`
 

اشعار سنگ مزار شهيدان

ای خوشا اندیشه ای همچون شهیدان داشتن
جان رها کردن به در همواره جانان داشتن
ادامه مطلب...
 
نی بر لب چوپان صحرا غمنوا شد
هر جای ایران ، سرزمین نینوا شد

ادامه مطلب...
 

معرفی سایت



پایگاه اطلاع رسانی شهداء ميقات
پایگاه رسمی اطلاع رسانی آزادگان - موسسه فرهنگی پیام آزادگان
موصل 4


نويد شاهد - پايگاه اطلاع رساني فرهنگ ايثار و شهادت

سایت ساجد به زبان عبری
پایگاه اطلاع رسانی قربانیان سلاح های شیمیایی

صفحه اول arrow فرماندهان arrow بابارستمی رهورد,محمد
Sajed
بابارستمی رهورد,محمد چاپ ارسال به دوست
08 آبان 1386 ساعت 08:59

فرمانده عملیات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی خراسان

 

قوچان شهری است در  خراسان بزرگ و رهورد روستایی در اطراف آن . در سال 1325 ه ش  محمد در این روستا به دنیا آمد .نوزاد درشت اندامی که وقتی در آغوش مادرش شیر می خورد ،شاید کسی تصورش را هم نمی کرد که او روزی یکی از مردان بزرگ این سرزمین خواهد شد .بزرگمردی که در گذرگاه های حساس کشور افتخار آفرید و سر افرازی را برای مردمش به ارمغان آورد .
روزهای زندگی برای آن نوزاد شروع شده بود .روزها از پی هم می گذشتند و هفته ها و ماه ها سال . محمد آرام آرام بزرگ می شد و شیرین زبانی و بازیشگوشی هایش شور زندگی را به خانه شان می آورد .شادی پدر و مادر و آغوش گرم پر مهرشان همه ی دنیای او در این روزها و سال ها بود .
اما دوران کودکی و بازی گوشی در دل روستای کوچکشان خیلی طول نکشید .سفر ابدی مادرش به آسمان ها دل کوچک او را زود با غم تنهایی آشنا کرد .غمی که او را زود تر از دیگر دوستان همسن و سالش با سختی های زندگی روبرو کرد و باعث شد پا به دنیای بزرگی بگذارد .
دوران درس و مدرسه از راه رسید و او با دنیای دیگری آشنا شد ؛دنیای کتاب و نوشتن .اولین کلمات را در کلاس کوچک و تاریک روستایشان خواند و نوشت .شب ها که پدرش «قربان» خسته و کوفته از سر زمین باز می گشت ،او روی دفتر و کتابش خم شده بود و درس می خواند .زمزمه شیرین کلمات کتاب و نقش آن ها با مداد سیاهش روی سفیدی کاغذ دفتر :بابا آب داد .
سال های نوجوانی ،سالهای کار در کنار پدرش بود .درس و بازی در کنار دوستانش که جای خود را داشت به کشتی چوخه هم که بزرگتر ها می گرفتند ،علاقه نشان می داد و هر از گاهی با دوستی دست و پنجه نرم می کرد .خوش بنیه بودن و اندام چغرش کمک حال او بود که اغلب ،پیروز زور آزمایی ها باشد .
با لاخره دوره ی ابتدایی به آخر رسید و او توانست با نمره های خوب و قبولی ،بار دیگر پدرش را شاد کند .اما این پایان درس خواندن او هم بود .پایانی که خیلی زود آغاز شده بود .
در همان ایام پدرش تصمیم گرفت به «مشهد »مهاجرت کنند و او در کنار پدر راهی شد .«مشهد» خیلی بزرگتر از روستایشان بود و پر از چیزهایی که او را به هیجان می آورد .حرم امام رضا (ع) مرکز همه ی آنها بود .
گنبد و گلدسته ها ،حیاط های بزرگ ،کبوتر ها ،سقا خانه ی طلا ،بوی عطر و عود ،همه و همه «محمد» را به دنیای دیگر می برد ؛دنیایی پر از مهر و صفا ،پر از شادی و محبت .
روزگار چرخی دیگر زد و پدرش را هم به آن سوی آسمان ها برد ؛در کنار مادرش .«محمد» تنها تر از قبل شده بود .خودش بود و خودش و خدایی که همیشه او را در کنار خود احساس می کرد .همان طور که پدرش می گفت :اگر من هم نباشم ،خدا همیشه با توست و مواظبت است .
بعد از پدر ،بیش از پیش کار می کرد و روزگار کمی گذراند .کشتی چوخه هم بهترین سر گرمی اش بود .جدی تر آن را دنبال می کرد .فن می زد و فن می خورد .جثه ی تو پرش هنوز او را حریفی قدر نشان می داد .
در این سالها به سربازی رفت .پس از بازگشت ،دیگر برای خودش جوانی از آب و گل در آمده بود .جوانی که هم جسمی قوی داشت و هم روحی بلند نظر و محکم و با ایمان .با این سرمایه شخصی وارد فعالیتهای اجتماعی شد .
برای نماز به مسجد امام حسین (ع) می رفت .آن جا به خادمی نیاز داشتند .خادمی آن مسجد را پذیرفت و به نمازگذاران خدمت می کرد .از طرف دیگر ،درد یتیمی و نداری از نزدیک لمس کرده بود و با آن آشنا بود .برای همین تلاش کرد در حد امکان به محرومین و نیازمندان کمک و قدری از مشکلات آن ها کم کند .
کار در هیئت های عزاداری و جنب و جوشی که از خود نشان می داد ،کم کم او را به مرکزیتی در این زمینه تبدیل کرد و شد یک هیات گردان فعال .مجموعه ی این فعالیت ها او را با افراد مذهبی و انقلابی آشنا کرد ؛به گونه ای که از افراد موثر و قابل اعتماد انقلابیون شد .در همین سالها ازدواج کرد و صاحب فرزند شد .پسری که نامش را «حسن» گذاشت .با شروع انقلاب در خانه بند نبود .هر روز تظاهرات ،هر روز پای سخنرانی و هر روز پخش اعلامیه و نوارهای امام .
انقلاب بیشتر اوج گرفت و کار محمد بیشتر شد .او با استفاده از تجارب گذشته ی خود و ارتباطی که داشت ،نیروهای مردمی را جمع و سازماندهی کرد .او پلی بود میان بزرگان انقلاب و مردم کوچه و بازار .
در همین زمان ها بود که به خاطر شخصیت پر هیبت و روحیه ی پدرانه ای که داشت ،از طرف بعضی از دوستان نزدیکش ،به رسم خراسانی ها «بابا» نامیده شد .بعد ها دیگر این لقب از اسم او جدا نشد .او برای همه ی کسانی که او را می شناختند ،بابا محمد یا بابا رستمی بود .
شاه رفت ،امام آمد و کلانتری ها و پادگان های نظامی یکی پس از دیگری توسط مردم خلع سلاح شدند .جای شهدا خالی بود .نهال نو پای انقلابی نیاز به حفاظت و نظم داشت .کمیته های انقلاب شکل گرفتند و محمد از فعالان آن ها شد .پس از مدتی نیاز به نیروی منسجم تر ،قوی تر و خالص تر احساس شد . سپاه پاسداران انقلاب اسلامی تشکیل شد و محمد از پایه گذاران این نیرو در استان «خراسان» بود .
انقلاب مشکلات و درد سرهای خود را داشت .هر روز گروهی در گوشه ای سر بر می داشتند :«گنبد» ،«کردستان» ،«سیستان» ،«خوزستان» و ....هر روز شاهد آشوب و جنگ مسلحانه از طرف این گروه ها بود .اما مردم راضی نمی شدند انقلاب و کشورشان به این شکل پاره پاره شود .«محمد» از این افراد بود و نیروهای «خراسان» را برای مقابله با آنان سازماندهی و آماده می کرد .با دستور امام برای سر کوبی ضد انقلاب ،او و نیروهایش جزو اولین کسانی بودند که راهی این میدان شدند .
«گنبد» اولین جا بود و به استان «خراسان» نزدیک .«محمد» به عنوان فرمانده عملیات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در«مشهد» ،به همراه نیروهایش وارد این شهر شد .شهر درگیر بود اما او توانست با خوش فکری نظامی و جلب اعتماد مردم خیلی زود نیروهای ضد انقلاب را تار و مار و شهر را پاکسازی کند .
هنوز نفس راحتی از آن ماجرا نکشیده بودند که دستور رسید برای مقابله با گروهک های مزدور راهی شوند . چند شهر« کردستان» کاملا در اشغال ضد انقلاب بود و بقیه هم نا امن .در چنین شرایطی و در حالی که حتی وسیله ای مناسب و سریع برای حمل و نقل نیروها در اختیار محمد نبود ،او توانست با حد اقل امکانات و تدارکات نیروهای خود را به« سنندج» برساند .
در آن جا« محمد» توانایی های خود را بیشتر نشان داد .او با زیرکی و پشتکار در سختی ها و مصیبت ها نیروهایش را هدایت کرد و آن ها را تا دل دشمن و جاهایی که آن ها خیال تک تازی کامل داشتند ،برد .«سقز» ،«بانه» و چند شهر دیگر محل درگیری سخت و بی امان آن ها با ضد انقلابیون بود . در همین دوران بود که «محمد» با دکتر« مصطفی چمران» از نزدیک آشنا شد و بارها در کنار او با دشمن جنگید .
«کردستان» هنوز کاملا آرام نشده بود که در 31 شهریور ماه 1359 «صدام» به «ایران» حمله کرد .شهرهای مرزی یکی پس از دیگری اشغال و مردم بی دفاع به خاک و خون کشیده شدند .اخبار نگران کننده بود .تمامی فرودگاه های کشور در روز اول جنگ توسط هواپیماهای دشمن بمباران شدند .«نفت شهر» ،«مهران» و بعد از مدتی «خرمشهر» و بسیاری جاهای دیگر به اشغال دشمن در آمدند .«آبادان» در محاصره و« اهواز» زیر آتش توپ ها و خمپاره های آن ها قرار داشت .وضعیت در بقیه ی جاها هم چندان بهتر نبود .او نیروهایش را به «اهواز» رساند و آن ها را برای مقابله با دشمن آماده کرد .
«محمد» در این زمان مانند بسیاری از فرماندهان دیگر سپاه از نیروهایش می خواست سلاح ومهمات را از نیروهای دشمن به غنیمت بگیرند و به این ترتیب خودشان را تقویت کنند .نیروهای بعثی سوسنگر را هم تقریبا تصرف کردند .اما نیروهای ایرانی در مقابل ،دست به عملیات تهاجمی زدند .
«محمد» و نیروهایش در این عملیات نقش مهم و جدی داشتند .
آن ها در کنار نیروهای دکتر «چمران» در ستاد جنگ های نامنظم و دیگر نیروهای مردمی ،سپاه و ارتش در یک عملیات هماهنگ توانستند نیروهای دشمن را به عقب نشینی وادار کنند و شهر را باز پس بگیرند .به این ترتیب نیروهای ایرانی اولین عملیات آزاد سازی خاک خود را با موفقیت به انجام رساندند .

