`
 

اشعار سنگ مزار شهيدان

ای خوشا اندیشه ای همچون شهیدان داشتن
جان رها کردن به در همواره جانان داشتن
ادامه مطلب...
 
نی بر لب چوپان صحرا غمنوا شد
هر جای ایران ، سرزمین نینوا شد

ادامه مطلب...
 

معرفی سایت



پایگاه اطلاع رسانی شهداء ميقات
پایگاه رسمی اطلاع رسانی آزادگان - موسسه فرهنگی پیام آزادگان
موصل 4


نويد شاهد - پايگاه اطلاع رساني فرهنگ ايثار و شهادت

سایت ساجد به زبان عبری
پایگاه اطلاع رسانی قربانیان سلاح های شیمیایی

صفحه اول
Sajed
فتحی ,محمد رضا چاپ ارسال به دوست
04 خرداد 1387 ساعت 15:41
Article Index
فتحی ,محمد رضا
آلبوم تصاویر
فرمانده عملیات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی سقز
خرداد ماه سال 1337 ه ش در روستای قلابر سفلی در زنجان ودرخانواده ای مستضعف و مذهبی دیده به جهان گشود. دوره ابتدائی را در همان روستای به اتمام رساند. ساده زندگی می کرد و ساده لباس می پوشید. غذای ساده می خورد و از تشریفات بدش می آمد . همیشه به نماز و روزه اهمیت می داد. در مکتب خانه قرآن را ختم کرد. به قرآن علاقه‌ی زیادی داشت .او با لحن خوش قرآن می خواند. در 1/10/1358 واردبسیج شد . در اول سال 1359 که کردستان دستخوش ناآرامی واختشاش ضدانقلاب ودشمنان مردم شده بود، به آنجا رفت تا در کنار رزمندگان ارتش وپاسدار به دفاع از کشور بپردازد.
پس از ورود به کردستان به جبهه سقز رفت.اودر آنجا درکنارفرماندهان کردستان مانند شهید بروجردی وشهید صیاد شیرازی به مبارزه بی امان با مزدوران و وطن فروشانی همت گماشت که قصد براندازی نظام نوپای اسلامی راداشتند. پس از مدتی به زنجان برگشت ودوباره به جبهه های غرب مراجعت نمود.اودر تاریخ11/7/1360 که عملیات پاکسازی شهر بوکان از وجود خائنین وضد انقلابیون شروع شده بود،فرماندهی بخشی از این عملیات را بر عهده داشت که بادرایت وتصمیم گیری مقتدرانه به خوبی از عهده آن برآمد.در آن سالهای سخت وطاقت فرسا در هرجای کردستان مظلوم ،نام محمد رضا فتحی بود ضد انقلاب به سوراخ می خزید وجرات اذیت و آزار مردم رانداشت.سرانجام این اسطوره ی ملی پس از مبارزات بی امان با دشمنان ایران واسلام در کردستان به شهادت رسید تا مزد کوششهای مقدس خود را از خدای بزرگ بگیرد.
منبع:پرونده شهید درسازمان بنیاد شهید وامور ایثارگران زنجان ومصاحبه باخانواده ودوستان شهید



وصیتنامه
...از پدرم میخواهم وقتی که من شهید شدم جسد مرا در قلابر سفلی دفن کنند. که شاید اهل روستای ما به خودشان بیایند و با هم دیگر دعوا نکنند و نماز جماعت را در روستا برگزار کنند. آن کسانی که نماز نمی خوانند روحانیون به آنها نصیحت کنند که نماز بخوانند. دیگر وصیت میکنم که فرزندم را به مکتب خانه بگذارید تا در آینده به اسلام و کشور خود خدمت کند. از پدرم می خواهم وقتی که من شهید شدم، گریه نکند، چرا؟ که وقتی امام حسین (ع) در کربلا تنها مانده بود و بدن قطعه قطعه شده علی اکبر (ع) را دید ناراحت نشد. برای اینکه قربانی داده بود. و حالا ما که خاک پای علی اکبر(ع) نمی شویم. وقتی که من شهید شدم چشمهای مرا باز گذارید تا منافقین بدانند که من کورکورانه این راه را نرفتم بلکه با چشمان باز به صدای خمینی لبیک گفتم و دهانم را باز بگذارید که این شرق و غرب بدانند که من می خواهم در قبر هم یا مرگ یا خمینی بگویم و مشت هایم را گره کرده بگذارید که با همین مشتهای خودمان سلطنت 2500 ساله را سرنگون کردیم . به هم سنگران خود اعلام میکنم که من مدتی است که در کردستان با مزدوران شرق وغرب می جنگم و سلاح هربرادری که به زمین می افتاد ،برادری دیگر بر می داشت, و به مبارزه ادامه می داد. لذا از همسنگران خود می خواهم وقتی که من شهید شدم سلاح مرا برداشته و با مزدوران بجنگند. محمد رضا فتحی



