به روز شده در: ۰۶ آبان ۱۴۰۰ - ۱۸:۴۴
بر اساس خاطرات مرتبط با امام رضا(ع) و شهدای خراسان/ قسمت اول
کتاب «دخیل» اثری‌ست روایی که نویسنده گوشه‌ای از خاطرات شهدای خراسان- که به طریقی دربرگیرنده ارتباط میان آنها و حرم مطهر رضوی و امام رضا(ع) است را به نگارش در آورده است.
کد خبر: ۶۷۰۳۰
تاریخ انتشار: ۰۴ بهمن ۱۳۹۴ - ۱۳:۰۸ - 24January 2016

نگاهی به کتاب دخیل/ روایت‌هایی از ارتباط عجیب شهدا با هشتمین آفتاب عشق

به گزارش دفاع پرس از مشهد، کتاب دخیل مجموعه ای ست از خاطرات شهدای خراسان؛ هفتاد خاطره متفاوت و مشابه؛ متفاوت از آن منظر که هرکدام مربوط به یکی از شهدای خراسان است و مشابه به لحاظ آنکه در تمامی این خاطرات، هر شهید به طریقی ارتباطی با حرم مطهر رضوی و امام رضا (ع) داشته است. به برکت نام و مقام امام رضا (ع) و برای ایجاد نظم بیشتر در نوشته، خاطرات را به هشت قسمت تقسیم میکنیم.

بخش یکم (خاطرههای یکم تا نهم)

خاطره یکم:

سوز سردی به صورتم میخورد. آن روز فرق میکرد. آن روز جمعه، مهدی هم کنارم بود و هردو باهم برای زیارت امام رضا آمده بودیم. کتش را روی زمین پهن کرد تا من بنشینم روی آن و سرما نخورم. آن روز نماز جمعه را با هم خواندیم. کنار سقاخانه.

راوی: همسر شهید مهدی هنرور باوجدان

خاطره دوم:

خاطره دوم با عنوان «آخرین مرخصی» از زبان همسر شهید مصطفی اکرمیفاطمازغدی  بیانشده است. آن دو، همراه باهم به حرم رفتهاند و مصطفی، با تواضع از امام رضا (ع) طلب رضایت میکند و درخواست میکند که زودتر به جبهه برگردد. همسرش  پولی را داخل ضریح میاندازد و از روی شوخی آرزو میکند که شوهرش بیشتر بماند.

 «وقتی روز بعد خبردار شدم که مصطفی با دو روز تا خیر به جبهه خواهد رفت، در دل گفتم کاش چیز دیگری از آقا میخواستم!..» صفحة 10

خاطره سوم:

سومین خاطره از مجموعه «دخیل» از زبان مادر شهید ابوالقاسم عصاریان بیانشده است. این خاطره مربوط به زمانی ست که پسر ایشان، بیآنکه کسی مطلع شود به زیارت امام رضا (ع) رفته است.

خاطره چهارم:

زهرا غفوریان، همسر شهید محمدرضا ارفعی، همراه با همسرش برای زیارت امام رضا (ع) عازم حرم میشوند. محمدرضا از ورود به حرم امتناع میکند و زهرا به تنهایی زیارت میکند و بازمیگردد. وقتی زهرا علت نیامدن محمدرضا را جویا میشود، او میگوید: «... شاید که لایق زیارت نبودم...» راوی میگوید: « ... هنوز هم نمیدانم لایق زیارت بودن یعنی چه؟! کاش خودش بود و برایم تفسیر میکرد».

خاطره پنج ام: «گره»

شهید سلمان علی آزادی، به کارگاه قالیبافی  که خواهرش در آنجا مشغول بهکار است، میرود. او آنقدر آنجا میماند و  اصرار میکند تا مسئول کارگاه، همه را تعطیل کند؛ چراکه آن روز، روز شهادت امام رضا (ع) بود و به قول سلمان علی،  روز شهادت «روز کار که نیست، روز عزاداری برای امام رضاست...»

خاطره ششم:

علی عباسپور محمدآباد، تنها «دو روز بعد» از آنکه به همراه دوستش قاسم چمنی (راوی این خاطره) در یکی از شبهای ماه مبارک رمضان، به حرم امام رضا (ع) میرود و از ایشان طلب شهادت میکند، آسمانی میشود و در عملیات «مهران» حاجت میگیرد.

