به روز شده در: ۰۴ آبان ۱۳۹۹ - ۱۹:۳۸
چهل‌سالگی سرو/
«زلیخا محمدحسینی» همسر جانباز شهید «صفر آقابراری» از خاطراتش با شهید می‌گوید.
کد خبر: ۴۱۷۴۸۰
تاریخ انتشار: ۳۱ شهريور ۱۳۹۹ - ۱۹:۰۱ - 21September 2020

نگاهی به خاطرات همسر جانباز شهید «صفر آقابراری»

به گزارش خبرنگار دفاع‌پرس از رشت، به مناسبت چهلمین سالگرد دفاع مقدس و سالروز شهادت جانباز شهید «صفر آقابراری» خاطرات همسرشان را از نظر می‌گذرانیم.

خاطرات همسر شهید:

 من یکبار خواب دیدم با برادرم (شهید بهروز محمدحسینی) داریم در حیاط خانه خرما پخش می کنیم، آقایی روی ویلچر نشسته بود و وارد حیاط شد. من تا آن موقع این آقا را ندیده بودم نه در خواب و نه در بیداری. آقا را به داداشم نشان دادم و خودم به اتاق نزد خانم ها رفتم. داداشم مرا صدا کرد و گفت: نمی خواهی خرما پخش کنی بیا و با این آقا برو. من هم روی موتور سه چرخه ایشان سوار شدم و با هم رفتیم. از نسیمی که به صورتم می خورد از خواب بیدار شدم. به فکر فرو رفتم که موضوع چیست؟ این چه کسی بود که من در خواب دیدم. به زن داداشم گفتم حتماً بهروز در جبهه جانباز یا شهید شده است. سریع یک نامه برای بهروز نوشتم و با پست سفارشی نامه را برایش پست کردم. در راه برگشت در خیابان یکدفعه همان آقای جانباز با همان موتور سه چرخه ی خوابم را دیدم. اما دیگر خواب نبود بلکه در بیداری بود. یک مرتبه در جایم ماندم و فقط داشتم این صحنه های خواب و بیداری را به هم وصل می کردم و ربط می دادم که یک دفعه یک نفر به من گفت: خانوم از اینجا برو که من به خود آمدم و راه افتادم. دیدم آن آقا موتورش را روشن کرد و به طرف من آمد و رفت. من به خانه که رفتم ماجرا را برای زن داداشم تعریف کردم و گفتم: داداش چیزیش نشده، خدا می خواست من بروم و آن آقا را ببینم، خدا خودش او را به من داده و می خواهم با او ازدواج کنم. به شوهر دوستم که ایشان هم جانباز هستند (آقای شیخ نصیری) گفتم که با ایشان صحبت کند. ایشان هم این کار را کرد و با او صحبت نمود.

یک روز یکی از آشنایان مان به خانه ما آمد و گفت: آیا شما می خواهید با این آقا ازدواج کنید؟ من از ترس اینکه مبادا مشکلی پیش بیاید به او گفتم: نه، چه کسی گفته؟! اما او گفت که آن آقا می خواهد با شما حرف بزند و ازدواج کند. قبل از خواستگاری هم چندین بار پیغام داد که می خواهد با من حرف بزند و مشکلاتش را بگوید، اما من قبول نکردم و گفتم: من مشکلاتتان را قبول کردم و نیازی به حرف زدن نیست، در واقع شما را خدا به من داده و من راضی ام. بعد هم به خواستگاری آمد و مراسم عقد و…

 زندگی مشترکمان خیلی خوب بود ولی مشکلات زیادی داشتیم. همان سال اول حقوقمان را قطع کردند چون پرونده اش تکمیل نبود و برای اینکه پرونده اش را درست کنیم به جاهای مختلفی از جمله «سراب،تهران و مشهد» رفتیم (چه من و چه برادر شهیدم).

 یک خانه با همکاری بنیاد شهید در کنار دریای «کلاچای» درست کرده بودیم که به خاطر پیشروی آب دریا و خراب شدن خانه مجبور شدیم آنجا را ترک کنیم. بعد از آن مجبور شدیم در خانه پدر شوهرم زندگی کنیم. بعد از چند سالی دوباره توانستیم خانه جدید بسازیم. در کل مشکلات زیادی را پشت سر گذاشتیم. اینطور نبود که همه چیز برای ما فراهم باشد، ولی با این حال زندگی ما چیز دیگری بود من هیچ کس را ندیدم که مثل ما باشد.

 ایشان برای من یک فرشته بود، خدا خودش این فرشته را به من داد و خودش از من گرفت. حالا نمی دانم شاید بیشتر از این دیگر لیاقت نداشتم. او بود که من را نگه داشت نه من او را. وضع مالی و اقتصادی ما بعد از ازدواج خیلی بد بود ولی هیچ وقت نمی گفتم و به زبان نمی آوردم. بعد از این همه سال، شهید یک وامی گرفت تا برای من یک دست مبل و کولر و گاز فر دار بخرد. در واقع همان سالی که اینجا را برایم گرفت تابستان حالش بد شد و از پیش ما رفت.

همیشه کت و شلوار می پوشید دوست نداشت کسی پاهایش را ببیند. فقط من می دیدم و بچه ها. دختر کوچکم زینب همیشه عادت داشت پاهای بابایش را ببوسد.