آن روز ها محمد حال و هوای دیگری داشت .از یک سو از موفقیت های نیروهای خودی خوشحال بود و از سوی دیگر خود را برای سفر ابدی اماده می کرد .او شهادت بسیاری از نیروهایش را دیده و پیوستن به آنها آرزویش بود .اما گویی خود را کشته ی میدان جنگ نمی دید .انگار به او الهام شده بود که شهادتش رنگ دیگری خواهد داشت .
عاقبت نیز این پیش بینی او به واقعیت پیوست و در 18 دی 1359 یعنی حدود چهار ماه و نیم پس از شروع جنگ تحمیلی ،به دیدار حق رفت .او به هنگام ماموریت ،در یک تصادف در جاده ی سبزوار به شهادت رسید .
مزار این یار با وفای امام در جایی است که همیشه آرزویش را داشت .حرم علی بن موسی الرضا (ع) چون پدری مهربان برای همیشه او را در آغوش گرفته است .
منبع:"حامی"نوشته ی علی اکبر عسگری،نشر ستاره ها،مشهد-1385



خاطرات
علی اکبر عسگری:
برگرفته از خاطرات شفاهی خانواده ودوستان شهید
محوطه شلوغ بود .مردم جمع شده بودند تا کشتی چوخه تماشا کنند .کاظم از میان جمعیت راه باز کرد و در جایی مناسب ،نزدیک میدان کشتی نشست .
پهلوانان ،دو به دو به میدان می آمدند و با هم کشتی گرفتند .هوشنگ خان ،قهرمان دوره های قبل بود .کنار طرفدارانش ایستاده ،منتظر بود تا پهلوانی پیدا شود و با او کشتی بگیرد .
به هر پیروزی ،صدای هورا و کف زدن محوطه را پر می کرد .آن ها که زمین می خوردند ،کنار می کشیدند و برنده ها با پهلوانانی دیگر دست و پنجه نرم می کردند .
در آخر ،دو پهلوان پیروز ماندند .هر دو رو به هوشنگ خان کردند .صدای هیچ کس در نمی آمد .همه ی نگاه ها رو به هوشنگ خان بود .او را به مبارزه طلبیده بودند و مردم منتظر پاسخش بودند .هوشنگ خان ،با نگاهی پر ابهت به دو قهرمان خیره شده بود .دل تو دل کاظم بود دوست داشت زود تر هوشنگ خان به میدان بیاید تا یک کشتی حسابی تماشا کند .
با لا خره هوشنگ خان پوزخندی زد و لنگی را که روی با لا تنه ی لختش انداخته بود ،برداشت .یکی از آن ها که کنار هوشنگ خان ایستاده بود ،فریاد کشید :برای سلامتی اش صلوات .
صدای صلوات در محوطه پیچید .هوشنگ خان دوری زد .صلوات دوم و سوم هم پشت بند شد .
قهرمان جوان تر ،اول در مقابل هوشنگ خان قرار گرفت .جمعیت ساکت شده بود .کاظم کمی در جایش جا به جا شد .دو کشتی گیر رو به روی هم قرار گرفتند و دست در شال هم انداختند .کاظم با تمام وجود به آن دو نگاه کرد .
با شروع کشتی ،فریاد جمعیت به هوا بلند شد .دو قهرمان ،کمی هم سبک سنگین کردند و دور چرخیدند .طولی نکشید که هوشنگ خان ،فشاری به کمر جوان آورد .پاهای جوان ،رو به عقب لرزید .همین کافی بود .هوشنگ خان از فرصت اسافاده کرد و جوان را از زمین کند .
پشت جوان که روی زمین آمد ،جمعیت رو پا ایستاد و شروع کرد به کف زدن .کاظم هم ا ز خود بی خود شده بود .داد می کشید و دست می زد .هوشنگ خان ،دور میدان چرخید و برای مردم دست تکان داد .
جوان از جا بلند شد .هوشنگ خان رو به او پوزخند زد .جوان ،سر به زیر از میدان بیرون رفت .کم کم صدای فریاد ها و کف زدن ها فرو کش کرد .
دوستان هوشنگ خان دست و بازویش را مالش دادند .حریف بعدی به میدان آمد .هوشنگ خان زیر چشمی نگاهی به او کرد .یکی از دور و بر ها زیر گوش هوشنگ خان چیزی گفت و او لبخند زد .
حریف ،وسط میدان ایستاده بود و کت و کولش را تکان می داد .پنجه هایش را چند بار باز و بسته کرد و آن ها را در هم قفل کرد و رو به عقب فشار داد .همهمه ی جمعیت و فاصله ،نگذاشت که کاظم صدای تق و توق انگشت ها را بشنود .
هوشنگ خان که باز به میدان آمد ،صدای تشویق مردم بلند شد .باز یکی از دوستان هوشنگ خان صلوات برایش فرستاد .صدای صلوات شروع مبارزه بود .
دست ها در کمر ،دو حریف زور خود را به رخ کشیدند .پا ها کنار هم روی زمین کشیده می شدند .هر دو مراقب بودند لنگ هایشان آن قدر باز نشود که فن بخورند .
هوشنگ خان ،طرف را به راست گرداند .حریف محکم بود .پایی پس و پیش کرد و هوشنگ خان را به چپ کشید . هوشنگ خان تند جا به جا شد و خواست فشاری به کمر او بیاورد .حریف با تجربه بود .کمرش را عقب کشید و شانه به سینه ی هوشنگ خان ،او را به عقب هول داد .غبار ضعیفی دورشان را گرفت .
مردم هم بی کار نبودند .بیشترشان هوشنگ خان و اندکی هم حریفش را تشویق می کردند .کاظم از کشتی هوشنگ خان بیشتر خوشش می آمد اما بدش نمی آمد حریف هم خودی نشان دهد ؛چون پیدا بود او هم قدر است .
دو کشتی گیر دورتا دور میدان چرخیدند .یک بار این ،یک بار دیگری ،تکانی به حریف می داد .همه چیز از برابری دو قهرمان حکایت داشت .فقط تشویق ها بود که کفه را به سود هوشنگ خان سنگین تر می کرد .
گرد و خاک میدان بیشتر شد .عرق ،سر و صورت هر دو را گرفته بود .کم کم فریاد ها جدی تر شد و هر یک از دو قهرمان را فنی سفارش می کردند .اما هر دو کار کشته بودند و به سرعت ،فن مخالف را رو می کردند .فقط یک لحظه غفلت کافی بود تا یکی از آن دو ،همه چیز را به سود خود تمام کند .
در وسط میدان بودند .هوشنگ خان خواست پا به پا شود و فنی اجرا کند .حریف ،میانه ی پا عوض کردن ،با تکانی به کمر او ،به طرف خود کشیش و کمرش را کامل ،مال خود کرد .قبل از آن که هوشنگ خان به خود بیاید ،با تکان تند دیگری ،تند و سریع او را از زمین کند .جمعیت نیم خیز شد .اما نوک انگشتان پای هوشنگ خان هنوز زمین را به یاری گرفته بود .حریف چرخی زد که آخرین تکیه گاه او را هم بگیرد .یک آن ،پای هوشنگ خان میان پاهایش رفت .با فشاری بر سینه ی حریف ،هوشنگ خان توانست تکیه گاهش را روی زمین محکم کند .پای هوشنگ خان میان پاهای حریف ،ستونی میان ستون ها بود . هوشنگ خان قدر این فرصت را خوب می دانست .پایش را به پای چپ او گره زد وزیر ان را خالی کرد .حریف به پشتش خم شد .صدای فریاد جمعیت بلند شد .انگار آن ها هم مانند کاظم ،منتظر بودند هوشنگ خان خودش را روی او هوار کند .اما هوشنگ خان این کار را نکرد .حریف را به سینه کشاند .فریاد ها در گلو خفه شد .هوشنگ خان ،به یک چشم به هم زدن حریفش را از زمین بلند کرد .در سکوت میدان ،صدای بلند نفس هوشنگ خان را کاظم هم شنید .
دست و پا زدن حریف بی حاصل بود .هوشنگ خان چرخی زد و با تنه ی سنگینش روی او خراب شد .پشت حریف روی زمین خزید .شور و غوغا و فریاد و کف زدن وجمعیت آرام و قرار نداشت .
هوشنگ خان دور میدان گشت و با مشت های بسته و بازوان بر آمده ،زورش را به رخ جمعیت کشید .سرش را با موهای فرغری اش تکان داد و از عمق جان نعره کشید .
فریاد ها و کف زدن ها تمامی نداشت .کاظم همپای دیگران در این غوغا شریک بود .هر کس ،چیزی می گفت .کاظم صدای کسیب را در کنارش شنید .
دیدی چه جوری زورش را نشان داد :آره بار اول که طرف به شپشت خم شد ،نمی توانست زمینش بزند اما از زمین بلندش کرد که زورش را همه ببینند .
صدای تشویق ها تا می خواست آرام بگیرد ،باز طرفداران هوشنگ خان با شور خود ،آن را به اوج می رساندند .هوشنگ خان هنوز دور میدان می چرخید و مبارز می طلبید اما حریفی پیدا نمی شد .قهرمانی او حتمی بود .طرفدارانش داخل میدان شدند و دور او حلقه زندند .یکی از آن ها هوشنگ خان را روی دوش خود سوار کرد و با جمع شان ،گرد میدان گردیدند .
بازو بند قهرمانی آماده شده بود .هوشنگ خان را روی زمین گذاشتند .دوستانش او را بوسیدند و تبریک گفتند .شادی و خنده از روی صورت قهرمان پاک نمی شد به طرف جایی که بازو بند را می دادند ،راه افتاد .یارانش در کنار و پشت سر او می رفتند .
گو شه ی میدان ،کنار پیرمردی که باید بازو بند را به دستش می بست ،ایستاد .همهمه ی بلندی میان جمع بود .
پیرمرد ،با هوشنگ خان روبوسی کرد .قهرمان ،بازوبندی را که دست پیر مرد بود ،بوسید و به پیشانی اش گذاشت .جمعیت دست زد .پیرمرد می خواست بازو بند را ببندد که مرد میان سالی تند به کنار او آمد و بیخ گوشش چیزی گفت .پیرمرد با تعجب به او نگاه کرد و حرفی زد .مرد تازه وارد ،به گوشه ی دیگر میدان اشاره کرد .آن جا جلوی جمعیت ،جوانی با لباس سربازی ایستاده بود .میان پیرمرد و مرد میان سال گفت و گویی رد و بدل شد .هوشنگ خان و یارانش هم به آن دو نزدیک شدند .پیرمرد چیزی به هوشنگ خان گفت که اخم هایش را در هم کرد .پچ پچه ای که میان دوستان هوشنگ خان شروع شده بود ،به جمعیت سرایت کرد .یکی در اطراف کاظم گفت :مدعی پیدا شده .
کاظم باز به سرباز نگاه کرد .به نظرش بعید رسید او مدعی باشد .کس دیگری هم آن حوالی نبود که به قیافه اش این حرف ها بیاید .کاظم صدای دیگری شنید :می گویند آن سرباز می خواهد کشتی بگیرد .
کاظم رد اشاره ی گوینده را نگاه کرد .همان سربازی بود که اول دیده بود .جوان با موهای کوتاه ،کلاهش را به دست گرفته بود .
هوشنگ خان عصبانی بود و با پیرمرد و همراهش تند صحبت می کرد .دوستانش هر کدام چیزی می گفتند .فاصله و همهمه ی جمعیت نمی گذاشت کاظم صدایشان را بشنود .
با لا خره مرد میان سال از کنار آن ها دور شد و به طرف سرباز رفت .با او صحبت کرد .جمعی که آن جا بود فسرک کشیدند تا گفته ها را بشنوند .مرد که ساکت شد ،جوان سرش را تکان داد و در حالی که به هوشنگ خان اشاره می کرد ،چیزی گفت .مرد میان سال باز به جمع اول باز گشت و با آن ها حرف زد .کاظم ،هر چه می کرد ،باز نمی توانست حرف هایشان را بفهمد .فقط معلوم بود که جوان می خواهد با هوشنگ خان کشتی بگیرد .
پیرمرد و مرد میان سال با هم به طرف سرباز به راه افتادند .حرف هایی به او زندند کاظم صدای کسی را شنید :انگار می خواهند منصرفش کنند .
کسی چیزی نمی دانست و جوابی نداد .دو مرد وقتی پیش هوشنگ خان بر گشتند ،خبر از جمعی که دور سرباز بود فرسید .
می گویند بهتر است جوان با یکی دو برنده ی قبلی کشتی بگیرد اما او زیر بار نمی رود .می گوید فقط با هوشنگ خان .
کم ککم صدای عصبانی هوشنگ خان و یارانش بلند شد .گفته هایشان برای کاظم مفهوم نبود .یکی از میان جمعیت فریاد زد :بگذارید او کشتی بگیرد .

