به روز شده در: ۱۸ آذر ۱۴۰۰ - ۰۷:۲۸
از آنجا که دوستان شهیدم را مظلوم ترین و رفقای سفر کرده ام را از غریب ترین انسان‌هایی می دانم که چند صباحی بر عرصه خاک قدم گذاشته و رفتند، تصمیم گرفتیم قطره‌ای از دریای علم و معرفتشان را روی این اوراق بریزم.
کد خبر: ۵۰۴۹
تاریخ انتشار: ۰۵ آبان ۱۳۹۲ - ۰۷:۳۲ - 27October 2013

زنده باد کمیل، یک عالم درس دهنده و روحیه دهنده است

خبرگزاری دفاع مقدس: می خواستم برادر درویش را هم توی آب بیندازیم که زودتر فهمید و از کنار آب بودیم و شب ها، با برگزاری مراسم دعا صفا می کردیم برادر کابلی همیشه می گفت: « قدر این روز ها را بدانید که یک روزی حسرت این ایام را خواهید خورد.»

همه منتظر شروع عملیات بودیم وبرای آن لحظه شماری می کردیم. مهدی صابری، با چشمان گریان، هر شب از خدا وعده وصل می طلبید. افراز هم توی خودش بود و عالمی داشت. بالاخره عملیات فرارسید.

بچه ها با شور و اشتیاق فراوان خود را مهیای عملیات می کردند. نزدیک غروب خبر آوردند که ما را در مرحله  دوم عملیات به کار خواهند گرفت. با شنیدن این خبر، همه پکر شدند. آن شب قرار بود گردان های حبیب، حمزه وشهادت عمل کنند. ما هم، دست دعا به آسمان بلند کردیم وبرایشان آرزوی پیروزی کردیم.

... صبح که برای نماز بیدار شدیم، دیدیم چند دستگاه کامیون مایلر دور و بر چادرها صف کشیده اند ...مقداری از راه را رفته بودیم که کامیون ها ایستادند. از اینجا به بعد را باید پیاده می رفتیم. زندی، که روز های آخر من را به عنوان پیک دسته و به قول بچه ها کیک دسته انتخاب کرده بود، صدایم کرد و گفت: « بچه ها رو به خط کن و از مسیری که من میرم بیارشون.»

... به خاک ریز های تسخیر شده که رسیدیم، سمت چپ خاکریز را پر کردیم. خمپاره ها همچنان زوزه کشان در اطرافمان به زمین می نشستند و ترکش های قرمز و رنگ پریده آن از کنارمان گذشته، در دل خاک ریز جا خوش می کردند. از روی خاک ریز، دیوار های مخروبه شهر مهران، که در هاله ای از دود و آتش فرو رفته بود، دیده می شد. قرار بود امشب مرحله دوم عملیات را، که پاک سازی و آزاد سازی مهران بود، انجام دهیم.

... مهدی صابری حال خوشی داشت. افراز محکم دامن خدا را چسبیده بود. در زیر نور بی رمق غروب آفتاب، اشک های ریخته بر گونه طالبی هم دیدنی بود... کمتر کسی دیده می شد که در رکعت آخر و سجده آخرین اشک نریزد و برای دست یافتن به گنجینه شهادت دعا نکند.

... یک دفعه متوجه شدیم ستون را گم کرده ایم... به جای اینکه به سمت دهلران برویم، به  سمت مهران می رفتیم؛ مهرانی که هنوز در دست دشمن بود....همه مضطرب ونگران بودند، از طرفی هم خندهشان گرفته بود. ناگهان صدا ماشینی همه را متوجه خود کرد. زیر نور منوری، دیدیم که جیپی به سمت ما می آید. اول فکر کردیم عراقی است؛ اما وقتی جلوتر آمد، دیدیم که خودی است و پشت رل کسی نبود جز حاج رضا دستواره، معاون لشکر 27. حاجی ما را که دید، گفت: « ای بابا شما اینجا چه کار می کنید؟ اینجا در دل عراقیها هستین. دنبالم بیایین خوبه که گیر عراقیها نیفتادین.»

