به روز شده در: ۱۳ تير ۱۳۹۹ - ۱۴:۴۰
دست نوشته شهید «محمد آقاشاه کرمی»؛
شهید «محمد آقاشاه کرمی» در آخرین دست نوشته خود آورده است: برای اسلام تبلیغ کنید و هیچ وقت یأس به دل راه ندهید، چون راه درست را انتخاب کرده‌اید.
کد خبر: ۳۹۵۶۱۴
تاریخ انتشار: ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۹ - ۱۶:۰۶ - 08May 2020

به گزارش خبرنگار دفاع‌پرس  از خرم آباد، «محمدآقا شاه کرمی» اول دی سال ۱۳۴۰ در روستای چشمه کبود از توابع معمولان پلدختر به دنیا آمد. دوره طفولیتش را در میان خانواده‌ای مستضعف ولی با ایمان سپری کرد. شش زمستان از دفتر زندگیش گذشت. ولی هنوز شناسنامه ای نداشت. محمد آقا در تاریخ ۱۳۶۵/۱۰/۲۲ در شلمچه به شهادت رسید.

محمد آقا در دست نوشته‌اش در این خصوص می‌نویسد:

«حدود شش ساله بودم که به صورت دانش آموز آزاد سر کلاس درس حاضر شدم. هنگام امتحان نوبت سوم فرا رسید و من هم مثل سایرین در امتحانات شرکت کردم. تمام امتحانات را با نمرات خوب پشت سر گذاشتم، ولی متأسفانه چون شناسنامه نداشتم مدرکی برایم صادر نشد.

سپاه‌دانش روستا با حضور من در کلاس دوم موافقت کرد. کلاس دوم و بعد از آن کلاس سوم را نیز با نمرات عالی سپری نمودم. سپاه‌دانش روستا که از نمرات من بسیار خوشحال مدرک پایان تحصیلی صادر کرد، ولی جای تاریخ تولد و شماره شناسنامه را خالی گذاشت. پس از سپری کردن کلاس چهارم، سپاه‌دانش برای من و برادرم شناسنامه تهیه کرد. کلاس پنجم را پشت سر گذاشتم، چون امتحانات در محله ماسور خرم آباد برگزار می‌شد و باید می‌آمدم و امتحان می‌دادم، به علت نداشتن کرایه ماشین از امتحانات باز ماندم.

پدر و مادرم دیگر اجازه ندادند تا درس بخوانم. پس از آن مدت دو سال چوپان شدم و چند گوسفند به عنوان دستمزد دو ساله به من دادند. آنها را به خانه خودمان آوردم. گوسفندها زاد و ولد کردند و ما صاحب یک گله گوسفند شدیم. به خودم گفتم: حالا دیگر می‌توانم درس بخوانم. مدرک پنجم را به صورت دانش آموز آزاد و بدون این که سر کلاس حاضر شوم، گرفتم. برای ادامه تحصیل مجبور بودم تابستان به تهران بروم و کارگری کنم تا مخارج تحصیل دوره ی راهنمایی را فراهم نمایم.

دوره راهنمایی را با موفقیت پشت سر گذاشتم. در نوجوانی مادرم را از دست دادم و پدر ۷۵ ساله ام توان فراهم نمودن مخارج زندگی را نداشت. بنابراین هم کار می کردم و هم درس می خواندم. در سال ۱۳۵۸ به عنوان یکی از اعضای شورای اسلامی روستا انتخاب شدم در مدت خدمتم در شورا صادقانه برای روستا کار کردم. در منزلم کتابخانه ای برای بچه های روستا تشکیل دادم. آرزوی دیدار حضرت امام (ره) را داشتم. چند بار به تهران رفتم، ولی موفق به آن نشدم، ولی یک بار احمد آقا خمینی و حجت الاسلام والمسلمین رفسنجانی را از نزدیک ملاقات نمودم.»

محمد آقا از طریق سپاه پاسداران پلدختر به سربازی رفت و در واحد تخریب لشکر ۵۷ حضرت ابوالفضل (ع) مشغول شد.

وی در این زمینه می نویسد: «خودم واحد تخریب را انتخاب کردم، شاید از این طریق بتوانم خدمت صادقانه ای به جمهوری اسلامی کنم. تنها پیام من این است که خواهرانم حجاب را کاملا رعایت کنید. برای اسلام تبلیغ کنید و هیچ وقت یأس به دل راه ندهید، چون راه درست را انتخاب کرده اید. دعا کنید شهید شوم و اگر شهید شدم، ناراحت نشوید.»

انتهای پیام/

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربیننده ها