نگاه خشمگین هوشنگ خان به طرف جمعی که صدا از میان شان بلند شده بود ،بر گشت .از سوی دیگر صدا بلند شد :قهرمان باید مدعی نداشته باشد .

هوشنگ خان باید کشتی بگیرد .
یکی هم داد زد :هوشنگ خان اول شده او قهرمان است .
چند نفر جوابش را دادند .جمعیت موافق کشتی بودند .یکی از دوستان هوشنگ خان در گوشی چیزی به او گفت .هوشنگ خان به دور تا دور میدان نگاه کرد .
کشتی بگیر .
باید کشتی بگیری .
قهرمان این جوری قهرمان نیست .
هر کس چیزی می گفت و همهمه بیشتر شد .کم کم صدا ها یکی شدند .همه یک چیز می خواستند .
کشتی ،کشتی ،کشتی ...
چاره ای برای قهرمان نمانده بود .عصبانی چیزی به پیرمرد گفت و با یارانش به گوشه ای رفتند .پیرمرد دستش را بلند کرد و فریاد زد :کشتی می گیرند .
صدای شادی مردم بلند شد .همه کف زدند .سرباز ،تند پیراهن خاکی اش را در آورد و کنارش روی زمین انداخت .بعضی از مردمی که کنارش بودند ،به شانه اش زدند و تشویقش کردند .
جوان ،هیکلی خوش فرم و ورزیده داشت .کت و کولش عضلانی و محکم به نظر می رسید .سینه اش بر آمده و پر بود .ماهیچه های شکمش تکه تکه و سخت بود .برای کاظم ،ورزشکار بودنش حتمی بود اما کشتی گرفتنش را باید می دید .
شالی برای سرباز آوردند .او فانسقه اش را باز کرد و شال را جای آن محکم بست .همه چیز اماده بود .هوشنگ خان با خنده ای تمسخر آمیز رو به جوان ،به وسط میدان آمد .یکی از طرفدارانش داد کشید :برای سلامتی هوشنگ خان صلوات .
صدای بلند صلوات جمعیت در فضا پیچید .
جوان به طرف هوشنگ خان به راه افتاد .به او نگاه نمی کرد .نرسیده به هوشنگ خان ،چند بار با لا و پایین پرید و خم و راست شد .ایستاد فدستانش را دو سه بار باز و بسته کرد و نفس عمیقی کشید .جمعیت فقط نگاهش کرد .مقابل هوشنگ خان که رسید ،چشم در چشم او انداخت .هوشنگ خان هم .
جوان دستش را برای دست دادن به طرف حریفش دراز کرد .هوشنگ خان نگاهی به دست او کرد و بی اعتنایی دستش را روی دست او زد .جوان لبخند زد و پا جلو گذاشت .جمعیت کف زد .
دست هایشان را یکی از رو یکی از زیر از کنار پهلو هات گذراندند و شال های هم را از پشت گرفتند .مشت هایشان را جا به جا کردند .چنگ هایشان که جا گیر شد ،چند بار شال های هم را تکان دادند .لحظه ای بعد مبارزه آغاز شد .
در حریف سریع کمر و پاهایشان را عقب کشیدند .خمیده ،شال هم را سفت گرفته بودند .با گردن و شانه یکدیگر را هول دادند .پاهایشان روی زمین کشیده شد و دور هم گشتند .گرد و خاک از ریز پایشان بلند می شد .در سکوت جمعیت ،کاظم صدای نفس آن ها را که دورش بودند ،می شنید .
دو حریف ،یک پا پیش گذاشتند و سینه به سینه هم فشار آوردند .شال های هم را تکان دادند .پاهایشان گشت و جا به جا شد .تنه بر تنه هم مالیدند .
هوشنگ خان دور گردبد و جوان را با خود گرداند .در مقابل ،جوان هم شال حریف را کشید این بار هوشنگ خان بود که با جوان گشت و جا به جا شد .کسی که جلوی کاظم بود گفت :حریف قدری است .
کاظم برای خودش سر تکان داد .جوان و هوشنگ خان در هم پیچیده بودند و هیچ کدام پا عقب نمی گذاشتند .تن هر دو به عرق نشسته ،گرد و خاک زیادی دور و برشان را گرفته بود .یک آن ،هوشنگ خان توانست پایش را کنار پای جوان بگذارد اما جوان زود از روی پای او پرید و با تکان محکمی که به شال حریف داد ،توانست او را جا به جا کند .بعضی ها کف زدند ؛کاظم هم .
کم کم هوشنگ خان داشت عصبانی می شد .جوان را هول می داد و این طرف و آن طرف می کشید .نگاه جوان به پاهای حریفش بود .یک بار که ه.وشنگ خان خواست پا به پا شود ،جوان پایش را کنار پای او گذاشت و خواست با تنه اش او را سر نگون کند .هوشنگ خان پیشدستی کرد و با فشاری که به شال او آورد ،جوان را از زمین بلند کذد .جمعیت هورا کشید و کف زد .
جوان میان زمین و هوا در بغل هوشنگ خان مانده بود اما هیچ کاری برای خلاصی خودش نمی کرد .انگار تسلیم شده بود .هوشنگ خان دور گرید و تنه ی جوان را روی سینه اش با لا تر برد .با لبخند و به قصد زمین زدن جوان او را پایین آورد .همه منتظر بودند پشت جوان به زمین برسد اما میانه ی راه جوان شروع شد و به دست و پا زدن و تکان دادن سینه ی سنگینش .پای هوشنگ خان لغزید .جوان توانست کمرش را خم کند و یک پایش را زود تر به زمین برساند .قبل از این که هوشنگ خان رویش هوار شوذد فیک طرف شال او را کشید هوشنگ خان تکانی خورد و باز یک پایش کمی جا به جا شد .همین برای جوان ،فرصت طلایی بود .پایی را که در هوا بود ،میان پاهای هوشنگ خان کرد .ستونی میان ستون ها .لنگ در لنگش گره زد و با فشار ،زانوی هوشنگ خم شد .حریف خواست با سنگینی تنه اش او را روی زمین بیندازد اما جوان زیر پای او را خالی کرد و با تمام توانش شال او را با لا کشید .رنگ چهره اش سرخ شد .نفس کاظم در سینه اش حبس ماند .نعره ی جوان در میدان پیچید .
یا علی .
قبل از ان که صدای تشویق کسی بلند شود ،هوشنگ خان داشت به پایین می آمد و جوان رویش خراب شده بود .صدای زمین خوردن هوشنگ خان در گوش کاظم طنین داشت .تنه ی جوان بر سینه ی حریف آن قدر سنگین بود که صدای درد آلود هوشنگ خان در میدان پیچید .
آخ .
جمعیت برای لحظه ای ناباورانه به میدان خیره شدند اما زود به خود آمدند و با شور و فریاد شروع به تشویق کردند .کاظم آن چنان محکم دست می زد که کف دستهایش به سوزشافتاد .فریادش آنقدر بلند بود که گلویش را خراشید .
جوان زود از جا بلند شد و دست دراز کرد تا به حریفش کمک کند بر خیزد .هوشنگ خان دست او را کنار زد و سر به زیر بلند شد .
تشویق جمعیت فرو کش نمی کرد .چند نفری به میانه ی میدان دویدند .یکی شان ناغافل جوان را روی دوش سوار کرد و دور میدان گرداند .همه کف زدند .صدای بلند صوت ها گوشخراش بود .
جوان را کنار میدان روی به روی پیرمرد زمین گذاشتند .جمعیت ساکت شد .بازو بند پهلوانی دور بازوی تنومند جوان حلیق زد .بی آن که کسی بگوید ،جمعیت یکصدا صلوات فرستاد .و بعد باز شروع کرد به تشویق و سوت کشیدن .
هنگامی که نام جوان را اعلام می کردند ،کاظم کاملا به گوش بود .خیلی دوست داشت نام جوان را بداند اما در این غوغا فقط دو کلمه شنید ،پهلوان و چیزی شبیه به رستم .
جوان کسانی را که دورش حلقه زده بودند ،کنار زد و به طرف هوشنگ خان که میان یارانش سر افکنده ایستاده بود ،رفت . هوشنگ خان لنگ را روی دوشش انداخته بود .جوان با لبخند روبه روی او ایستاد و دست دراز کرد .هوشنگ خان نگاهی به سر تا پای او انداخت .جمعیت ساکت نگاه کرد .جوان چیزی گفت که ناراحتی را از چهره حریفش پاک کرد .
هوشنگ خان با لبخند دست جوان را در دست گرفت و فشرد .صدایی فریاد کشید :محمدی هاش صلوات .
صدای صلوات جمعیت انگار آب پاکی بود بر غبار کدورت .

