به روز شده در: ۱۸ مرداد ۱۳۹۹ - ۲۲:۱۶
سردار شهید «علیرضا بلباسی» در چهاردهم مهر ۱۳۳۲ در روستای آسور فیروزکوه به دنیا آمد و در ۱۲ اسفند ۶۵ در عملیات کربلای ۸ در شلمچه به شهادت رسید.
کد خبر: ۴۰۵۵۹۷
تاریخ انتشار: ۲۳ تير ۱۳۹۹ - ۱۰:۵۱ - 13July 2020

به گزارش خبرنگار دفاع‌پرس از ساری، به مناسبت چهلمین سالگرد دفاع مقدس فصل‌هایی از زندگی سردار شهید «علیرضا بلباسی» از شهدای قائمشهر را از نظر می‌گذرانیم.

زندگی‌نامه شهید:

روستای آسور فیروزکوه در چهاردهم مهر سال 1332 شاهد به دنیا آمدن ششمین فرزند رسول و آمنه بود که پدر نام «علیرضا» را برای او برگزید. «علیرضا» که در کنار دیگر برادران و خواهران در کانون گرم خانواده رشد و نمو یافت تا به سن مدرسه رسید.

وی دوره ابتدایی را در شهرستان فریدونکنار سپری کرد و در همین ایام بزرگترین حامی زندگی‌اش و دستان پرمهر و محبت پدر را از دست داد و مجبور شد برای امرار معاش خانواده به تهران سفر کند و به این دلیل مدتی درس را رها کرد.

نگاهی به زندگی سردار شهید «علیرضا بلباسی»

او در بازار تهران مشغول به کار شد. پس از مدتی در مدرسه شبانه روزی پایتخت به درس خود ادامه داد و موفق به اخذ مدرک دیپلم شد. وی پس از پایان تحصیلات به سربازی رفت و در نیمه مهرماه سال 1353 خدمت سربازی را به اتمام رساند. پس از آن در آزمون آموزش و پرورش قائمشهر شرکت کرد و پس از قبولی در آن به تدریس در آموزش و پرورش مشغول شد. وی به علوم و فنون هوایی بسیار علاقه داشت. بدین منظور تدریس را بعد از 2 سال رها کرد و پس از گذراندن دوره آموزش مکانیک در باشگاه هوایی ملی، با عنوان تکنیسین پرواز در تاریخ 3 آبان 1354 جذب هواپیمایی ملی ایران شد. او در طول خدمت، به آموزش زبان انگلیسی مشغول و نیز موفق به اخذ درجه مکانیک هواپیما شد.

برادر شهید:

«هدایت بلباسی» می‌گوید: «برادرم بسیار خوش‌رو، خوش برخورد، صادق، فداکار و زحمتکش بود. او در سال 54، 55 در مدرسه‌ای کار می‌کرد. یک روز مدیر مدرسه خواست تا جعبه سیبی را که جزو تغذیه دانش آموزان بود، به منزل آنها ببرد. علیرضا پس از تقاضای مدیر، دو نفر از دانش آموزان را صدا کرد و این مأموریت را به آنها سپرد. وقتی دانش آموزان جعبه سیب را به درب منزل مدیر مدرسه بردند، همسرش با دیدن آنها بسیار خجالت کشید و به همسرش شاکی شد. فردا صبح مدیر مدرسه، مجدداً برادرم را به دفتر کارش احضار کرد و دلیل این کارش را پرسید. برادرم در پاسخ گفت: «شما می‌خواهید جیره غذایی دانش آموزان را بخورید! چرا گناهش را من بر عهده بگیرم.»

در سال 57 با آغاز مبارزات انقلابی توسط نیروهای حزب اللهی در سراسر کشور، وی نیز در بخش نوار و اعلامیه‌های حضرت امام (ره) فعالیت گسترده‌ای را آغاز کرد و در حادثه جبهه سیاه تهران در میدان ژاله حضور داشت. او از افرادی بود که به فرمان امام (ره) دست به اعتصاب زدند.

