به روز شده در: ۰۳ آبان ۱۳۹۹ - ۱۵:۱۶
چهل‌سالگی سرو/ بخش چهارم
«بهروز بیات» اولین کسی بود که خبر شهادت برادرش را شنید و باید این خبر خود به مادرش می‌رساند.
کد خبر: ۴۱۸۹۳۴
تاریخ انتشار: ۰۷ مهر ۱۳۹۹ - ۰۵:۲۰ - 28September 2020

به گزارش خبرنگار فرهنگ و هنر دفاع‌پرس، هر یک از حوادث دفاع مقدس به تنهایی تکان دهنده و قابل تامل است. حوادثی که باید روایت شود و با بازخوانی‌های متعدد در قالب رمان و شعر و فیلم و نمایش باز نشر شود. متن زیر گوشه‌ای از خاطرات جانباز شیمیایی «بهروز بیات» به نگارش لیلا امینی است که بخشی از سال‌های جوانی خود را در جبهه‌های جنگ تحمیلی گذارنده است که قرار است داستان زندگی این جانباز شیمیایی از سوی انتشارات سوره مهر در اختیار علاقه مندان قرار بگیرد. 

«عید سال 1367 بود. تنها درخانه در حال تماشای تلویزیون بودم، که در زدند. وقتی در را باز کردم دو تا جوان با لباس بسیجی جلوی در ایستاده بودند، سلام کردند و خودشان را دوستان حمید معرفی کردند. پرسیدم: « ازکجا اومدید؟»

یکی از آنها جواب داد: «از دوکوهه، قراره که برادرتون حمید بیاد ولی...»

نگرانی از چشمانشان می بارید مدام همدیگر را نگاه می کردند جمله شان ادامه داشت ولی از گفتن آن عاجز بودند.

گفتم: «ببین من خودم خبر زیاد می برم منم جبهه ای ام، حرف آخرتو اول بزن، حمید شهید شده؟»

انگار که راحت شان کرده باشم نفس عمیقی کشیدند. همان ادامه داد: « راستش، کنار دریاچه دربندیخان تیر به پیشونی اش خورد جنازشو پیدا نکردیم، آب برده.»

خبر را رساندند و رفتند، من توجه ای به حرفهایشان نکردم، این خبرها را معمولاً بچه های معاونت تعاون می گوید، نه کس دیگر، بخاطرهمین باور نکردم.

جانبازی که حامل خبر شهادت برادرش بود

سال 1356، از سمت راست: خودم، خسرو، حمید

دو روز دیگر، دوباره یکی جلوی درمان آمد و خبر شهادت حمید را داد. این هم همان جملات را گفت فقط با این تفاوت که حمید در دریاچه دربندیخان در قایق بوده و تیر به پیشانی اش خورده و در آب افتاده و جنازه اش پیاده نشده است.

این بار شک کردم دلشوره گرفتم به خانواده خصوصاً مادرم نمی توانستم این موضوع  را بگویم مادرم به هیچ عنوان راضی نبود که ته تغاری اش را به جبهه بفرستد ولی با اصرارهای حمید و صحبت های من، بلاجبار رضایت داد. شناسنامه اش راخودم دستکاری کردم و سن اش را بزرگ کردم و او را راهی کردم. حالا نمی دانستم به مادرم چه بگویم بخاطرهمین به بهانه ی مشهد به دو کوهه رفتم تا مطمئن شوم.

 مقر اصلی تعاون در دوکوهه بود،  وارد اتاق تعاون شدم به یکی از کسانی که مسئولیت داشت گفتم: «از حمید ما خبر ندارید؟  دوبار اومدن جلوی درخونه گفتن شهید شده و جسدش هم نیست».

_ طبق گزارشاتی که ما داریم بله درسته، برادر شما تیر خورده و پیکرش پیدا نشده، بیست  روز هم گذشته و هیچ خبری نداریم، از نظر ما محرزه که ایشون شهید شده.