کاظم ،در سپاه خدمت می کرد .از فرماندهی عملیات او را خواسته بودند .تا ان زمان ،فرماندهی عملیات را ندیده بود .فقط نامش را زیاد می شنید :بابا محمد رستمی .
هنگامی که وارد اتاق فرماندهی شد ،مردی درشت هیکل و خوش اندام را دید .با صورتی گرد و سبیلی تیره که موهایش را که یکور خوابانده بود و ابروهایی پر و کمی اخم میان آنها انگار شکل همیشگی شان بود .
فورا او را شناخت .همان جوانی بود که قبل از انقلاب با هوشنگ خان مبارزه کرده و پشت او را به خاک رسانده بود .با او دست داد ،یقین کرد که اشتباه نکرده است .با پهلوانان زیادی دست داده بود و دست فرمانده ،دست یک پهلوان بود .

سرباز کلاهش را به دست گرفت و وارد شد .اتاق کوچک شلوغ بود .پیرمرد روحانی پشت میز کوتاهی ،بالای اتاق روی زمین نشسته بود و جواب مراجعه کنندگان را می داد .روحانی رو بهاو لبخند زد و با سر اشاره کرد .بنشیند .سرباز نشست .زنی نزدیک میز نشسته بود و داشت از گرفتاری هایش می گفت .
به خدا سه تابچه یتیم دارم .می توانم شکمشان را سیر کنم .تو این اوضاع هر کی هر کی ،به هر دری زدم اما نتوانستم کاری بکنم .عاقبت گفتم بیایم این جا شاید آقا کاری برایمان بکند . به خدا دیگر مانده ام چه کار کنم .
روحانی آهسته صحبت می کرد و سرباز درست نمی شنید چه می گوید .به فکر فرو رفت .ماجرایی که برایش پیش آمده بود ،در ذهنش زنده شد .
همه چیز مثل برق و باد اتفاق افتاده بود .مردم تظاهرات کرده و شعار می دادند :مرگ بر شا ه بگو مرگ بر شاه .
ترسیده بود .فرمانده دستور حمله داد .او اسلحه اش را محکم چسبید و با بقیه سربازها به طرف مردم هجوم بردند .صدای تیر بلند شد .مردم از هر سو فرار می کردند .او هم یک تیر هوایی شلیک کرد .دستانش از ترس عرق کرده بود .به اولین تظاهر کننده که رسید ،با قنداق تفنگ محکم به کمرش موبید .
طرف ،روی زمین افتاد اما او نایستاد و دنبال دیگران دوید .
صدای داد و فریاد از همه طرف بلند بود .با یکی دو تا از دوستانش داخل کوچه ای شدند .مردم از کوچه پس کوچه ها فرار می کردند .دنبالشان دویدند .یکی از دوستانش کنار گوش او یک تیر هوایی شلیک کرد .صدایی زنگ مانند در گوشش شروع کرد به وز وز کردن .با داد و هوار سعی کردند مردم را بیشتر بترسانند .
از چند کوچه ی تو در تو گذشت .به یک باره خودش را تنها دید .دوستانش هر کدام به طرفی رفته بودند .چند زن و مرد در انتهای کوچه به کوچه ای دیگر پیچیدند .پاسست کرد و آرام به طرف آن جا رفت .آرام به کوچه نزدیک شد .اسلحه در خیسی دستانش لیز خورد .عرق از سر و صورتش می ریخت .ایستاد .از داخل کوچه صدای پچ پچ آمد .پشت سرش را نگاه کرد .از کسی خبری نبود .آب دهانش را قورت داد و به یکباره جلوی کوچه پرید .یکی از زنان داخل کوچه جیغ کشید .
کوچه بن بست بود و ده پانزده نفر از تظاهر کنند گان آن جا گیر افتاده بودند .همه در انتهای بن بست کنار در ه بسته ی خانه ای ایستاده بودند .به انتهای کوچه نگاه کرد .هنوز از هیچ کدام از دوستانش خبری نبود .باز به داخل بن بست رو کرد .ترس در چهره ی بعضی از آنها پیدا بود .جرات بیشتری پیدا کرد و با داد و فریاد جلو رفت .یک تیر هوایی هم شلیک کرد .باز صدای جیغ یکی از زن ها بلند شد .رسیده و نرسیده ،با قنداق تفنگ به آن ها حمله کرد .تظاهر کننده ها داد زدند و تلاش کردند از مقابلش فرار کنند .
اولین ضربه به سر کسی خورد و به طرف دیوار پرت شد .سینه ی زنی هم هدف بعدی بود .با چادرش روی زمین افتاد .همین طور دیوانه وار می زد .خودش هم نمی فهمید چکار می کند .دستانش را چپ و راست گرداند و به انتهای اسلحه محکم ضربه زد .
یک لحظه کلاه آهنی اش کمی پایین آمد و جلوی دیدش را گرفت .به یک باره کسی محکم اسلحه اش را چسبید و آن را کشید . او با تمام زورش اسلحه را در میان پنجه هایش فشرد .سرش را به عقب پرت کرد تا کلاه از روی چشمانش عقب برود .رفت .مردی درشت هیکل ،با صورتی پر ریش و اخمو را مقابلش دید .اسلحه اش را محکم تر گرفت .بند اسلحه اش هم پشت کمرش افتاده بود و با هر تکان مرد ،او هم جا به جا می شد .پاهایش را کمی از هم باز کرد تا استوارتر بایستد .
با داد و فریاد ،خواست مرد را بترساند اما او ول کن نبود .به مرد نزدیک شد تا بتواند او را هل بدهد .یک آن ،پای مرد به میان پاهایش رفت .صدایش پر هیبت بود .
یا علی .
قبل از آن که بتواند کاری بکند ،خود را میان زمین و هوا دید .چشمانش را بست .با پشت محکم به زمین خورد و نفس در سینه اش ماند .
به خود که آمد ،اسلحه در دستانش نبود .مرد با لا ی سرش ایستاده و اسلحه را به طرفش گرفته بود .تنش لرزید .مرد نگاهش به او بود که گفت :خواهر ها ،زود تر از اینجا بروید .
زن ها به طرف سر کوچه دویدند .مرد بی آنکه رویش را بر گرداند گفت :یکی سر کوچه مراقب باشد .
او به پشت روی زمین خزید و رو به عقب رفت .
تو را خدا ببخشید .
به دیوار رسید .
به خدا نمی خواستم اذیت کنم .دستور بود .
مرد انگشت روی پاشنه ،با نوک اسلحه اشاره کرد که بلند شود .
اگر دستور بدهند بپر تو چاه ،باید بپری ؟
سر به زیر از آنجا بلند شد .
به خدا غلط کردم هر چی شما بگویید .
جوانی که کنار مرد ایستاده بود ،گفت :اسلحه را برداریم ،برویم .
زانوهایش شل شد .مرد بی آن که به جوان نگاه کند ،جواب داد نه .امام هنوز دستور مسلح شدن را ندادن .
مرد میانسالی که عقب تر ایستاده بود ،به حرف آمد :اگر تفنگش را ببرید ،پدرش را در می آورند .
با بغض ،تند پی حرف را گرفت .
آره به خدا .تیر بارانم می کنند .
بغضش ترکید .
به خدا من هم مثل شما ها هستم .
مرد محکم جواب داد :اگر مثل ماهستی ،چرا این کارها را می کنی ؟
سر به زیر گریه کرد .
به خدا خودم هم نفهمیدم ،چطور شد ترسیده بودم .
لحظه ای همه ساکت شدند .او سرش را بلند کرد .اشک روی گونه هایش جاری بود .
تو را به امام رضا ،به همین قبله ،دیگر از این غلط ها نمی کنم .
به سویی که فکر می کرد قبله است ،اشاره کرد .مرد لحظه ای به او خیره ماندو بعد چهره اش از هم ماند .سر اسلحه را با لا گرفت و خشابش را در آورد .
بچه نماز خوان و معتقد به امام رضا و این کارها ؟!گلنگدن را کشید .تیری که در لوله بود ،بیرون پرید .جوانی که کنار مرد بود ،آن را برداشت و به او داد .مرد گلوله را در خشاب جا زد .او تعجب به مرد نگاه کرد .مرد اسلحعه ی بی خشاب را به طرفش گرفت .
بیا این هم تفنگ .ولی دیگر از این کارها نکن .
تفنگ را گرفت .
گفتم که دستور بود .اگر گوش ندهیم ،پدرمان را در می آورند .