خاطرات
همسر شهید:
ابتدا به مکتب خانه رفت و پس از آموزش قرآن تا پایه پنجم ابتدائی تحصیل کرد. از کودکی شروع به کار نمود و ضمن تحصیل کار می کرد. در جوانی به تهران رفت ودر یک نانوائی مشغول به کار شد. سال 1355 با هم ازدواج کردیم . فرزند اولمان در سال 1360 متولد شد که نامش را علی گذاشتیم.
دارای اخلاق خوبی بود.با افراد خانواده به مهربانی رفتار می کرد و از میهمانان خود چه کوچک و چه بزرگسال دوستانه پذیرائی می نمود و با همه زود مانوس می شد .دیگران هم به سهولت جذب اخلاقش می شدند.
آخرین دیدارمان که یک ماه قبل از شهادتش بود به من توصیه کرد، که ناراحت نشوم و قول داد وقتی برگشت ما را برای پابوسی آقا به مشهد خواهد برد و این بار زود برخواهد گشت. سپس علی را بوسید و رفت. سرانجام یکماه بعد جنازه اش را به زنجان آوردند.
همیشه قبل از عزیمت به جبهه مرا به تقوی و نماز و انجام فرائض دینی سفارش می کرد. بیشتر اوقات در جبهه بود و حضور در جبهه برایش بیش از خانه اهمیت داشت. او عاشق شهادت بود و بارها به من توصیه میکرد که برابر مشکلات صبور باشم.
وقتی خبر شهادتش رسید، پسرم علی به شدت مریض شده بود و بعد از شام که عده ای از پاسداران سپاه در را زدند، من در را باز کردم و آنها جویای پدر شهید شدند. سپس پدر او را همراه خودشان بردند. من در آن لحظات متوجه شدم که همسرم شهید شده است. وقتی پدر شهید بازگشت خبر شهادت همسرم را داد. من خیلی ناراحت و در عین حال خوشحال شدم، چرا که همسرم را در راه اسلام و میهن و امام عزیزمان خمینی کبیر از دست داده بودم. از طرفی از اینکه از همسرم فرزندی دارم، خوشحال بودم که جای وی را خواهد گرفت و راه او را ادامه خواهد داد. تصمیم جدی گرفتم تا او را طوری پرورش دهم که نگذارد، خون شهدا به هدر رود و رهرو آنان باشد. فرزند بعدی هشت ماه پس از شهادت پدرش در سال 1362 به دنیا آمد که نام زینب را بر او نهادیم.
ازمردم وبه خصوص مسئولین نظام انتظارم این است که حامی دین اسلام و آرمانهای امام باشند واز خون شهدا دفاع کنند، نگذارند خون آنهاپایمال شود .نگذارنداین انقلاب به دست ضد انقلاب و عافیت طلب ها بیافتد.از سپاه خیلی متشکرم که همیشه شریک غم ما بوده اند و با دلجوئی های خود ما را امیدوار نموده اند و به ادامه راه ما را تشویق کرده اند. آنها مانند شهدای ما جای خالی آنان را پر کرده اند و به خصوص به پاسداران توصیه می کنم که رهبر مسلمین را تنها نگذارند و چون گذشته در صحنه های ایثار و حماسه آفرینانه جنگ در صحنه های سازندگی نیز حضور فعال داشته باشند و نگذارند دشمن با شایعه و توطئه های خود انقلاب را نابود کند. تا اینکه این انقلاب را به صاحب اصلی اش تحویل دهند.