چه داشتم می شنیدم حمید شهید و مفقود شده بود. از اتاق بیرون آمدم، پاهایم سست بودند شوکه شده بودم بغض گلویم را گرفته بود و داشت خفه ام می کرد. رفتم گوشه ی از محوطه دوکوهه که خلوت بود، نشستم، چفیه ام را باز کردم و جلوی دهانم گرفتم، فشار دادم بغضم ترکید، بلند بلند گریه کردم و با خود حرف می زدم: «حمید شهید شد؟ ای خدا، ای کاش نمی ذاشتم که بره، حالا به مامان چی بگم؟» نگران سلامتی مادرم بودم اگر بفهمد دق می‌کند. مدام خود را سرزنش می کردم که چرا اجازه دادم به جبهه برود، مادرم بارها به من گفته بود: «حمید داره میره پایگاه بسیج، اسم بنویسه، من نمی خوام»

_ نه مامان، بزار بره، پایگاه طوری نیس، اتفاقی نمی افته

_ اگر پایگاه بره بعد یه مدت می ره پادگان، من نمی خوام

_ نه مامان نگران نباش پادگان طوری نیس، می ره آموزش می بینه، دلش خوش می شه

_ آخه هرکی رفته پادگان بعد رفته جبهه، من نمی خوام

_ نه مامان من نمی زارم، خیالت راحت

جانبازی که حامل خبر شهادت برادرش بود

حالا با این همه تاکید وسفارش که مدام از طرف مادرم می شد به او چه بگویم، حمید ته تغاری مادرم بود. مادرم از بچگی حمید را از من و برادرانم بیشتر دوست داشت طوری که کاملا در رفتار مادرم فرق  را می دیدم، زمانی که ما درس می خواندیم مادرم با ما کاری نداشت ولی وقتی حمید درس می خواند  دور و برش می چرخید و بادام و پسته برایش می آورد و می گفت: «حمید جان بخور قوت بگیر».

با آنکه وضع مالی خوبی نداشتیم و آن وقت‌ها موز جز میوه های اشرافی محسوب می شد مادرم می رفت دو تا موز می خرید، می آورد. یکی را با شیر مخلوط می کرد به ما سه پسر می داد و به خیال خودش سر ما را شیره می مالید و می گفت: «شما شیر موز بخورید» آن یکی موز را تنها در بشقاب جلوی حمید می گذاشت.

ما برادرها فرق گذاشتن های آشکار مادرم را می دیدیم ولی به روی خودمان نمی آوردیم که هیچ؛ تازه دوست هم داشتیم که مادرمان آنقدرحمید را دوست دارد و به او محبت می کند. دلمان برای مادرمان می سوخت مادرمان که از شوهر شانس نیاورده بود دلش به حمید خوش بود. جوان بود که شوهرش را از دست داد و پنج بچه یتیم را بزرگ کرد یک دختر هم داشت که زود شوهر کرد چهار پسر برایش ماند که از همه بدتر من بودم در خانه و بیرون خیلی اذیت می کردم یک لحظه آرام نمی نشستم، به ده دقیقه نمی رسید که دعوایی راه می انداختم، برایم فرقی هم نمی کرد که کجا این شیطنتم را خالی کنم، سر سفره که می نشستیم یکی از بازی‌هایم این بود که روی پای خسرو می زدم و می گفتم: «رد کن بره»

او هم می زد به پای  بغل دستی اش و می گفت: «رد کن بره » اگر بغل دستی اش داداش پرویز بود عصبانی می شد و بلند می‌شد بغلی اش که خسرو بود را می زد ولی وای به حال روزی که بغل دستی داداش پرویز؛ حمید بود. حمید را می زد و بعد مادرم بلند می شد من را می زد و می گفت: «چرا این بازی رو راه انداختی که پرویز حمید رو بزنه» بعد از چند لحظه  دعوا به پا می شد و بساط سفره بهم می ریخت.

وقتی به اینها فکر می کردم جگرم می سوخت و اشک به پهنای صورتم می ریخت خیلی دلواپس مادرم بودم چطور به او می‌گفتم که ته تغاری ات، تمام دلخوشی زندگی ات شهید شده و جنازه هم ندارد، مطمئنم که مادرم طاقت نمی آورد.