خصوصیات شهید خیلی خوب بود. هیچ وقت سرش را بلند نمی کرد و به کسی نگاه نمی کرد. خیلی مظلوم بود. مشکلاتش را به کسی نمی گفت حتی به بنیاد شهید هم برای گفتن مشکلاتش نمی رفت. ولی من چون می دانستم چه دردی را دارد تحمل می کند به بنیاد می رفتم و باهاشون حرف می زدم.

اوقات فراغت و بیکاری خود کار خاصی انجام نمی داد. بیشتر در بالکن می نشست و به اطراف نگاه می کرد و توان انجام کاری را نداشت. اهل کتاب خاصی نبود فقط مجله هایی را که از طرف بنیاد فرستاده می شد را می خواند و جداول آن را حل می کرد. در کارهای خانه خیلی به من کمک می کرد. بچه ها را برایم نگه می داشت. در آشپزی و تمیز کردن خانه واقعاً کمک حالم بود. گاهی اوقات می شد من صبح زود از خانه بیرون می رفتم و وقتی که بر می گشتم می دیدم همه کارها را انجام داده است. گاهی اوقات جارو می کشید و آشپزی می کرد. البته همه این کارها را روی دو زانوهایش انجام می داد. برای آشپزی صندلی می گذاشت با زانوهایش روی آن می ایستاد و برنج آب می کشید یا خورشت درست می کرد. خیلی به من کمک می کرد. نظم ایشان خیلی خوب بود.

شهید اصلاً عصبانی نمی شد من عصبانی می شدم ولی او اصلاً. همیشه به او می گفتم یک بار تو عصبانی شو، با من دعوا بگیر مثل بقیه ی زن و شوهرها. ولی او می گفت: آدم مگه به زنش چیزی می گوید. صبرش در برابر مشکلات زیاد بود و اصلاً مشکلش را به کسی نمی گفت. همه دردها رو در خودش می ریخت. صبرش واقعاً عالی بود. هرکس که با شهید رابطه داشته است می گوید که آدم خوبی بود به کسی آزار نمی رساند. شهید هیچ وقت از کسی گله نمی کرد به پدر و مادرش خیلی احترام می گذاشت.

من ۴ فرزند ۳ دختر و ۱ پسر دارم. شهید دوست داشت پسرش را داماد کند. رفتار شهید با فرزندانش خیلی مهربانانه و خوشرفتار بود. باز من از دست آنها عصبانی می شدم ولی ایشان اصلاً. یک روز داشتم آشپزی می کردم صدای موتور را شنیدم (همیشه وقتی صدای آن می آمد سریع می رفتم و در را باز می کردم) اما آن روز به دوقلوها گفتم در را باز کنید ولی این کار را نکردند اما زمانی که من برای باز کردن در رفتم، دویدند و جلوتر از من خواستند در را باز کنند من هم از دستشان عصبانی شدم و آنها را زدم. وقتی در را باز کردم شهید یقه ام را گرفت و گفت: چرا بچه ها را کتک می زنی؟ و من را از خانه بیرون کرد و در را بست. من هم شروع به در زدن کردم و گفتم تو رو به خدا در را باز کن، چادر سرم نیست… این را که گفتم در را باز کرد و من از این لحظه استفاده کردم و سریع به اتاق رفتم و در را بستم. بچه ها خیلی بی تابی می کردند، اما به آنها گفتم بروید تا پدرتان به شما غذا بدهد ولی آنها باز هم گریه می کردند. که در این لحظه شهید گفت: بیا بیرون ولی با بچه های من با مهربانی رفتار کن. از فرزندانش انتظار داشت که درسشان را بخوانند و موفق باشند.

نماز و قرآنش به راه بود. اوایل ازدواج هم با دوستانش به بسیج می رفت. در مورد اولین هدیه ای که برای من گرفت می گوید: دوست نداشتم به اون صورت هدیه ای برایم بگیرد. یک روز به من گفت: تو با پای پیاده من با موتور تا طلا فروشی مسابقه می گذاریم اگر زودتر از من رسیدی واست می خرم. قبول کردم و جاهایی که کسی نبود را می دویدم و بقیه را تند تند راه می آمدم طوریکه زمانی که به مغازه رسیدم شهید با موتورش هنوز نرسیده بود. مغازه دار مشغول بستن مغازه بود که به او گفتم کمی صبر کند تا شوهرم بیاید و چیزی بخریم. شهید وقتی من را دید با تعجب پرسید: با چه چیز آمدی که اینقدر سریع رسیدی؟ من گفتم با پای پیاده. خلاصه رفتیم در طلا فروشی و شهید یک گردنبند برایم خرید.

در لحظه آخر من در بیمارستان کنارش بودم در بیمارستان حالش بد شده بود. من از ناراحتی فریاد می کشیدم و خدا و پیامبر (ص) و امام زمان (عج) را صدا می زدم که شهید به من گفت: داد نزن فریاد نکن چیزی نیست فقط مواظب خودت باش. بچه ها موقع شهادت پدر خیلی ناراحت بودند و عذاب می کشیدند برای اینکه پدرشان بیشتر اوقات در خانه بود وقتی آنها از بیرون به خانه می آمدند با استقبال پدر در منزل روبرو می شدند. به همین دلیل با شهادتش واقعاً کمبودش را احساس می کردند. من زیاد از دوران جبهه از ایشان سؤال نمی کردم چون دوست نداشتم با یادآوری آن خاطرات ناراحتش کنم. ما با همدیگر ۲۰ سال زندگی کردیم. سرانجام ایشان در 31 شهريور 1383، در رودسر بر اثر ايست قلبي و عوارض ناشي از مجروحيت به شهادت رسيد.

انتهای پیام/

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربیننده ها