«علیرضا بلباسی» در سال 58 یعنی در 26 سالگی، با دختری مؤمنه و محجّبه به نام «مریم بانو صادقی» ازدواج کرد. مراسم ازدواج‌شان بسیار ساده برگزار شد و این دو به دور از تجمّلات دنیوی، زندگی مشترک را آغاز کردند.

نگاهی به زندگی سردار شهید «علیرضا بلباسی»

همسر شهید:

«مریم بانو صادقی» می‌گوید: «تقوا، نماز، عبادت، پرهیزگاری و ترس از خدا موجب ازدواج من با ایشان شد. همسرم در بحبوحه انقلاب، به این علت که کارش در تهران بود، به قائمشهر رفت و آمد می‌کرد. یک بار از من پرسید: «اگر من لیاقت شهادت داشته باشم و شهید شوم شما چکار می‌کنید؟» من در پاسخ فقط گریه کردم. علیرضا گفت: «اگر من شهید شدم، شما یک شاخه گل لاله بگیر و جلوتر از همه در مراسم تشییع من شرکت کن و افتخار کن که همسر شهید شدی.»

وی پس از تشکیل سپاه پاسداران، از شرکت هواپیمایی استعفا داد. و به نهاد مقدس سپاه رفت و به عنوان پاسدار مشغول به خدمت شد. او مدتی را به قم رفت و به فراگیری فنون نظامی و دوره فرماندهی مشغول شد. سپس به عنوان مسوول عملیات سپاه نور شروع به انجام وظیفه کرد و پس از مدتی با ایجاد پایگاه مقاومت سپاه نور و جذب نیرو به قائمشهر برگشت و در واحد عملیات سپاه قائمشهر مشغول به کار شد.

برادر شهید:

هدایت می‌گوید: «او ما را به تقوا و پرهیزگاری و انجام واجبات و ترک محرمات توصیه می‌کرد و می‌گفت: «دوستانی انتخاب کنید که خداشناس، خداترس و صادق در کار باشد.»

سردار بلباسی، با شروع جنگ تحمیلی از سوی عراق علیه ایران به جبهه اعزام شد و در واحدهای عملیاتی مسوولیت عملیات را بر عهده گرفت. پس از آن مسوولیت آموزش عقیدتی واحد بسیج قائمشهر را عهده‌دار شد. او در عملیات رمضان شرکت نمود و از ناحیه دست چپ، کتف و سینه مجروح گردید.

وی پس از مرخصی کوتاه و مداوای زخم خود مجدداً به منطقه برگشت و جانشین فرمانده گردان مالک اشتر لشکر 25 کربلا شد. در عملیات والفجر6 پس از مجروح شدن فرمانده گردان مالک، علیرضا جایگزین او شد. وی تمام نیروهایش را به خواندن نماز شب، نافله و نماز غفیله تشویق می‌کرد که برگزاری نماز غفیله به صورت دست جمعی از کارهای جالب توجه او در این گردان است.

او در مرخصی‌هایش به پشت جبهه، به دیدار خانواده‌های شهدا، جانبازان معلولین می‌رفت و از آنان دلجویی می‌کرد. همچنین کمک‌های مردمی را توسط بسیجیان و دوستان جمع آوری و به جبهه‌ها ارسال می‌کرد.

وی پس از شهادت دوستانش در مراسم آنها شرکت می‌کرد و به دیدار خانواده های‌شان می‌رفت و همدل و هم‌درد با آنها می‌شد. در این باره به دوستانش می‌گفت: «اگر من شهید شدم، مبادا در کنار بدنم حلقه بزنید، زیرا جنگ و ادامه آن مهم‌تر است و اسلام عزیز نباید در خطر باشد.»