پدر شهید :
محمدرضا وقتی که از جبهه برمی گشت با هم صحبت می کردیم، او در صحبتهایش می گفت پدرجان، میگویند اگر پدر و مادر انسان را حلال نکنند، به فیض شهادت نمی رسد، شما اجازه بدهید من به روستا بروم و مادرم را بیاورم و از او حلالیت بطلبم. من قبول کردم. روز بعد محمدرضا به روستا رفت و مادرش را با خودش آورد. من آن زمان در شرکت کار میکردم و آن شب در آنجا ماندم وقتی صبح به خانه آمدم والده بنده گفت که محمد رضا تا صبح نخوابید و تمام وقت مشغول نوشتن بود وقتی خواست بیرون برود(به جبهه) نامه ای به من داد و مادرم آن نامه را به من داد، دیدم که محمدرضا وصیتنامه خودش را نوشته است. من همانروز او را راهی منطقه کردم که به طرف سقز می رفتند. وقتی محمدرضا می رفت با خدا راز و نیاز می کردم و با خودم می گفتم پروردگارا این فرزندی بود که تو به من دادی و من اکنون او را به تو می سپارم. (محمدرضا ازدواج کرده بود اما تا آن زمان صاحب فرزند نشده بود) به خانه برگشتم . در سال 1359 خداوند فرزندی به محمدرضا داد. محمد رضا در جبهه بود. با اوتلفنی صحبت کردم، مژده دادم که صاحب فرزندی شده ای و خداوند به عوض تو برای ما پسری عنایت فرموده است. او هم تاکید کرد که حال من خوب و سلامت هستم. سه ماه بود که در جبهه بود و ده روز به عید نوروز مانده محمدرضا از جبهه برگشت. و به من گفت: پدر، من باید زود برگردم چون جای من کسی نیست که آنجا بماند و به من نمی گفت که فرمانده است.
به هر صورت بعد از سه روز دوباره او را خودم راهی جبهه کردم. پانزده روز از رفتن محمد رضا گذشته بود که خبر شهادتش را به ما دادند. در سال 1361 اوبه شهادت رسید.
محمدرضا تقریباً 15 ساله بود که ازاو خواستم ازدواج کند. ازدواج کرد هر چند که سن کمی داشت اما بیشتر درک می کرد. او اصلاً با افراد متفرقه دوست نمی شد و دوستان مخصوصی داشت. در زمان قبل از انقلاب نیز او فعالیت داشت و علاقمند به اسلام و دین بود.

علی فتحی ،فرزند شهید:
خاطره ای که از نحوه شهادت پدرم به من گفته اند، این است که ایشان یک روز صبح زود با یاران خود قصد بازدید از مناطق جنگی می کنند و به منطقه ای که مربوط به حزب دمکرات کردستان بوده می رسند، کردها در بالای تپه ای که سنگر داشته و مهمات را در آن مکان گذاشته و کمین گرفته بودند که یکی از آنان پدرم را مجبور میکند(البته با حیله) تا بروند تا از آن کلبه بازدید کنند. ایشان هم بالای تپه می روند و از آن مکان مقداری مهمات جنگی به غنیمت می گیرند. موقع برگشتن ایشان را مورد هدف گلوله های خود قرار می دهند وهمراه چند تن از دوستان ایشان در آن مکان به شهادت می رسند. جنازه این شهداء چند روز در آن مکان می ماند. زمانی که میروند آنها را بیاورند روی جنازه ها خاک آلود بود. پدرم روز 17 شهریور سال 1361 به شهادت رسید.

زینب فتحی ،فرزند شهید:
خاطره ای که من از پدرم دارم این است که یکبار که از جبهه برگشته و بسیار ناراحت بودند از اینکه چرا دوستانشان به شهادت رسیده اند و ایشان نرسیده اند. پدرم خیلی به اسلام ودین علاقمند بود و همیشه آرزو داشت در راه اسلام شهید شود.