از دوکوهه به خانه برگشتم و ماجرا را برای خسرو تعریف کردم و گفتم: «حمید شهید شده و مفقود الجسد چکار کنیم؟ مامان بفهمه اول منو می‌کشه هی به من گفته بود بسیج نره، پادگان نره، خسرو یه کاری کن» به داداش پرویز هم گفتم، باورش برای خسرو و داداش پرویز سخت بود آنها هم مثل من نگران حال مادر بودند داداش پرویز گفت: «چاره ای نیست آروم آروم به مامان می‌گیم.»

کاری از دست کسی بر نمی آمد حمید شهید شده بود خسرو کارهای مربوط به قبر در بهشت زهرا را هماهنگ کرد، قرار شد قبری برایش بگیریم و ساک لباسش را به عنوان یاد بود داخل قبر بگذاریم تا هر وقت جنازه‌اش آمد قبری به اسم خودش داشته باشد. داداش پرویز هم برای مراسم یاد بود اعلامیه چاپ کرد و قرار شد مراسم پنج شنبه در مسجد محل برگزارشود؛ همه چیز هماهنگ شده بود ولی هنوز مادرم چیزی نمی دانست روزهای هفته پشت سر هم می رفتند چند روز بیشتر به پنج شنبه باقی نمانده بود.

دوشنبه بود که تصمیم گرفتم ماجرا را به مادرم بگویم، مادرم آشپزخانه بود، به بهانه آب خوردن وارد آشپزخانه شدم، مادرم داشت کتلت‌های سرخ شده را آنطرف می کرد، بطری را از یخچال برداشتم و یک لیوان آب ریختم، به زور آب را از گلویم فرو بردم این پا آن پا کردم و در نهایت گفتم: «مامان اگر حمید سردرد بگیره چکار می کنی؟»

_ خدا نکنه برای چی؟

نگاهش به ماهیتابه بود، کتلت ها را جابه جا می کرد. ادامه دادم: «اگر موج انفجار بگیره»

_ خفه شو

دست از کار کشید سرش را به سمت من کرد و گره به ابروهایش انداخت و به چشمانم زل زد. بدون توجه به حرف و نگاهش ادامه دادم: « اگر یه پاش قطع بشه چی؟» این بار با تاکید گفت: « خفه شو» انگار ذهنم را خوانده بود با آنکه صدای جلز و ولز کتلت ها بلند شده بود همچنان نگاهش به چشمان من بود و ثابت مانده بود لحظه ای مکث کرد و چشمانش را ریز کرد و گفت: « بهروز اگه  بگی شهید شده، به خدای احد و واحد می کشمت» با شنیدن این حرف انگار تمام توانم را از دست داده باشم، از آشپزخانه بیرون زدم.

موضوع را برای خسرو تعریف کردم و گفتم: « من تا این حد جلو رفتم و مامان این جواب رو داد من بیشتر از این نمی تونم»

سه شنبه از راه رسیدبا مشورت برادرها قرار شد برای نماز مغرب و عشا به مسجد بروم و مراسم روز پنج شنبه  را اعلام کنم بعد از آن هم توافق شد هر سه برادر بعد از شام خبر شهادت حمید را به مادرمان بگوییم. دیگر چاره ای نبود و زمانی  برای این پا آن پا کردن نمانده بود.

برای خواندن نماز به مسجد رفتم بین نماز مغرب و عشا رضا یکی از بچه های محل که از جبهه آمده بود، را دیدم بعد از خوش و بش کنارم نشست و گفت: « داداشت سلام رسوند»

_ کدوم داداشم؟

_ حمید دیگه

_ کی؟

_دیروز

از تعجب چشمانم گرد شده بود بازوهای لاغر و استخوانی اش را در دستانم  گرفتم و محکم تکانش دادم و گفتم: « تو مطمئنی که دیروز دیدیش؟ اشتباه نمی کنی؟ کس دیگه ای نبود؟»

او که از حرکاتم تعجب کرده بود گفت: «آره بابا حمید بود»