نگاهی به زندگی سردار شهید «علیرضا بلباسی»

برادر شهید:

«هدایت بلباسی» می‌گوید:«اوهمشه به ما سفارش می‌کرد که به فرموده امام جبهه جنگ را پر کنید و وقتی از جبهه به منزل می‌آمد، می‌گفت: «آیا می‌شود که همه شما اینجا باشید و جبهه جنگ خالی از وجود شما باشد؟» واین حرف‌های او باعث می‌شد ما چهار برادر همیشه در جبهه حضور داشته باشیم.»

با زبان مخصوص بچه‌ها با آنان در مورد جبهه و جنگ، احترام به بزرگترها، به ویژه مادرشان شهدا و خوی و خصلت شهدا درس خواندن صحبت می‌کرد.

علیرضا زندگی‌اش در جبهه و جنگ خلاصه شده بود. به طوری که اگر و پس از مدت‌ها به مرخصی چند روزه‌ای می‌آمد، سریع عزم برگشتن می‌کرد.

وی پس از فرمانده گردان مالک، جانشین گردان امام محمد باقر (ع) شد اما شهادت علی اصغر خنکدار، باعث شد که علیرضا فرمانده این گردان منصوب شود. او با وجود مسوولیت‌های مختلف همواره از متانت و آرامش خاصی برخوردار بود. به همسرش خانم صادقی می‌گفت: «زمانی که من نیستم، شما دو نقش را در خانه پیاده می‌کنی؛ هم نقش پدر و هم نقش مادر. خدا را در همه حال ناظر بر اعمالت بدان و چیزی که وقار و شخصیت و متانت یک زن هست را پیاده کن و بعد از شهادتم فعالیت مذهبی و شرکت در جلسات احکام دینی را فراموش نکن.»

او در مسایل عبادی و اعتقادی و انجام واجبات و ترک محرمات بسیار دقیق و منظم بود. احادیث زیادی را حفظ می‌کرد و در سخنرانی‌ها و اشتباهات دیگران با ذکر احادیث و روایت مسائل را تذکر می‌داد.

وی در عملیات والفجر 8 از ناحیه پای چب مجروح و در بیمارستان بستری شد تا مورد عمل جراحی قرار گیرد، امّا نپذیرفت و بیمارستان را به قصد جبهه ترک کرد.

او با نیروهایش در خصوص برزخ، قیامت و شهادت صحبت می‌کرد و دوست داشت هر چه زودتر به شهادت برسد امّا همانند حضرت زهرا(س) مفقودالاثر باشد.

علیرضا در عملیات کربلای یک، از ناحیه کتف، گردن و دست راست به سختی مجروح شد، بلافاصله پس از طی مراحل اولیه درمان به جبهه بازگشت.

وی در عملیات‌های رمضان، وافجر6، 8، کربلای 2، 5،4 و دیگر عملیات‌ها حضور یافت و رشادت‌ها و حماسه‌های زیادی در مناطق مختلف عملیاتی از خود به یادگار گذاشت.

او در منطقه دروقت استراحت با نیروهایش فوتبال بازی می‌کرد، ولی به هنگام نماز، بازی را به اتمام می‌رساند و همه با هم در نماز شرکت می‌کردند. پای‌بند به نماز اول وقت و مناجات شبانه بود، ولی اجازه نمی‌داد کسی گریه‌های او را ببیند.

سرانجام در 28 بهمن ماه 1365 وصیت نامه‌ای نوشت و در این وصیت‌نامه متذکر شد: «دنیای کفر بداند در فطرت توحیدی ما فقط یک ترس قرار دارد و آن هم ترس از خدا و ترس از گناه است. شما یزیدیان دیدید که وقتی اسلام ناب خمینی، به خاک کشورمان و به کشور دل‌های‌مان آمد، چنان زنجیر اسارت برگردن‌تان انداختیم و شما را در کوچه و بازارهای سیاست، به این دیار و آن دیار کشاندیم که برای ترس مجدد از ما این همه ذلّت و خواری تحمل کردید و براین خواری تأکید و افتخار کردید که این روزهای نخستین ذلّت شماست. ما به این انتظار جشن نابودی شما نشسته‌ایم.»