پدر مردم را در می آوری که پدرت را در نیاورند .
مرد این را گفت و چند قدمی دور شد .او دهان باز کرد حرفش را بگوید که مرد باز ایستاد و رو به او پرسید :آن حدیث را شنیدی که اگر به ظالمی کمک کنی ،در ظلم او شریکی ؟
جوابی نداشت که بدهد .فقط به مرد نگاه کرد .مرد بر گشت که برود .سرباز با التماس گفت :خشابم چی ؟
مرد پوز خند زد .
بدهیم که بار شروع کنی ؟چند قدم دنبال مرد رفت .
نه به خدا ،دیگر غلط می کنم .
مرد فقط خندید .مرد میانسال به حرف آمد .
خشاب را تحویل ندهد ،باز کارش زار است .
او گفت :به امام رضا راست می گوید .می کشندم .
مرد سری تکان داد و لحظه ای به فکر فرو رفت .بعد رو به سرباز کرد و گفت :می دهمش خانه ی آیت الله شیرازی .برو آن جا بگیر .
مرد می خواست راه بیفتد که او پرسید :ولی شما کی هستید ؟
بگویم کی آن را آورده ؟
بگو بابا بابا محمد .آن جا می شناسند .
و همراه بقیه از کوچه خارج شد ند .

سربازی دستی را روی شانه اش احساس کرد .
پدرجان ،شما کاری داشتید ؟
سرش را بلند کرد .اتاق خالی شده و فقط او نشسته بود .
پیرمرد روحانی بالای سرش ایستاده بود .تند از جا بلند شد .کلاهش را در دستانش گرداند .
بله حاج آقا .من یعنی می خواستم بگویم که من ،نه راستش من ...
روحانی لبخندی زد و بازوی سرباز را گرفت .
عجله نکن جانم ،آرام باش .یواش و با خیال راحت حرفت را بزن .
سرباز سرش را پایین انداخت .با کلاهش ور رفت .نفس عمیقی کشید و سرش را بلند کرد .
می بخشید حاج آقا بابا محمد این جا یم امانتی نگذاشته ؟
پیرمرد با گوشه ی چشم به او نگاه کرد .
کدام امانتی ؟
سرباز من من کرد و جواب داد :یک خشاب .
و شروع کرد در هوا شکل آن را با دست نشان دادن .
یک قوطی فلزی که ...
پیرمرد لبخند زد .
می دانم چیست .
و با چشمان سرباز خیره شد .
پس تو همان سربازی .
جوان سر به زیر ،سرش را تکان داد .پیرمرد با مهربانی روی شانه ی او زد .
همین جا باش تا بر گردم .
از اتاق بیرون رفت .سرباز به در و دیوار نگاه کرد .اتاق ساده و محقری بود .دستی به سرش کشید . زبری خوشایند موهای کوتاهش را احساس کرد .چند قدم در اتاق راه رفت تا با لا خره پیرمرد آمد .پاکتی دستش بود .آن را به طرف سرباز گرفت .
بیا ،این هم امانتی .
جوان زود آن را گرفت .سختی خشاب از روی پاکت هم احساس می شد اما برای اطمینان داخلش را نگاه کرد .صدای روحانی را شنید .
نگران نباش ،خودش است .هیچی هم کم ندارد .
سرباز خندید و از خوش حالی خم شد که دست او را ببوسد .
روحانی دستش را عقب کشید و روی جوان را بوسید .
برو و خدا را شکر کن که گیر بابا افتادی .شاید اگر کس دیگری بود ،این کار را نمی کرد .
اشک در چشمان سرباز حلقه زد . .پیرمرد دستی به سر او کشید .
باز هم خدا را شکر که به جاهای خطر ناک نکشید .حالا برو و دعایش را به جان او بکن .
جوان لحظه ای سر به زیر انداخت و بعد تا جلوی در رفت .باز ایستاد و رو به پیرمرد کرد .
به او بگویید من سر حرفم می مانم و دیگر از این کارها نمی کنم .قول می دهم .
روحانی باز لبخند زد و سر تکان داد .جوان بر گشت .از اتاق بیرون رفت .جلوی در به آسمان نگاه کرد .آبی آن زیباتر از همیشه بود .

گردان به ستون ایستاده بود .محمد رو به گردان ،دستانش را پشت کمرش در هم کرد .
بنشینید .
نیرو ها با همهمه ی آرامی روی پا نشستند .
برادرها توجه کنید .
به نیروها نگاه کرد تا ساکت شدند .نگاهش را روی تمام گردان گرداند .
همان طور که می دانید ،ما به گنبد اعزام می شویم . ضد انقلاب شهر را به آشوب کشیده .ما می رویم که به این وضع خاتمه دهیم .
یک دستش را با لا آورد .باید کاملا حواستان را جمع کنید .به مهمانی نمی رویم .این یک جنگ است .دشمن را تا آخرین نفر باید از بین ببریم .ولی اگزر کسی اسلحه اش را روی زمین گذاشت ،در امان است تا در دادگاه محاکمه شود .
شروع کرد به قدم زدن .
در این میان ،مردم عادی و بی دفاع نباید آسیبی ببینند .باید مراقب آن ها باشید .مخصوصا زن و بچه ها ،پیرها و هر کس که نیاز به کمک دارد .
سمت چپ گردان ایستاد .همه نگاهش می کردند .
باید افکار غلطی را که ضد انقلاب با تبلیغات خودش علیه انقلاب و ما ایجاد کرده ،عوض کنیم .آن هم نه فقط با حرف ،بلکه با عمل خوب خودمان .به قول امام صادق (ع) ،مردم را با غیر زبان دعوت کنید .یعنی باید با عملمان دیگران را با خوبی ها آشنا کنیم .باید نشان بدهیم ،آن چیزی که ضد انقلاب در باره ی انقلاب گفته ،درست نیست .
مکثی کرد و ادامه داد .
ضد انقلاب از فرصت استفاده کرده و به اختلافات مذهبی دامن زده .می خواهند به همین وسیله ،مردم عادی را علیه ما تحریک کنند .اغلب مردم می دانند این حرف ها مفت است .اما ما هم بیاد نشان بدهیم شیعه و سنی با هم برادرند و زیر سایه ی انقلاب ،می توانند در صلح و آرامش با هم زندگی کنند .
صدایش را بلند کرد :
انقلاب مال همه ی مردم است .مسلمان و غیر مسلمان ،شیعه و سنی ،همه با هم در کنار هم هستند .این را باید با تمام وجود نشان بدهیم .
انگشت اشاره اش را به طرف جمع گرقت .
ما پاسداران انقلاب و امام هستیم .با ید با رفتار محمدی با مردم بر خورد کنیم .
صدای صلوات گردان بلند شد .

