به روز شده در: ۲۹ ارديبهشت ۱۴۰۰ - ۰۵:۴۷
دفاع‌پرس منتشر کرد؛
«باران همچنان می‌بارید» عنوان داستانی کوتاه به قلم «عادله صمیمی» است که در نهمین دوره جایزه ادبی داستان کوتاه «یوسف» از سوی هیئت داوران به‌عنوان داستان برگزیده انتخاب شده است.
کد خبر: ۴۵۲۲۰۲
تاریخ انتشار: ۰۱ ارديبهشت ۱۴۰۰ - ۰۲:۰۰ - 21April 2021

به گزارش خبرنگار فرهنگ و هنر دفاع‌پرس، «باران همچنان می‌بارید» عنوان داستانی کوتاه به قلم «عادله صمیمی» است که در نهمین دوره جایزه ادبی داستان کوتاه «یوسف» از سوی هیئت داوران به‌عنوان داستان برگزیده انتخاب شده است.

برشی از کتاب:

به گل‌فروشی نزدیک خانه که رسید، ماشین را نگه‌ داشت. زیبا عاشق رز سفید بود. این را خوب می‌دانست. هر بار که برایش گل می‌گرفت، مدتی به آن خیره می‌ماند. بعد درحالی‌که چشم‌هایش برق می‌زدند و لب‌هایش می‌لرزیدند به آرامی تشکر می‌کرد. گاهی هم مثل بچه‌ها صورتش را در آغوش مرد پنهان می کرد. این جور وقت‌ها او با رضایت خاطر دستی بر موهای نرم و لطیفش می کشید و گونه هایش را می بوسید. راضی و خوشحال دسته‌گل را از فروشنده گرفت و روشنایی مغازه را ترک کرد. کنار ماشین به گل‌ها دقیق شد.

در تاریک‌روشن بیرون هم زیبا بودند، اما نه به اندازه‌ی زیبای او. دلش غنج رفت برای دیدار دوباره و لمس صورت ظریف و پر مهر همسرش. به کوچه رسید. یادش آمد نان نخریده. ماشین را به پارکینگ برد و دوباره از در خارج شد. چند قدم که برداشت نسیم سردی به صورتش خورد. سر بلند کرد، آسمان ابری بود. چند دقیقه بعد درحالی‌که دلش ضعف می رفت با دسته گل و یک سنگک خشخاشی و بسته‌ی کتاب‌ها وارد خانه شد. کلید انداخت و در را باز کرد. زیبا پشت به او، کنار پنجره ایستاده بود و جنب نمی‌خورد. تعجب کرد. همیشه با ورودش به استقبال می‌آمد.

«سلام زیباجان! خوبی؟» زیبا تکان نخورد. بهت‌زده گفت: "تحویل نمی گیری عزیزم. پارسال دوست، امسال آشنا! چیزی شده؟" زن جوان به آرامی برگشت. بی آن‌که نگاهش کند آهسته و بی روح سلامی گفت و سریع رو برگرداند. مرد در همان چند لحظه متوجه پلک‌های متورم و چشم‌های قرمز همسرش شد. شانه‌هایش افتادند. با عجله پرسید:

«چی شده؟ حالت خوب نیست؟»

زیبا پشت به او با لحنی محزون و بی‌حال جواب داد: «خوبم. چیزی نیست.»

مرد در را بست. با دست های پر که حالا سنگینی وسایل را بیشتر احساس می کردند، به فکر فرو رفت. بعد بدون سر و صدا بسته را کنار پادری گذاشت و گرفته و متعجب به آشپزخانه رفت. دسته گل و نان را روی میز چیده‌شده، کنار ظرف ماست گذاشت. نگاهی به کتلت‌های توی دیس انداخت. از سیب زمینی سرخ شده و گوجه خبری نبود. دوباره چشم چرخاند و زیبا را مثل مجسمه ای چسبیده به پنجره دید. نفس عمیقی کشید و روی صندلی آشپزخانه ولو شد. کمی به غذا نگاه کرد. احساس خستگی شدیدی می کرد.