سیدرضا سیادت:
شهید رضا فتحی یکی از سرداران گمنام جبهه های کردستان بودند. که از اوایل شروع درگیری بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به طور مداوم در کردستان حضور داشتند . اول به عنوان جوانمرد مشغول به خدمت به نظام مقدس جمهوری اسلامی شدند و سپس در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی سقز، به عنوان پاسدار انجام وظیفه می نمودند و در مورد خصوصیات اخلاقی او شخصی جسور و بی باک بودند و به شهادت در راه خدا عشق می ورزیدند و طبق معمول در روزهای صبح جمعه زیارت عاشورا را می خواندند در کردستان از ساعت 5 بعداز ظهر نیروهای خودی و دشمن به پایگاه خود می رفتند و شهید رضا فتحی جهت شناسائی نیروهای دشمن و جمع آوری اسلحه و مهمات بیرون می رفت. با توجه به اینکه به زبان کردی مسلط بودند از ساعت 8 شب از پایگاه بیرون می رفت تابه مردم بومی اطلاع دهد که مثلا امشب با ضد انقلاب در گیر خواهیم شد. شما نیز به عنوان پشتیبانی از ما هرچه اسلحه و تیر و فشنگ داریداز داخل حیاط و پشت بامها به طرف پایگاه ضدانقلاب شلیک کنید.
به افراد مستضعف در روستاها ایشان از نظر مادی و غذائی رسیدگی می کردند .شبی که باران شدیدی باریده بود و کف سنگرها پر آب شده بوداو بشکه های نفت پایگاه را به روستا برده و بین مردم تقسیم می نمود.در روستاهای کردستان ایشان از محبوبیت خاصی برخوردار بودند. همگی از صمیم قلب ایشان را دوست داشتند. به طوری که پس از گذشت سالها از شهادت وی هر سال مردم کردستان از زن و مرد در مراسم سالگرد وی شرکت می نمودند. در کردستان تنها کسی بود که از پایگاه به مدت یک هفته و یا ده روز خارج و مشغول پاکسازی روستاهای اطراف می شد. نزدیک غروب روزی که آخرین روستا را پاکسازی می نمودیم در همان روستا تا اذان صبح مستقر شدیم .هر روستایی که از وجود ضد انقلاب پاکسازی می شد، ایشان افراد روستا را جمع می کرد و با آنها صحبت می نمودند و از خان وخوانین و فئودال نفرت عجیبی داشتند .
با اینکه او فرمانده بود امابا خوانین و فئودال با منطق بحث می کرد و آنها را محکوم می نمود .
جالب این است که شهید فتحی اولین نفری بود که در عمق هفتاد کیلومتری جاده خاکی ،پایگاه «خور خوره »را که در دست کومله بود فتح کرد و نیروهای اسلام را در آنجا مستقر نمود . این اقدام شهید با اعتراض اکثریت رزمندگان مواجه شد.آنها می گفتند تدارکات را با توجه به اینکه جاده خاکی است نمی توانیم برسانیم و با مشکل مین گذاری مواجه می شویم . شهید رضا فتحی از یک شگرد و تاکتیک جالبی استفاده نمودند و اظهار داشتند که از مردم بومی برای تثبیت پیروزی کمک می گیریم. صبح ها افراد بومی که وسایط نقلیه دارند را روانه می کنیم و کومله ودمکرات به خاطر این تاکتیک نمی تواند در جاده مین بگذارند و همین تاکتیک باعث شد که هیچ گونه مینی گذاشته نشد و پس از آن وسائط نقلیه افراد بومی و نیروهای تامین در جاده از اول صبح تا غروب مستقر می گردیدند.
وجود پایگاه خور خوره باعث می شد که نیروهای عمل کننده از آنجا زودتر به پاکسازی اطراف شهرستان سقز برسند .بارها اسیرانی که از نیروهای کومله و دمکرات به دست ما می افتادند اظهار می داشتند ما از حضور رضا فتحی در منطقه اطلاع نداشتیم ،چون هر موقع اسم ورود رضا فتحی و نیروهایش را بشنویم آن منطقه را خالی می کنیم .
یک روز نیز اول فتح پایگاه خورخوره بود که هنگام غروب با کمبود نیرو مواجه شدیم. ساعت نه شب بود ایشان تویوتا را برداشت و دو نفره به سقز آمدیم .صبح که نیرو آمده بود آنان را به پایگاه اعزام نمودیم در حالیکه نیروهای دشمن از ساعت پنج عصر به بعد جسارت بیرون رفتن را نداشتند . شهیدرضا فتحی شخصی بود که اصلاترس یا خستگی برای وی مفهوم نداشت. خیلی کم استراحت می کردند مدام در تلاش بودند. بنده در طول مدتی که با ایشان بودم کمتر ایشان را دیدم که بیش از چهار ساعت استراحت کنند حتی اگر عملیات پاکسازی هم نبود، ایشان جهت کمین زدن به نیروی دشمن در گلوگاه ها مستقر می شدند و اخبار و اطلاعات دقیقی به ایشان می رساندند.
با توجه به برخود خوبی که با مردم روستانشین داشتند اهالی روستا از هیچ گونه کمک اطلاعاتی مضایقه نمی کردند و ایشان بلافاصله اقدام به کمین در محل عبور و در نهایت به دستگیری و کشف می کرد .در عملیات پاکسازی پایگاه ترجان که یکی از پایگاه های کومله بود، به افراد خود آموزش نظامی دادند،با استفاده از همین آموزش این پایگاه راکه یکی از پایگاهای قوی دشمن به حساب می آمد، حمله و آن پایگاه را فتح نمود .




 
Sajed
Sajed Sajed
Sajed Sajed Sajed

جستجو در سایت

ساجد استانها














سایتهای مرتبط


چهار دیپلمات
پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس
امتداد
راهیان نور

حاضرین در سایت

حاضرین در سایت : 20 نفر مهمان
Sajed  
 

پایگاه اطلاع رسانی جامع دفاع مقدس (ساجد).
باز نشر کلیه مطالب این سایت شامل مقالات، اخبار، صوت و تصویر و ... به طور کامل و یا چکیده آن، با ذکر منبع بلامانع است.
«کلیهٔ مطالب تحت مجوز مستندات آزاد گنو (GFDL) منتشر می‌شوند»
(تاریخ آغاز فعالیت، دوره جدید- 23-6-1385)
Copyright © 2006 - www.sajed.ir