محمد جلوی دروازه شهر ایست داد .گردان ایستاد .چند نفر را صدا کرد و دو طرف جاده را نشان داد .
پشت درخت های آن طرف و کپه خاک های این طرف ،موضع بگیرید .
رو به آن ها ادامه داد .
حواستان را خوب جمع کنید .گلوله هایتان را بی خودی هدر ندهید .مهمات نداریم .باید با همین هایی که هست ،سر کنیم .
نیروها را راهی کرد .خواست گردان را راه بیندازد .متوجه چند نفر از اهالی شد که داشتند از شهر خارج می شدند .بیشتر اسباب اثاثیه شان بار اسب بود و کمی هم روی کول شان .
معاونش را به جای خود خواست و به طرف آن ها رفت .از دور دستش را با لا برد .سلام کرد و با لبخند نزدیکشان شد .
خیر باشد برادرها .کجا با این عجله ؟
پیرمردی از کنار زن پیرش جدا شد و به طرف او آمد .
می رویم همین نزدیکی ها ،یک جای امن .این جا دیگر جای ما نیست .
بقیه ی مردها پشت سر پیرمرد صف کشیدند و زن ها کنار پیر زن .محمد دست روی شا نه ی پیر مرد گذاشت .
برای چی پدر ؟این جا شهر شماست .کجا می روید بهتر از این جا کجا ؟
مرد میانسال و قد کوتاهی از پشت پیرمرد قدم جلو گذاشت و جواب داد .
این جا شهر ما بود .حالا دیگر از هر گوشه اش تفنگ می چکانند . گلوله ها ناغافل سینه می درند .
پیر مرد دنباله ی حرف همشهری اش را گرفت .
معلوم نیست کی به کی است ؟!می گویند خلق ترکمن اما ازپشت تیر می چکانند .
محمد لبش را گزید .مردی از بقیه چاق تر و عقب تر از همه ایستاده بود ،گفت :مردم تو فقر و بدبختی دست و پا می زنند ،آن وقت هر کی به اسم یک کوفت و زهر ماری تیر می اندازد .این جوری که نمی شود زندگی کرد .
آن که از همه جوان تر بود ،به زن ها و بچه ها اشاره کرد .
خودمان به جهنم .زن و بچه هایمان را که نمی توانیم به امام خدا رها کنیم .
محمد لبخندی زد .
حق با شماست .همه ی حرف هایتان هم درست .ما هم برای همین این جا آمده ایم .به شما قول می د هم تا آخر این هفته ،همه چیز تمام می شود .ما برای خدمت به شما ها به اینجا آمده ایم .شما عزیز ما هستید .حا لا اگر بگذارید و بروید همان ها که شهرمان را به این روز در آورده اند ،از همه بیشتر خوشحال می شوند ،آن ها می خواهند فقط خودشان باشند و مزدوران شان .
پیر مرد بازوی محمد را گرفت .
آن ها خودشان هم نمی دانند چه می خواهند .اگر می دانستند که وضعشان بهتر از این بود .
بعد لبخندی زد و با سر به آر م سپاه ،روی لباس محمد اشاره کرد .
شما ها پاسدار امام خمینی هستید .آقای خمینی به گردن همه ی ما حق دارد .می دانیم همه کارتان خیر است .اما وضع این جا بدتر از آنی است که فکرش را می کنید .خورد و خوراک پیدا نمی شود .خودمان هم جرات نمی کنیم زیاد بیرون بمانیم .
محمد دست دیگرش را روی دست پیرمرد که هنوز روی بازویش بود گذاشت .
ما به دستور امام خمینی آمده ایم .باید شهر را به حال اولش بر گردانیم و این کار را هم می کنیم .اما اگر شما ها بروید ،ما تنها می شویم .یعنی آقای خمینی را تنها گذاشته اید .
پیر مرد لحظه ای سرش را زیر انداخت .بعد به بقیه همشهری هایش نگاه کرد .مرد میانسال رو به بزرگشان گفت :هر چی شما بگویید .
بقیه هم با سر تایید کردند .پیر مرد دستی به ریشش کشید و با خودش فکر کرد .محمد با لبخند گفت :قول می دهم غذا و احتیاجات را هم هر روز فراهم کنیم .نه فقط شما که برای بقیه ی مردم شهر هم این کار را می کنیم .هر کس کهخ نیاز داشته باشد .
پیر مرد خندید و دستش را روی چشمش گذاشت .
حرف آقای خمینی روی چشم .شما ها هم مهمان ما هستید .
محمد روی پیرمرد را بوسید .
صبر کنید چند تا از بچه ها را همراهتان کنم .
از دور چند نفر را صدا زد .آمدند . کناری کشیدشان و آرام با آنها صحبت کرد .بعد باز پیش پیرمرد آمد .
این ها کمکتان می کنند .شما خسته شده اید .وسایلی را که دستتان است ،بدهید برایتان بیاورند .غذا و بقیه چیز ها را هم بگویید فراهم می کنند .
خواست راه بیفتد اما ماند .
برای اسب هایتان هم علوفه می آوریم .نگران هیچ چیز نباشید .
و به طرف نیروهایش رفت .
محمد می خواست با ماشین به داخل مقر بپیچد که پیر مرد و چند نفر دیگر از اهالی را جلوی در دید .در آن مدت ،با همه ی آن ها آشنا شده بود .ماشین را جلوی در نگه داشت .پیاده شد .پیرمرد خنده کنان به طرفش آمد و او را در آغوش گرفت .روی هم را بوسیدند .محمد پرسید :ها ،از این طرف ها ؟!
چیزی نیست خیر است .
محمد منتظر نگاهش می کرد .پیرمرد بقیه را نشان داد .یکی شان بزی را میان پایش نگه داشته بود که فرار نکند .
راستش ،حا لا که شهر امن شده ،با چند تا از همسایه ها گفتیم خدمت برسیم این زبان بسته را جلوی شما قربانی کنیم .
ولی ...
پیرمرد نگذاشت محمد حرفش را ادامه بدهد .
شما ها تو این چند وقت خیلی به ما کمک کردید .اگر قبول کنید منت گذاشتید .
محمد با شرم لبخند زد .
همه اش وظیفه بوده .
پیرمرد به دوستانش اشاره کرد .پیش آمدند .محمد همه را به داخل مقر راهنمایی کرد . خودش سوار ماشین شد و پشت سر آن ها راه افتاد.


هوا کاملا تاریک بود .بابا محمد رو به جعفر و حسین کرد و گفت :خوب حواستان را جمع کنید .
این را گفت و راه افتاد .حسین و جعفر در یک ستون پشت سرش می رفتند .از خاکریز گذشتند .بابا محمد به آسمان نگاه کرد .ستارها یواشکی چشمک می زدند .
تا نزدیک خاکریز دشمن بی صدا رفتند .بابا محمد بی آن که به پشت سر نگاه کند ،با دست اشاره کرد که دو لا شوند .بعد خمیده شروع کردبه دویدن .همراهانش مراقب بودند حتی صدای پایشان هم شنیده نشود .
پشت خاکریز دشمن نشستند .صدای گفتگوی عربی از آن سوی خاکریز می آمد .بابا محمد در روشنتایی روز ،آن قسمت خاکریز را با دور بین دیده بود .هیچ سنگری آن جا نبود .سینه خیز از خاکریز با لا رفتند .بابا محمد آرام سرک کشید . دو نفر عراقی داشتند می گذشتند .سرش را پایین آورد و رو به همراهانش ،انگشت اشاره اش را روی بینی اش گذاشت .
صدا که دور شد ،باز سرک کشید .کسی نبود .با اشاره ی او دوستانش هم سرشان را با لا آوردند .آهسته و بی صدا از خاکریز گذشتند .
در محوطه ی آن سو ،پشت کپه خاکی نشستند .بابا محمد به اطراف نگاه کرد .بعد کاغذ و چراغ قوه ای را از جیبش در آورد .دوستانش با دست نور چراغ قوه را گرفتند .او چیزهایی روی کاغذ نوشت .
برای حرکت از قطب نما و ستاره هاکمک گرفت و جهت را مشخص کرد .در عمق منطقه دشمن راه افتادند .هر کجا تجهیزاتی از دشمن بود ،بابا محمد جای مناسبی را پیدا می کرد و چیزهایی روی کاغذش می نوشت .
تا نزدیکی طلوع آفتاب گشت زدند .به شیاری رسیده بودند بابا محمد رو به دوستانش کرد و با صدایی آهسته گفت :همین جا نماز می خوانیم .
نمازراخواندند و باز راه افتادند .در روشنایی روز کارشان سخت تر بود .باید بیشتر مراقبت می کردند .تا دیده نشوند .خیلی جا ها سینه خیز ،تنها راه چاره بود .
هر چه از روز می گذشت ،آفتاب تند تر می شد و گرما سخت تر .آفتاب از وسط آسمان گذشته بود که در گودالی پناه گرفتند .نماز را خواندند ،جعفر گفت :همین جا یک چیزی بخوریم ؟بابا محمد قبول کرد و جیره ی جنگی اش را از جیب در آورد .
بعدش هم شما استراحتی بکنید .
آی گفتی .سینه و آرنج هام پوست کن شده .
حسین این را گفت و آسنتین هایش را با لا زد .آرنج هایش خراشیده و قرمز شده بود .جعفر هم به سینه اش نگاه کرد .سرخ سرخ شده بود .
جیره ی جنگی را خوردند ،حسین و جعفر به دیواره ی گودال چشم روی هم گذاشتند .بابا محمد کاغذش را در آورد و با توجه به یاد داشت هایش ،پشت آن نقشه ای کشید .
ساعتی بعد باز راه افتادند .تا نیمه شب گشت زدند و بعد بابا محمد دستور بازگشت داد .وقت نماز صبح به خاکریز خودی رسیدند .
بعد از نماز ،بابا محمد نقشه هایش را کامل و مرتب کرد .نقشه هایی را هم که روز قبل ،خودش با دیگران آماده کرده بودند ،آورد .بر اساس آنها یک نقشه ی کلی از منطقه کشید و محل تجمع و تجهیزات دشمن را مشخص کرد . طرح عملیاتی اش که آماده شد ،فقط مانده بود ،مشورت با دیگر فرماندهان و ارایه آن به فرماندهی کل .
حمید وارد ستاد عملیات شد .سوسنگرد آزاد شده بود و همه ی مسئولین جنگی جمع شده بودند .حمید در سالن ستاد ،محمد رستمی را دید .نقشه های عملیاتی لوله شده زیر بغلش بود .خوشحال به طرف او رفت .
داشتند با هم خوش و بش می کردند که دکتر چمران با پای مجروح و گچ کرفته به همراه بنی صدر ،فرماندهی کل قوا اضافه شدند .شروع کردند به گپ زدن در باره ی عملیات پیروز .بنی صدر کنار رستمی ایستاده بود .رو به جمع گفت :من یک درصد باور نمی کردم ،سوسنگرد آزاد شود .
روی شانه ی رستمی زد .
روزی که این بچه با نقشه های عملیاتی اش آمد پیش من و صحبت کرد ،اولش می خواست یک چیزهایی باورم شود .
بعد از مکثی کوتاه ادامه داد :ولی راستش هر جوری حساب کردم ،دیدم نمی شود .به نقشه هایی که آورده بود ،نگاه کردم اما نمی توانستم به آن ها اعتماد کنم .نمی شد ...
رستمی حرف را قطع کرد .
ولی جناب ،تمام آن نقشه هایی را که دیدید ،بیشترشان را خودم از منطقه تهیه کرده بودم .جز به جز ء آن ها را خودم کشیده بودم .این ها هم نقشه هایی است که دوستان در ارتش تهیه کرده اند .
به بعضی از نقشه هایی که زیر بغلش بود .اشاره کرد .چمران رو به بنی صدر گفت :نقشه ها و اطلاعاتی که آقای رستمی داده بودند ،کمک زیادی به عملیات و آزادی سوسنگرد کرد . در صورتی که شما فکر می کردید ،آن ها را دیگران تهیه کرده اند .
بنی صدر سر تکان داد .
بله ،کارشان قابل تقدیر است .
چمران رو به جمع ادامه داد :من خودم هم اول نمی دانستم .بعد فهمیدم که کار ایشان است .
بنی صدر گفت :البته نباید هم از ایشان بعید باشد ،چون ایشان با ما نسبتی هم دارند .
و خندید .
ما هر دو ترک هستیم .
همه خندیدند .رستمی میان خنده اش به حرف آمد .
البته با کمی فاصله ،چون من ترک قوچان هستم و شما ترک قزوین .
و یواشکی چشمکی به حمید زد .