ولی گرسنگی از یادش رفته بود. مستأصل کتلتی را نصف کرد و به دهان گذاشت. سرد بود. چربی ماسیده گوشت را زیر دندان هایش احساس کرد. با ابروهای درهم آن را از دهان بیرون آورد و گذاشت توی پیش‌دستی. کتلت‌‌ها را ریخت توی قابلمه و گذاشتش سر اجاق. سر برگرداند و به زیبا نگاه کرد. همچنان بی‌حرکت مانده بود. بلند شد، کت و شلوارش را درآورد و همان‌طور که به پشت زنش خیره شده بود سمت چوب‌لباسی رفت.

فکری به ذهنش رسید. دسته‌گل را برداشت و به طرف او رفت. پشت سرش دل‌دل‌کنان با گلبرگ‌ها بازی کرد. بعد به آرامی دست گذاشت روی شانه‌ی زیبا. زیبا چشم از شیشه گرفت و برگشت سمت او، اما سرش پایین بود و طره موها پیشانی و قسمتی از چشم هایش را پوشانده بود. مرد رزها را سمتش گرفت، زیر نگاه او. زیبا بی حرف نگاهی به آن انداخت. لب ها و پره های بینی اش شروع کردند به لرزیدن و چند قطره اشک روی گلبرگ‌ها و دست مرد ریخت. انگشت اشاره‌‌اش سرید زیر چانه‌ی زیبا. با طمانینه سرش را بلند کرد. درحالی‌که مرتب پلک می زد، چشم های ملتهبش را به صورت او دوخت. موها را از صورتش کنار زد و بی طاقت پرسید: «چیه عزیز دلم؟ اتفاقی افتاده که من بی‌خبرم؟ کسی اومده بود اینجا؟»

زیبا رو برگرداند: «چیز خاصی نیست، کمی خسته و بی‌حوصله‌م. بخوابم، خوب می‌شم.»

«تا حالا این‌طوری ندیده بودمت.»
جوابی نشنید.
«پس شام چی؟»
«برات می‌کشم. من اشتها ندارم.»
«یعنی چی؟ پس منم نمی‌خورم.»

بازویش را دور شانه زن حلقه کرد و با هم به سمت آشپزخانه رفتند و بی صدا روبه‌روی هم پشت میز نشستند.

فضا سنگین بود و کسی چیزی نمی گفت. مرد لقمه ای گرفت. یادش آمد دست و رویش را نشسته. حوصله بلند شدن نداشت. لقمه را جوید و فرو داد. مزه اش را نفهمید. زیرچشمی زنش را پایید که با چشم های قهوه ای و درشتش زل زده بود به کتلت ها و پلک نمی زد. فکر کرد شاید به خاطر ریخت‌و‌پاش کتابخانه رنجیده. خواست چیزی گفته باشد: «ببخش زیباجان، صبح عجله ای دنبال یه کتاب می‌گشتم. همه کتابخونه رو به‌هم ریختم. شرمنده بعد از شام می‌رم و مرتبش می‌کنم.»

انتظار داشت بپرسد چه کتابی؟ برای که می‌خواست؟ ولی زیبا در سکوت با تکه نانی بازی می کرد. تسلیم نشد. «دنبال کتاب  دا» می گشتم. برای یکی از مشتری ها. چند وقتیه با هم رفیق شدیم. دست و بالش تنگه. گاهی بهش کتاب قرض می دم. آدم خوش قولیه. راستی چند تا کتاب شعر خوب برات آوردم. همونایی که دوست داری.»

