به روز شده در: ۰۴ آبان ۱۳۹۹ - ۲۰:۳۵
چهل‌سالگی سرو/ «اصغر بمانی»:
«اصغر بمانی» از رزمندگان دوران دفاع مقدس از شهید «حاجی حسینیان» به عنوان یکی از شخصیت‌های منحصر به‌فرد دوران دفاع مقدس یاد کرده و می‌گوید: با هم اسیر شدیم، تنش پر بود از تیر و ترکش، اما لبش پر از لبخند، هر کار کردیم بعثی‌ها به بهداری انتقالش ندادند و همان شب توی آسایشگاه در میان آه و اشک بچه‌ها با لبخند پر کشید و رفت.
کد خبر: ۴۱۸۰۳۶
تاریخ انتشار: ۰۲ مهر ۱۳۹۹ - ۱۴:۵۲ - 23September 2020

به گزارش دفاع‌پرس از یزد، «اصغر بمانی»، از رزمندگان دوران دفاع مقدس از شهید «حاجی حسینیان» به عنوان یکی از شخصیت‌های منحصر به‌فرد دوران دفاع مقدس یاد کرده و می‌گوید: شهید حاجی حسینیان در دبیرستان واعظی خیابان سلمان معلم بود. دانش آموزان کلاسش وقتی شنیدند به سوی جبهه‌های حق علیه باطل اعزام شده، با الگو گرفتن از معلم خود همه رخت اعزام پوشیدند و به جبهه رفتند.

وی ادامه داد: هر وقت او را می‌دیدی با این سه چیز از تو پذیرایی می‌کرد؛ لبخند و عطر و صلوات. شیشه کوچک عطرش را بیرون می‌آورد و همانطور که مرتب صلوات می‌فرستاد، به سر و صورتمان عطر می‌زد.

اصغر بمانی بیان کرد: من مانده بودم که چرا این شیشه کوچک عطر هیچوقت تمام نمی‌شد. عملیات والفجر هشت بود، قبل از عملیات، یکی یکی بچه‌ها را بوسید، لبخند زد و به سر و صورتشان عطر زد و صلوات فرستاد.

رزمنده دوران دفاع مقدس ادامه داد: با هم اسیر شدیم، تنش پر بود از تیر و ترکش اما لبش پر از لبخند، هر کار کردیم بعثی‌ها به بهداری انتقالش ندادند و همان شب توی آسایشگاه در میان آه و اشک بچه‌ها با لبخند پر کشید و رفت. زدیم به در و نگهبان عراقی را صدا کردیم. گفتند چهار نفر بیارنش بیرون. وقتی جنازه اش را آوردیم توی راهرو، بوی عطر همه جا را پر کرد.، همه تعجب کردیم، حتی عراقی‌ها.

وی گفت: بعثی‌ها جلو آمدند تمام بوی عطر از جنازه سید مصطفی بود. لباس‌هایش را گشتند اما چیزی نبود. بعثی‌ها عصبانی شدند، فکر کردند کار ما بوده و با کابل افتادند به جانمان که چرا به جسد او عطر زده‌ایم. خودشان هم می‌دانستند که ما حتی نمی‌توانیم یک سوزن با خودمان بیاوریم توی سلول چه رسد به شیشه عطر.

این رزمنده ادامه داد: حرص‌شان گرفته بود ولی بوی عطر لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد. من و چند تا از همرزمان دیگرش که می‌دانستیم سید مصطفی همیشه با لبخند و عطر و صلوات از بچه‌ها پذیرایی می‌کرد، شروع کردیم به فرستادن صلوات. ضربه‌های شلاق محکم‌تر و شدیدتر شد. صدای صلوات به سلول‌ها رسید، تمام بچه‌ها هم‌صدا شروع کردند به فرستادن صلوات، دیگر صدای شلاق بعثی‌ها در بین صلوات بچه‌ها گم شده بود.

بمانی در پایان گفت: صلوات بود و بوی عطر جنازه شهید سید مصطفی، نگاهم که به چهره‌اش نورانی‌اش افتاد، دیدم همان لبخند همیشگی روی لبانش نقش بسته است.

انتهای پیام/

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربیننده ها