تلویزیون برنامه ای کوتاه درباره ی شهید بابا محمد رستمی پخش کرده بود .زن هنوز پای تلویزیون بود و آرام اشک می ریخت .سه فرزندش مدرسه بودند و بچه ی کوچک تر هم در بغلش خوابیده بود .
بلند شد و بچه را سر جایش خواباند .خانه ساکت بود .یاد شهید رستمی رهایش نمی کرد .روی مبلی نشست و خودش را به دست خاطره اش سپرد ؛خاطره ای از سال های دور .سال هایی که او هنوز دختر جوانی بود .

دختر با یک روسری کوتاه رنگی و مانتو ،در یکی از اتاق های سپاه روی صندلی نشسته بود .تنها بود و ترس تمام وجودش را گرفته بود .
در اتاق باز شد و مردی داخل آمد .هیکلی درشت و جا افتاده داشت .مرد ،سر تا پای او را بر انداز کرد .دختر سرش را زیر انداخت . صدای مرد را شنید :دنبال من بیا .
لحن آرام مرد هم ترسش را کم نکرد .پاهایش می لرزید .پشت سر او راه افتاد .در راهرو از کنار چند نفر سپاهی رد شدند .
صدای پچ پچ آنها ترسش را بیشتر می کرد .از ساختمان بیرون رفتند .مرد به ماشینی که ان جا بود اشاره کرد .
سوار شو .
لحن مرد آمرانه نبود .سوار شد .مرد هم پشت فرمان نشست .ماشین حرکت کرد و از محوطه ی سپاه خارج شد .در راه دختر جرات نکرد کلامی بگوید .
در کوچه ای ؛مقابل در ماشین رو خانه ای ،ماشین ایستاد .تعجب هم به ترس دختر اضافه شده بود اما باز هم جرات حرف زدن نداشت .
مرد در را باز کرد و با ماشین وارد شدند .
پیاده شو .
مرد دوستانه گفته بود اما دختر با ترس و لرز پیاده شد .پشت سر مرد داخل ساختمان رفت .صدای زن و بچه از داخل شنیده می شد .ترس دختر کمتر شد و تعجبش بیشتر .
مرد ،در اولین اتاق را باز کرد .کلید برق را زد و کنار ایستاد .
برو تو .
دختر نگاهی به مرد کرد و بی آن که چیزی بگوید ،وارد شد .مرد در را بست و رفت .صدای خنده و خوش و بش با زنی که در خانه بود ،شنیده می شد . زن پرسید :کی همراهت بود ؟
مرد جواب داد مهمان .
مهمان ؟!این وقت شب ؟!
مهمان حبیب خداست .دیگر این وقت و آن وقت ندارد .
کمی بعد باز زن پرسید :حا لا کی هست ؟
یک پیر زن .
دختر در اتاق لبخند زد .از وقتی که گرفته بودنش ،این اولین باری بود که می خندید .زن با تعجب پرسید پیر زن ؟!
ای بابا ،چقدر سین جین می کنی ؟به جای این حرف ها بلند شو ،یک دست رختخواب بده برایش ببرم .
چیزی خورده ؟
آره ،حالا فقط خوابش می آید .
واقعا هم خیلی خوابش می آمد .در سپاه به دختر غذا داده بودند .ولی آن مرد از کجا می دانست او این قدر خوابش می آید ؟
مرد با یک دست لحاف تشک نو وارد اتاق شد .آن ها را گوشه ای پهن کرد و بیرون رفت .کمی بعد با یک پارچ آب و یک لیوان دوباره بر گشت .آن ها را کنار رختخواب گذاشت و همان طور که رو پا نشسته بود ،به دختر نگاه کرد .نگاهش مهربان بود .
دختر سرش را پایین انداخت .صدای مرد آرام و دوستانه بود .
فکر کن خانه ی خودت است .راحت بگیر بخواب .تا فردا ببینم چه پیش می آید .
دختر باز هم چیزی نگفت .مرد بیرون رفت .خانه ساکت بود . دختر تازه متوجه اتاق شد . همه چیز ساده بود .بلند شد .مانتو و روسری اش را در آورد .چراغ را خاموش کرد و دراز کشید .
جایش نرم و خوش بود .با خودش فکر کرد اگر یک چنین خانه و زندگی داشت ،دیگر هیچ غمی نداشت . غم که هیچ ،دیگر آرزویی هم نداشت .
با همین افکار به خواب رفت .صبح با صدای داد و قال بیدار شد .از جا پرید .صدای عصبانی زن از بیرون شنیده می شد .
پیر زن !که مهمان یک پیر زن است !
صدای مرد خونسرد و آهسته بود .
ای بابا ،خانم جان چرا الم شنگه راه می اندازی ؟
الم شنگه ...الم شنگه ؟!
بعد با صدایی بغض آلود ادامه داد :یک دختر جوان را شب آورده ای خانه و به من گفتی پیر زن است .آن وقت می خواهی ناراحت نشوم .
مرد با لحنی دلجویانه جواب داد :حا لا که طوری نشده جان من .
طوری نشده ؟!دیگر می خواستی چطور بشود ؟آهنگ صدای زن تغییر کرد و محکم شد .
ببین ،این جا یا جای من است یا جای او .
مرد با صدایی مهربان و آرام گفت :عزیز من ،جانم ،این حرف هاچیست که می زنی .این دختر ظاهرا کس و کاری ندارد .دیشب بچه ها توی خیابان گرفته بودنش .می خواستند تحویلش بدهند بهزیستی .من گفتم نه ،دختر معصوم و بی پناهی است که اگر کسی مراقبش نباشد ،معلوم نیست آخر عاقبتش چه خواهد شد .
با صدایی آهسته تر ادامه داد :گفتم بیاورمش اینجا تا تو مادرش باشی و من هم پدرش و همین دختر مایه ی آبروی ما پیش خدا در این دنیا و آن دنیا بشود .
زن هنوز عصبانی بود .
من این حرف ها حالیم نیست .او را باید از اینجا ببری .
خانمم ،این حرف را نزن او مثل اولاد توست .
اما زن زیر بار نمی رفت .آن قدر با مرد بگو مگو کرد تا با لا خره وقتی او داشت از خانه می رفت ،گفت :باشد .من می روم به بچه ها می گویم بیایند ببرندش .
دختر از جا بلند شد و رختخوابش را جمع کرد .جرات از اتاق بیرون رفتن را نداشت .قدری از پنجره بیرون را نگاه کرد و بعد گوشه ی اتاق نشست .کمی بعد زن داخل اتاق سرک کشید .
بیدار شدی ؟
لحنش اصلا مانند وقتی نبود که با شوهرش صحبت می کرد .مهربان و ساده بود .دختر زیر لب سلام کرد .زن جوابش را داد و رفت .وقتی بر گشت ،سینی نان و چای و پنیر دستش بود .سینی را که زمین گذاشت ،تلفن زنگ زد .زن بیرون رفت .دختر خیره به سینی گوش کرد .چیز خاصی نفهمید .فقط بله و چشم و خیر و از این جور حرف ها .زن گوشی را که گذاشت ،پیش دختر بر گشت .به سینی دست نخورده نگاه کرد .
پس چرا چیزی نخوردی ؟!نمی توانم ممنون .
یعنی چه ؟خودش چای را شیرین کرد و لقمه ای به دست دختر داد .دختر ،با شرم لقمه را گرفت و سر به زیر گفت ببخشید مزاحم تان شدم .
مزاحم برای چی ؟لقمه را بخور .
صدای دختر بغض آلود بود .
من همه چیز را شنیدم .صدایتان بلند بود .و همه چیز شنیده می شد .
دختر زیر چشمی دید که زن نگاهش می کند .خواست حرفش را ادامه دهد که زن خندید و گفت :حالا من چیزی گفتم .به دل نگیر .
بغض دختر هنوز ادامه داشت .
من می دانم اینجا جای من نیست .وقتی آمدند دنبالم ،زحمت را کم می کنم .
محمد هم یک چیزی گفت .او یک سر دارد و هزار سودا !
. خندید .
الان در راه کردستان است .شما هم حا لا حالا مهمان ما هستی .
دختر با تعجب به زن نگاه کرد .زن حرفش را کامل کرد :فرماندهی سپاه بود که زنگ زد .گفت ،ماموریتی فوری پیش آمد و محمد رفته کردستان .شما را هم به او سپرده .فعلا این جا خا نه ی توست و من هم ...
نگاهی به چشمان اشک آلود دختر کرد .
من هم مانند خواهرت .خواهر بزرگتر نمی خواهی ؟
دختر مانده بود چه بگوید .لبخند بی اختیار روی لبش نشست .زن از جا بلند شد .
حالا صبحانه ات را بخور و بعد اگر خواستی بیا بیرون کمک من .
با خنده از اتاق بیرون رفت .دختر لقمه ای را که دستش بود ،در دهان گذاشت و آرام شروع کرد به جویدن .طعم خوش نان تازه بود و پنیر خانگی .کمی که چای نوشید کامش شیرین شد .چه زود اشتهایش باز شده بود لقمه ی دیگری گرفت و به آینده فکر کرد .اصلا به خیالش هم نمی رسید چهار ماه دیگر در آن خانه زندگی خواهد کرد و محمد او را مانند دختر خودش به خانه ی بخت خواهد فرستاد .
شب بود بچه ها خوابیده بودند .او ظرف ها را شسته بود و با یک سینی چای پیش شوهرش آمد .مرد داشت روزنامه می خواند .زن با سینی چای رو به روی شوهرش نشست .مرد روز نامه اش رابست و به او نگاه کرد .
خسته نباشی .
زن با لبخند جواب تعارفش را داد و گفت :امروز تلویزیون یک برنامه ی چند دقیقه ای در باره ی شهید رستمی پخش کرد .
یک چیزهایی از دوستان شنیدم چطور بود ؟
بدک نبود من را به یاد خاطراتم انداخت .
مرد استکان چای را دست گرفت و رو به همسرش لبخند زد . زن قندان را طرف شوهرش گرفت .
فردا جمعه است .اگر موافق باشی ،سری به خانواده اش بزنیم .چند وقت است ندیدیم شان .خانمش حق خواهری ...
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد :یعنی حق مادری به گردن من دارد .
مرد ،قندی را که بر داشته بود ،به دهانش گذاشت .
چی بهتر از این .
جرعه ای از چایش را خورد .زن به چشمان مرد نگاه کرد .
یک سری هم برویم سر خاک شهید .نمی دانی از صبح تا حالا چقدر دبلم هوایش را کرده .
مرد با لبخند به چشمان اشک گرفته ی زنش نگاه کرد و شیرینی داخل دهانش را مزه مزه کرد .
حتما .او به گردن همه ما حق دارد .
 