تا گفت حمید بود محکم بغلش کردم و بوسیدمش، نه یکی، نه دو تا، پشت سر هم می بوسیدمش، انگار دنیا را به من داده بودند نمی دانستم چه کنم بخندم، گریه کنم، بنشینم یا بلند شوم، از خود بی خود شده بودم. رضا تقلا کرد و خودش را از دست و صورت من کنار کشید و گفت: «بسته دیگه آبلمبوم کردی» وقتی جریان را برایش تعریف کردم او هم خوشحال شد. هیچ چیزی نمی توانست آنقدر من را خوشحال کند آن هم در چنین شبی که قرار بود به مادرم همه چیز را بگویم انگار خدا رضا را رسانده بود  بعد از اینکه حالم رو به راه شد از او پرسیدم: «حمید را کجا دیدی؟»

_ دوکوهه

_ اونجا چه غلطی می کنه؟

_ تو عملیات والفجر10 شیمیایی شده اما زیاد نیس، گردنش تاول زده،  وقتی حمیدو دیدم بهش گفتم: « چند روزه اینجایی؟»  گفت: «بیست روز» گفتم: «خانوادت خبر دارن» گفت: «نه» کلی باهاش دعوا کردم گفتم: «بیست روز که این‌جایی؟ بعد به خانوادت خبر ندادی؟»  گفت: «اینجا تو دوکوهه موندم، تاول هام خوب بشه، با این وضع برم مادرم نگران میشه»

_ دوبار خبر شهادتشو آوردن، آخر سر اومدم دوکوهه تا مطمئن بشم، که گفتن شهید شده

_ حالا که نشده. حتماً اشتباه دیدن

_ پس آقا رضا یه کاری کن، من الان می رم خونه، نیم ساعت دیگه بیا جلوی درمون به مادرم خبر سلامتی حمید رو بده، نگو که منو دیدی

_ چرا خودت نمی گی؟

_ ما تو این چند روز داشتیم زمینه سازی می‌کردیم و حرفهای ناخوشایندی به مادرمون زدیم، اگر یه نفر دیگه که خودش با حمید بوده و اون رو دیده بیاد به مادرم بگه که حمید حالش خوبه، از لحاظ روحی واسه مادرم، بهتره. ولی بهش نگو که شیمیایی شده

همگی رو به‌روی تلویزیون نشسته بودیم شبکه یک وقایع حلبچه  را نشان می داد که تعدادی مُرده بودند و تعدادی هم شیمیایی شده بودند مادرم بانگرانی داشت آنها را نگاه می کرد که زنگ به صدا در آمد، رفتم در را باز کردم می دانستم رضاست. از حیاط مادرم را صدا کردم و گفتم: «مامان بیا، رضا برات‌پور باهات کار داره» مادرم آمد بعد از احوالپرسی گفت: «چیزی شده؟» گفت: «حمید دوکوهه بود سلام رسوند، دو روز دیگه میاد»

به رضا گفته بودم که نیم ساعت بعد من بیا، ولی نیامد، درست زمانی آمد که تلویزیون داشت حلبچه را نشان می داد.

مادرم گفت: «آقا رضا الان تلویزیون داشت در مورد حلبچه می گفت تو رو حضرت زهرا حمید شیمیایی شده یا نه؟»

رضا هم نه گذاشت نه برداشت، گفت: «حاج خانوم  یکی، دو قلوپ رو همه خوردن دیگه» این را گفت و رفت.

باشنیدن حرفهای رضا مادرم بی حال شد و همان جا جلوی در افتاد، خسرو را صدا زدم، مادرم را بلند کردیم و به داخل خانه بردیم  کمی آب به او دادیم، حالش جا نیامد کمک کردیم به درمانگاه بردیم بعد از معاینه پزشک فهمیدیم شوک بزرگی به او وارد شده، احتمال سکته خیلی زیاد بوده، ولی الحمدالله خطر از بیخ گوشش رد شده بود.»

انتهای پیام/ 161

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربیننده ها
آخرین اخبار