جوابی نشنید، فقط یک لبخند زورکی. از خوردن دست کشید. بازدمش را به کندی توی هوا فوت کرد انگار بخواهد التهاب فضا را بنشاند. چشم هایش روی خوراکی های سر میز دودو می زدند. نگاه کرد به بشقاب او. به هیچ چیز دست نزده بود. با انگشت چند ضربه روی میز زد و به سمت چوب لباسی خیز برداشت. دستش را داخل جیب مخفی کتش کرد و سیگاری درآورد. اصلا یادش نبود چندماه پیش چه قولی به زیبا داده بود. قرار گذاشته بودند تحت هیچ شرایطی طرف سیگار نرود. ولی مرد گاه دور از چشم او یک نخ دود می کرد و صدایش را درنمی آورد. یک سالی می‌شد که با هم ازدواج کرده بودند. زیبا همیشه از زندگی جدیدش پیش او ابراز رضایت می‌کرد. پکی به سیگار زد، به آشپزخانه آمد و دود را بیرون فرستاد. «عزیزم تو برو بخواب، من ظرف‌ها را می‌شورم.»

زیبا سر برگرداند و تیز به سیگار توی دستش نگاه کرد. اما چیزی نگفت. تکه نان له و لورده را توی بشقاب انداخت و راه افتاد. مرد پکر شد. احساس کسالت کرد. با این وجود ظرف‌ها را شست. غذای باقی‌مانده را درون ظرف دردار ریخت و داخل یخچال گذاشت. سفره نان را جمع کرد و آشپزخانه را مرتب کرد. حاضر بود هر کاری بکند، ولی زیبا را مثل همیشه شاد و سرحال ببیند. حوصله خواندن روزنامه یا تماشای تلویزیون یا حتی بازی با موبایلش را نداشت. برای سر درآوردن از حال زیبا زودتر از همیشه به اتاق خواب رفت. زیبا روی تخت، به پهلو دراز کشیده بود. مرد چراغ خواب را خاموش کرد و خیلی آهسته کنار زنش زیر ملافه خزید. به نجوا گفت: «زیبا، بهتری؟»

جوابی نیامد. دلش ضعف می‌رفت برای حلاوت و گرمای تن محبوبش، ولی خوددار از او فاصله گرفت. با خود گفت: " بگذار حسابی بخوابد و خستگی در کند. فردا کتابفروشی را باز نمی‌کنم و پیشش می‌مانم. اصلاً شاید چند روزی رفتیم مسافرت." بعد خمیازه ای کشید و فکر کرد عجب داستان پر تعلیقی شده زندگی اش.

در گیر و دار این فکرها خوابش برد. نیمه‌شب با صدای رعد و برق بیدار شد. آسمان‌غرنبه چنان شدید بود که پنجره اتاق را می‌لرزاند و برقش همه جا را مثل روز روشن می‌کرد، حتی جای خالی زیبا را. خواب و بیدار چشم هایش را مالید. زیبا روی تخت نبود. یاد حال خرابش افتاد و از جا پرید. آسمان فریاد می‌کشید. باد از درزهای پنجره تو می آمد. مرد سراسیمه به دنبال زنش رفت. صدای کوبیدن قلبش را می شنید. انگشتش را رو ی کلیدهای برق فشار می داد، روشن نمی‌شدند. برق رفته بود. زیبا نبود. کلافه و نگران، کورمال کورمال به همه جا سر زد و روی همه چیز دست کشید.

به سالن که رسید، صدای گریه‌ی زیبا را شنید. چشم گرداند، بی‌فایده. آسمان برای لحظه ای برق زد و خانه روشن شد. زیبا را کنار پنجره سالن دید. خوشحال و دل‌نگران با ذهنی پر از سؤال به طرفش رفت. چیزی نپرسید. نفس‌زنان کنارش روی پارکت نشست. دست‌هایش را در دست گرفت و نوازششان کرد. زیبا بی اعتنا، یک دستش را آزاد کرد و موهای پریشانش را از روی چشم کنار زد و خیسی صورتش را گرفت.

معلوم بود که می خواهد از تیررس نگاه شوهر دور شود ولی نمی شد. ساکت و آرام ماند. ناگهان رعدی بلند تنش را لرزاند. مرد متوجه شد و دستهایش را محکم تر فشرد. زیبا مردد چشم در چشم او دوخت و آهسته گفت: «خیلی اذیتت کردم نه؟» مرد لبخند کم رنگی زد. «می خوام یه چیزی بگم». این را گفت و سرش را پایین انداخت. صدایش می لرزید. مرد تکانی خورد. «بگو عزیزم». برخلاف صورت آرامش، در درون متلاطم بود و قرار نداشت. «یه چیزایی هست که ازش بی‌خبری. مال گذشته ست.»