خاطره هفتم:

با حیدر علی قرار گذاشتیم که بعد از نماز و زیارت، کنار در ورودی حرم منتظر یکدیگر بمانیم و سپس همراه با هم به منزلمان برویم. حیدر علی نیامد و من، تنها به خانه بازگشتم. بعد از چهار ساعت، حیدر علی تنها به خانه آمد و عذرخواهی کرد. او غرق زیارت و دعا شده و قرارمان را  فراموش کرده بود.

 «فقط سری تکان دادم. در جواب غرق شدنهایش چه میتوانستم بگویم؟!»

 صفحه ۱۶_ راوی: ربابه فکور_ از شهید حیدر علی سلیمانی

خاطره هشتم:

مسعود گنجآبادی پارچه سبزی را که اطراف کعبه و برای تبرک طواف داده بود را به خانه میآورد و سپس با بریدن آن، چند عدد پیشانیبند درست میکند، سپس آن سربندها را به حرم رضوی برده و در آنجا نیز طواف داده،  متبرک میکند. او پیشانیبندها را به جبهه برده و میان رزمندگان تقسیم میکند. اغلب کسانی که از آن پیشانیبندها استفاده کرده بودند شهید شدند؛ ازجمله خودش.

پیشانیبندی برای شهادت_خدیجه خاتون سمیعی، همسر شهید

خاطره نهم:

نهمین خاطره با عنوان «بیتابانه» اینگونه از زبان مریم صالحی، همسر شهید غلامعلی علیزاده روایتشده است:

«وقتی گام در حرم مطهر امام رضارضا (ع) گذاشتیم...از دنیای من و ما فراموش کرده بود و بهسوی ضریح تندتر و تندتر قدم برمیداشت. نیم ساعتی میشد که سر بر مهر گذاشته بود... که یکباره دست بهسوی معبود بالا آورد و زیر لب ذکری گفت. «...وقتی خبر مفقود شدنش را برایم آوردند، تازه دریافتم که تقاضایش در آن آخرین سفر زیارتی از امام رضارضا (ع) چه بود!» صفحه 18

بخش دوم (خاطره ۱۰ تا ۱۸)

خاطره دهم:

دهمین خاطره، از زبان عباس تیموری، همرزم شهید برون سی بیان شده است. حالِ همسر عبدالحسین برون سی- که باردار است- رو به وخامت  گذاشته و او برای حل مشکل، در پی یافتن قابلهای، از خانه بیرون میآید. درراه، چشم عبدالحسین که به بارگاه امام رضارضا (ع) میافتد، مجذوب آن شده و حال و هوای زیارت او را به داخل حرم میکشاند. چندساعتی میگذرد و صدای گریة نوزاد یکی از زائران، برون سی را به خود میآورد و او یادش میآید که برای چهکاری آمده بود. البته چندساعتی از آن زمان گذشته بود و او با ترس و واهمه به خانه بازمیگردد. برون سی به خانه بازمیگردد و مادر خانمش از او برای فرستادن قابله تشکر میکند! عبدالحسین که روحش از ماجرا خبردار نبوده، حرفی نمیزند؛ اما او «میدانست یاریرسان از سوی چه کسی آمده است...»

خاطره یازدهم:

«نور شفا» خاطره ایست از شهید رمضان علی مولایی، که از زبان ملیحه مولایی بیان شده است. شب عاشورا،  رمضان علی به حرم امام رضا (ع) میرود. در حرم، کنار پنجره فولاد (جایی که بیماران را دخیل میبندند تا شفایشان را از  امام رضا بگیرند؛ یعنی بیمار را کنار پنجره میگذارند و  به دست، گردن یا پای او یک تکه نخ بسته و طرف دیگر آن را به پنجره گره میزنند که در حقیقت این عمل، نمود ظاهری دخیل شدن و طلب شفا از امام رضا (ع) است.) ایستاده که نور میبیند، نوری که از سقف حرم میتابید و بر روی صورت بیمارانِ دخیل، موج میزد.  رمضان علی ابتدا فکر کرد خیالاتی شده است اما... (صفحه 21)

خاطره دوازدهم:

«جامانده از کاروان» خاطره ایست از زبان مادر یکی از شهدا. نام شهید سید مهدی است. سید مهدی مادرش را با خود به مشهد میبرد و در آنجا از او طلب رضایت میکند.