نگاهی به زندگی سردار شهید «علیرضا بلباسی»

همرزم شهید:

«اصغر صاق‌نژاد» می‌گوید: «در بعضی از غروب‌ها، وقتی هوا کمی خنک می‌شد، تعدادی از بچه‌های گردان امام محمد باقر (ع) فوتبال بازی می‌کردند. روزی به دلیل ادامه بازی و تقارن آن با نماز مغرب و عشا قرار شد که ضربات پنالتی، نتیجه دو تیم را مشخص کند تا همه به نماز اول وقت برسند. قرار شد دو نفر به عنوان تیرک دروازه بایستند تا مسیر دقیق توپ مشخص شود. «علیرضا بلباسی» که از چادر فرماندهی ناظر بر بازی بود، با دیدن دو نفر به جای دو تیر دروازه، خیلی سریع به طرف بچه‌ها آمد و بسیار ناراحت و غمگین شد و گفت: «این چه کاری است؟ چرا به عنوان تیردروازه ایستاده‌اید؟ بسیجی ارزش دارد. ارزش بسیجی خیلی بالاست. قدر خودتان را بدانید.» و این رفتار او بچه‌ها را بیشتر علاقمند به اخلاق و رفتارش کرد.

سرانجام سردار شهید «علیرضا بلباسی» در 12 اسفند 65 در عملیات کربلای 8 در شلمچه بر اثر اصابت خمپاره به سر و سینه به آرزوی دیرینه‌اش که شهادت بود، رسید و به مدت 9 سال، پیکر پاکش بر اساس خواست قلبی‌اش بر خاک گرم و سوزان شلمچه ماند تا اینکه در سال 1374 توسط گروه تفحص شناسایی و به قائمشهر منتقل و پس از تشییع توسط مردم مؤمن و ولایت‌مدار، در گلزار شهدای قائمشهر به خاک سپرده شد. یاسر و آمنه دو فرزندی هستند که از او به یادگار مانده‌اند.

فرازی از وصیت‌نامه شهید:

و دشمن بداند که پیرو مکتبی هستیم که از روز ازل گفتیم «اشهد ان محمد رسول الله (ص)» و «علی ولی الله (ع)» همان رسول خدایی و همان امیر مومنانی که بیشتر از هفتاد جنگ با کفار و منافقان و مشرکان کردند و تا آخر عمرشان ذوالفقارشان به غلاف نرفت و همیشه قطره‌‍های خون این ناپاکان از نوک شمشیرهای عدالت خواهانیان می‌چکید و بدانند تا کفر و شرک و نفاق هست هیچ‌وقت و هیچ‌وقت این شمشیر و این ذوالفقار به خلاف نخواهد رفت و ما مال این مکتبیم دنیا کفر بداند در فطرت توحیدی ما فقط یک ترس قرار دارد آن هم ترس از خدا و ترس از گناه و شما یزیدیان که وقتی اسلام ناب خمینی به خاک کشورمان و به کشور دلهای‌مان آمد چنان زنجیر اسارت بر گردن‌تان انداختیم و شما را در کوچه و بازارهای سیاست به این دیار کشاندیم که برای تماس مجدد با ما این همه ذلت و خواری تحمل کردید و برای این خواری تاکید و افتخار کردید که این روزهای نخستین ذلت شماست و ما به انتظار جشن نابودی شما نشسته‌ایم و تا آنجا مطالبی که گفته شد جهان‌بینی الهی مرا که اقتباس از قرآن و رهبر و فطرت می‌باشد تشکیل می‌دهند. به همه شما اجر مجاهدان واقعی فی سبیل الله را بدهد.

انتهای پیام/

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربیننده ها