قاه‌قاهی عصبی صدای رعد را شکست. به همه چیز شباهت داشت جز خندیدن. نفهمید چطور دلش رضا داد که با گوش های سرخ شده بگوید: «گذشته تو مال خودته. به من ربطی نداره.»

«ولی من گاهی وقت‌ها بهش فکر می‌کنم. ببخشید. دست خودم نیست.» چشم های خواب آلود مرد گشاد شدند. دست زیبا از میان انگشت های ستبرش افتاد. با صدایی مرتعش پرسید: «به چیزی یا به کسی؟»

زیبا با صدای بغض‌آلود گفت: «ما از هم خوشمون می‌اومد. سنمون کم بود و هیچ‌کس موافق عروسی مون نبود. اون... یه پسر جوون و خوش‌قلب بود. خیلی هم... دوستم داشت. همیشه می‌گفت بهترین زندگی رو برات می‌سازم. یه زندگی عالی، تو یه خونه کوچک وسط یه مزرعه سرسبز پر از گل های رز. اون عاشق گل بود. هربار که به دیدنم می اومد یه شاخه رز سفید برام می آورد.»

مرد درحالی‌که سبیل هایش را می جوید به دسته‌گل توی دامان زن چشم دوخت. ناگهان احساس کرد روی اجاق داغ نشسته است. زیبا ادامه داد: «عاشق سرزمینش هم بود. قرار گذاشته بود، این‌بارکه از جبهه برگشت بیاد خونه مون و خیلی جدی با پدرم صحبت کنه ولی دیگه برنگشت.»

چند لحظه سکوت کرد و دوباره به حرف آمد: «اول گفتند شهید شده. بعد هم خبر آوردند مفقوده.» هق هقش بلند شد و نالید. باران شروع به باریدن کرد و سیل آسا بر سقف خانه و شیشه پنجره ها ضرب گرفت. گوشه لب های مرد کش آمدند ولی چیزی نگفت.

«اون فقط بیست سالش بود. کلی آرزوهای قشنگ داشت. چرا زندگی این‌قدر بی‌رحمه آخه؟ چرا یه جوون تو این سن باید بمیره؟ چرا ؟»

و ضجه زد. مرد نفسش را بیرون داد. ابروهایش را بالا برد و با مهر زل زد به همسرش. خطر بزرگی از بیخ گوشش رد شده بود. با خاطر جمع پیشانی زیبا را بوسید. بغلش کرد و محکم به خودش فشرد، با احساس‌تر از همیشه. «عزیز دلم، متاسفم. واقعاً متأسفم.»

«این‌که بهش فکر می‌کنم، ناراحتت نمی‌کنه؟». "فکر تو مال خودته. اختیارش دست من نیست. در ضمن اون پسر به خاطر من و امثال من جونش رو داد.» صورت تب‌دار زنش را لمس کرد و انحنای لبش را بوسید.  «حالا چرا امروز یادش افتادی؟ اونم با این شدت؟»

زیبا دماغش را بالا کشید. درحالی‌که اشک می ریخت، نگاه قدردانی به شوهرش انداخت. «نیم ساعت قبل از اومدنت، خواهرش برام پیامک فرستاد. گفت پلاک و استخوونهای یه سری از مفقودین پیدا شده و چند روز دیگه تشییع می‌شند. گفت بهشون خبر دادند استخون‌های محمدم باهاشونه. از روی پلاک شناختنش.»

ضجه‌ی زیبا میان هلهله باران محو شد. یکهو چشم های مرد خیس شدند. از زن فاصله گرفت و نشست روی مبل. چیزی راه گلویش را گرفته بود. قلبش تیر می کشید. از خودش بدش آمد. به زحمت صدایش را بیرون داد: «می‌خوام ببینمش.» باران همچنان می‌بارید.

انتهای پیام/ 121

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربیننده ها