... نور منورهای دشمن، چشم های گریان و لب های ذاکر را در ستون لو می داد. من هم بهت زده به حالشان غبطه می خوردم. افراز کنار ستون ایستاده بود و از تک تک برادران حلالیت می طلبید... تیرهای رسام از لابه لای ستون رد می شدند. یکی از تیرها رنجه را از پا انداخت و دیگری سینه خانجانی را شکافت. عابدینی امدادگر دسته، با مهارت خاص خودش در همان تاریکی محل جراحت آنها را بست و هر دو را روی برانکارد. داخل گودالی جا داد.

... افراز هم رفت...

نماز صبح را، با تیمم، خواندیم. محمد زندی آمد و به من گفت: «محسن سمت راستمون یک رودخانه هست برو ببینم اون طرف چه خبره؟!» به کنار رودخانه که رفتم، توجه شدم زیر برنگاهی که بالای آن بودیم، چند ستون تانک دشمن سردرگم در انتظار روشن شدن هوا ایستاده اند.

... حاج رضا سوار بر موتور از کنارمان رد شد؛ در حالی که بلند داد می زد: «زنده باد کمیل!» بچه ها با دیدن حاج رضا روحیه بیشتری گرفتند.

... بالاخره مهران ساعت یازده ظهر آزاد شد.

... از آنجا که دوستان شهیدم را مظلوم ترین و رفقای سفر کرده ام را از غریب ترین انسانهایی می دانم که چند صباحی بر عرصه خاک قدم گذاشته و رفتند، تصمیم گرفتیم قطرهای از دریای علم و معرفتشان را روی این اوراق بریزیم.

وقتی اولین صفحه را ورق زدیم، اسم محسن مطلق، با نشانی و شماره تلفن، روی تاقچه نگاهمان نشست و بیشتر که ورق زدیم از گرد و خاکی که گردان کمیل او، در تاریخ 14 بهمن 1370، نگاشتهاند:

«از این نوشته عطر اخلاص به مشام می رسد، و چه زیباست روایت صحنه هایی که از اخلاص و ایثار سرشار است! نیز از سر اخلاص باشد. نویسنده فروتنانه خود را غالبا در پشت یاران شهیدش پنهان کرده است. خوشا به حال این جوانان نورانی که در یکی از استثنایی ترین فرصتهای الهی در تاریخ، بیشترین بهره را بردند و به مده اراده و ایمان و فداکاری، به مدارج عالی انسانی رسیدند. این کتاب همچنین به سبب شیرینی زبان روایتش و طنزی که در خیلی جاها نمک نوشته کرده است، از بعضی دیگر از خاطره های مکتوب، خواندنی تر است.»

معطم له، در تاریخ 22 تیر 1371، نیز در دیدار با اعضای دفتر ادبیات و هنر مقاومت حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی، دربارهی نخستین کتاب آقای "محسن مطلق" فرموده اند:

«زنده باد کمیل، یک عالم درس دهنده و روحیه دهنده است.»

حضرت آقا در خصوص کتابهای دفتر ادبیات و هنر مقاومت می فرمایند:

«بعضی از آنها را بسیار فوق العاده یافته ام.»

معظم له در ادامه می افزایند: «من وقتی اینها را می خواندم، به این فکر می افتادم که اگر برای صدور مفاهیم انقلاب، همین جزوهها و کتابها را منتشر بکنیم، کار کمی نکردهایم. کار زیادی انجام گرفته است.»

به یقین یکی از همان اثرهای بسیار فوق العاده که برای صدور مفاهیم انقلاب اسلامی اثر بیشتری دارد، «زنده باد کمیل» است.                                             

برای همین مقام معظم رهبری می فرمایند: «زنده باد کمیل باید ترجمه شود.»

تا دنیا با عظمت ملت ایران و حماسه افرینان جاودان گردان کمیل آشنا شود.

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربیننده ها
آخرین اخبار