خاطره سیزدهم:

این خاطره مربوط به شهید سید حسن کاظمی است که  از زبان همسرش نقلشده و عنوان آن «هدیه ناشناس» است. سید حسن همراه با همسرش به حرم رضوی میرود و با چشمانی اشکبار از امام رضا (ع) طلب فرزندی صالح  و سالم میکند  و هنگامیکه چندی بعد، همراه با همسر و فرزندش برای زیارت میرود، حاجت دیگری میطلبد.

خاطره چهاردهم: «پیشقدم»

این خاطره را حسین، برادر شهید حسن آغاسی زاده شعرباف نقل میکند. در آن زمان، با پیشنهاد حسن، هردو باهم و با پای پیاده به زیارت حرم امام رضا (ع) میروند و حسین، به این میاندیشد که حسن چه همت بلندی دارد.

خاطره پانزدهم:

«ردپا» خاطره ایست از از زبان همرزم  شهید محمدعلی حافظی عسگری که در آن، هنگامیکه در بحبوحه عملیات «مسلم بن عقیل» عدهای از نیروهای تحت فرماندهی محمدعلی راه را گمکردهاند، او و دیگر رزمندگان به امام رضا (ع) متوسل میشوند و باران، مسئلهشان را حل میکند.

خاطره شانزدهم با عنوان «شفایم را از او بخواهید» از زبان مادر  سردار شهید محمد سبزیکارحقیقی و خاطره هفدهم  نیز از زبان علی خرمکی، فرزند شهید غلامرضا خرمکی بیان شده است.

خاطره هجدهم:

رفته بود حرم. پشت پنجره فولاد، قفل آهنی که به ضریح بستهشده بود را لمس کرد و زیر لب گفت: آقاجان این بار از خدا بخواه دعایم مستجاب شود. آن قفل باز شد و «حالا دلش جایی دیگر قفلشده» بود.

راوی: رمضان خواجه_پدر شهید قربان خواجه

بخش سوم (خاطره  ۱۹ تا ۲۷)

خاطره نوزدهم:

کلثوم بخشی، مادر شهید اسماعیل با بوریان میگوید فرزندش جراحت سنگینی برداشته و نیاز به تخلیه مایع نخاعی داشته است حال آنکه این کار، احتمال فلج دائم فرد را بهشدت افزایش میدهد. مادر  به حرم رضوی میرود و چشم میدوزد به ضریح. «یا امام رضا خودتان میدانید که  پسرم در راه اسلام اینطور مجروح شده، حالا آمدهام تا خود شما شفای او را بدهید...» (صفحه ۳۱) جلوی درب اتاق عمل، مادر، اسماعیل را برمیگرداند و او، بعد از ۲ -روز از بیمارستان مرخص میشود.

خاطره بیست ام:

بیبی نجیبه حسینی، فرزندش هادی ایمانی را راهی مشهد میکند و او وقتی به حرم میرسد از امام رضا (ع) طلب میکند که پدر و مادرش نیز توفیق زیارت امام نصیبشان شود. بعدازآن، هنگامیکه بیبی و پدر هادی به طرف مشهد حرکت میکنند، مادر دلش آگاه است که به برکت دعای پسرش، امام رضا آنها را نیز طلبیده است.

خاطره بیست و یکم: سوغاتی

تنها سوغاتیاش از مشهد، همان ساعت کوکی بود. ساعت را به من داد و گفت اگر روزی من نبودم، صدای زنگ این ساعت تو را برای نماز صبح بیدار خواهد کرد. پلک باز میکنم و از رضا خبری نیست. صدای نقارههای حرم در گوشم میپیچد و با خاموش کردن کوک ساعت، صدای نقارهها هم قطع میشود. هر روز با صدای نقارههای حرم از خواب بیدار میشوم.

راوی: زهرا سلیمی_ همسر شهید غلامرضا حیاتی خرمآبادی

خاطره بیست و دوم:

فرزند شهید علیاصغر انوری قشر آبادی، در خاطره بیست و دوم با عنوان «چادری در باد» از خاطره زیارت حرم امام رضا (ع) همراه با پدرش میگوید. در این خاطره میخوانیم که پدر، چه قدر نسبت به حجاب  دخترش حساس است و از او قول میگیرد که  «به بابا قول بده که همیشه حجابت رو رعایت کنی...» صفحه ۳۶

«اول زیارت»_خاطره بیست و سوم:

«هر وقت به مرخصی میآیم، پیش از هر کاری  به حرم امام رضا مشرّف می شم و بعد از زیارت، به دیدن پدر و مادرم می رم...» عباس قدرتی طرقی، این خاطره را  از هنگام بازگشت او و همرزمش شهید قربانعلی اکبرپور بوریآبادی، راجع به او (و از زبان او) بیان میکند.

شهید محمد به یاری، مداح و زیارت خوان و دعاخوان جبهه بود. خاطره بیست و چهارم راجع به این شهید است. این خاطره، که  از زبان علیرضا یوسفی روایتشده است را در صفحه سی و هشت کتاب بخوانید.

خاطره بیست و پنجم:

سید عباس مختاری گنابادی، پسرش محمدحسین را به حرم رضوی میبرد. محمدحسین که از بیماری نا علاج کلیه رنج میبرد، با لباس خاکیاش، در سرما و در خلوت حرم شفا مییابد تا بعدها در جبهه به جرگه شهدا بپیوندد.

خاطره بیست و ششم:

برادر شهید قاسم حیدری نژاد میگوید: پدرم در شب قدر برای قاسم گوسفندی عقیقه کرد و او گفت: «می دونم که عقیقه کردن برای من دی گه فایدهای ندا ره...» وی ادامه میدهد که قاسم، همان شب قدر به حرم میرود و تا سحر را در آنجا میماند. روز بعد، قاسم عازم جبهه میشود و پس از مدتی، پیکرش به خانه بازمیگردد.

خاطره بیست و هفتم: «شمارا به امام رضا سپردم»

معصومه سبک خیز، همسر شهید عبدالحسین برون سی میگوید که شوهرش او و بچههایشان را به حرم میبرد و درراه برگشت، از آنها میخواهد که اگر کاری یا مشکلی داشتند، آن را به امام رضا (ع) بسپارند. صتابکمت

بخش چهارم (خاطره ۲۸ تا ۳۶)

خاطره بیست و هشتم:

«العفو» از زبان همسر شهید اسفندیار نوروزی سرو علیا، خاطره ای ست که در حرم حضرت امام رضا (ع) و با ورود جمعی از بسیجیان عزادار اتفاق میافتد.

«توسل» به روایت پدر شهید مهدی هنرور باوجدان، در خاطره بیست و نهم آمده است.

سیامین خاطره، روایتی است از شهید عباس باقری تشکری؛ از زمانی که دکتر، عاجز از معالجه، او را جواب میکند. راوی داستان، علی (پدر عباس؛ پدری که  به قول خودش نه پولی دارد و نه وسیلهای، نه میتواند مثل بقیه قالی بخرد و زیر پای زائران پهن کند و نه توانایی نذری دادن دارد) شفاعت او را از امام رضا (ع) میگیرد.

در خاطره سی و یکم، شهید هادی کفشک نان، از فرزندش قول میگیرد که هر هفته حداقل یک بار به زیارت امام رضا برود و او «قول مردانه» میدهد و حتی الآن، در این سالهایی که از شهادت پدر میگذرد، او حداقل یک بار در هفته به زیارت امام رضا (ع) میرود.

خاطره سی و دوم  از زبان دوست شهید محمدعلی نیکنامی باجگیران بیانشده است.

اسم سرطان که میآمد تنم میلرزید، وقتی یکی از دوستان محمد راجع به سرطان پسرم به من گفت، شبانه راهی مشهد شدم و تا تا نگاهم به بارگاه افتاد، در دل گفتم: «آقا جان، پسرم را شفا دهید تا در رکاب شما قدم بردارد».  صبح که برگشتم، محمد خودش در را باز کرد. مرا در آغوش گرفت و گفت «دیشب آقا مرا شفا داد...»

راوی: پدر شهید محمد علی پور_

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربیننده ها