 
 
 
 

 
 
رستم جوان شير:
محمد به مرحوم حاج شيخ احمد كافى خيلى علاقه داشت. هر وقت آقاى كافى به مشهد مى‏آمد، سعى مى‏كرد در مجالس ايشان شركت كند و ديگران را هم با خودش به اين جلسه‏ها مى‏برد. يك روز كه آقاى كافى به مشهد آمده بود، محمد ما را هم برداشت و به جلسه سخنرانى ايشان برد. اولين بارى بود كه پاى منبرهاى كافى نشستم. تاثير اين منبر آن چنان زياد بود كه دراواسط روضه بي هوش شدم. وقتى چشم باز كردم، بابا محمد و آقاى كافى روى سرم بودند. آقاى كافى گفت: «چيه؟ چيزى كه نشده انشاءا... .» محمد گفت:« نه الحمد الله دارد به هوش مى‏آيد.»

زين العابدين ده پناه:
بابارستمى به يك شيفت كارى بسنده نمى‏كرد، بلكه در دو يا سه شيفت فعاليت داشت؛ ولى فقط از يك جا حقوق مى‏گرفتند. هنگامي كه ليست‏هاى حقوقى تنظيم مى‏شد و آن ها را براى امضاء به خدمت آيت ا... طبسى مى‏دادند، ايشان مى‏گفت:« چرا اسم خودت را ننوشته‏اى؟» بابارستمى مى‏گفت: «من از جاى ديگرى حقوق مى‏گيرم. همان كفايت مى‏كند. من هدفم رضاى خداست، اين كارها را براى پول انجام نمى‏دهم.»

سيد حسن قاسمي:
وقتى غائله گنبد را ضد انقلاب به وجود آورده بود، ما به طور جمعى و به فرماندهى بابامحمد رستمى از مشهد به سوى گنبد حركت كرديم. وقتى به گنبد رسيديم ضد انقلاب داخل شهر بود و تعدادى نيرو هم از استان هاى ديگر ارتش آمده بودند. يكى از جاهايى را كه ضد انقلاب اشغال كرده بود دانشسرا بود. بعضى مواقع هم از درون دانشسرا به طرف نيروهاى ما تيراندازى مى‏كردند. من لحظه‏اى به جلو رفتم و گفتم:« چرا تيراندازى نمى‏كنيد؟» و از يك جعبه‏اى كه آن جا بود، دو عدد فشنگ برداشته و داخل اسلحه گذاشتم. اما چون تا به آن روز تيراندازى نكرده بودم ، مقدارى مشكل داشتم كه با راهنمايى بچه‏ها نحوه ی آماده كردن سلاح براى تيراندازى را يادگرفتم. اولين گلوله را به طرف ساختمان دانشسرا شليك كردم كه به ساختمان اصابت كرد و گرد و خاكى بلند شد. اين حركت باعث تشويق ما شد و گلوله بعدى را هم شليك كرديم. بعد از شليك گلوله دوم سر و صدا يواش يواش كم شد و بچه‏ها با تكبير از گوشه و كنار حركت به سمت جلو را آغاز كردند. ضد انقلاب هم ساختمان دانشسرا را رها كرده و به سمت شيارى كه در منطقه وجود داشت فرار كردند. به اتفاق بابامحمد رستمى وارد ساختمان شديم و مشاهده كرديم كه چند نفر از ضد انقلابيون مجروح شده و چند نفر هم به هلاكت رسيده‏اند. اسلحه «ژ 3 » تحويل گرفته و به سمت شيارى كه ضد انقلاب به داخل آن فرار كرده بود حركت كرديم. من تقريباً از بقيه ی نيروها تندتر حركت مى‏كردم و مقدارى كه جلو رفتم چند گلوله به سمت آن ها تيراندازى كردم. ضد انقلاب برگشت و به طرف ما شروع به تيراندازى كرد. بعد از چند لحظه‏اى ديدم بابارستمى آمد و گوش مرا گرفت و يك تابى داد و گفت: « آنها كه دارند فرار مى‏كنند، چرا تنهايى اين جا آمده‏اى؟ چرا از سازمان جدا شده‏اى؟» مقدارى با من صحبت كرد و ضمن نصيحت مرا توجيه كرد.

سلطان جوان شير:
در عالم خواب ديدم كه فيلى به سمت پدر و مادرم آمد و آن ها را برداشت و با خودش برد. از خواب برخاستم، دلم سخت گرفته بود،با خودم گفتم: « حتماً یک بلايى سر پدر و مادرم آمده است.» تا صبح بيدار مانده و منتظر خبر ناگهانى بودم. صبح دختر برادرم به منزلمان آمده و خبر شهادت بابا محمد را داد.

حيدر جوان شير:
بابا محمد جهت انجام ماموريت و مبارزه با دشمنِ بعثى در منطقه سوسنگرد خدمت مى‏كرد. آن موقع كمبود مهمات برای نيروهاى مردمى محسوس بود. بابا محمد جهت تامين نيازهاى مهماتى بابنى صدر تماس مى‏گيرد و تقاضاى مهمات مى‏كند. بنى صدر جواب رد مى‏دهد. بابا محمد اصرار مى‏كند و مى‏گويد: «ما در محاصره ی عراقي ها هستيم. حتماً بايد مهمات به ما برسد. اگر شكست بخوريم جواب امام را نمى‏توانيم بدهيم.» اصرارها فايده‏اى نداشت و كار به تماس با مقام معظم رهبرى مى‏رسد و مقدارى مهمات در اختيار بابا محمد قرار مى‏گيرد و آن شب به هر نحوى شده جلوى عراقي ها را مى‏گيرد.

حيدر جوان شير:
بابا محمد محل كار اولش را به دليل عرضه ی مشروبات الكلى ترك كرده بود. پس از مدتى كار جديدى در رستوران ِ باشگاهِ بانك صادرات پيدا كرده و مشغول كار شده بود. من هم پس از مدتى بيكارى از رهورد به مشهد آمده و پيش بابا محمد رفتم. بابا محمد پس از هماهنگى‏هاى لازم مرا هم در كنار خودش مشغول به كار نمود. بابا محمد و خانواده‏اش در نيم طبقه‏اى واقع در طبقه دوم رستوران ساكن بود، او از وضعيت اين رستوران هم به دليل عرضه مشروبات الكلى به شدت ناراحت و دلخور بود و مى‏گفت:« من محل كار اولم را به خاطر اين مشكل ترك كردم، متاسفانه در اين جا هم با همان مشكل مواجهم.» بعد از مدتى به من ابلاغ شد كه تو مى‏بايست مسئوليت غرفه ی مشروبات الكلى را به عهده بگيرى! موضوع را به بابا محمد گفتم. او گفت: «تو اگر نظافت كف ساختمان را به عهده بگيرى، از اين كارى كه به تو پيشنهاد كرده‏اند، بهتر است.» از طرفى رئيس رستوران اصرار داشت كه من همان كار پيشنهادى را بايستى بر عهده بگيرم. مذاكرات بابا محمد و رئيس رستوران به جايى نرسيد و احتمال اين كه مرا بي كار كنند بيشتر شد. بابا محمد گفت:« فعلا يك مدتى سر كارت باش تا ببينيم خدا چه مى‏خواهد. »بعد از مدتى چون وضع آنجا عوض نشد، بابا محمد تصميم گرفت كه ديگر در آن جا كار نكند و كارش را رها كرد و دوباره بيكار شد.

محمد جواد عصاران :
در منطقه ی كلات نادرى طايفه‏اى سكونت داشتند كه به "رسول خانى‏ها" مشهور بودند. و عمدتاً دست به شرارت و قاچاق مى‏زدند كه حتى در زمان طاغوت اين پيشه ی آن ها بود. بعد از پيروزى انقلاب، اين ها دست از شرارت، دزدى و اذيت و آزار مردم منطقه برنداشته و هر از چند گاهى دست به اين گونه اعمال مى‏زدند. يك بار هنگامى كه دسته ی كوچكى از نيروهاى سپاه از منطقه عبور مى‏كرده‏اند ، مورد كمين نيروهاى رسول خانى قرار گرفته و يكى از برادران پاسدار به شهادت مى‏رسد. سر دسته ی مهاجمين هم فردى به نام« احمد رسول خانى» بود. بعد از كسب اطلاعات لازم، سپاه خراسان نسبت به قلع و قمع اين افراد شرور اقدام می نمايد. بابارستمى برنامه ريزى لازم و طرح عمليات را آماده كرده و شبانه به منطقه عزيمت كرده و منطقه را به محاصره درآورد. درگيرى آغاز شد و در طى روز بعد هم امر پاكسازى محدوده عمليات انجام گرفت. در نتيجه عمليات، سردسته اشرار یعنی احمد رسول خانى به افغانستان گريخت. عده‏اى از اشرار كشته و زخمى گشته و منطقه كاملاً پاكسازى و امن شد و ديگر گزارشى كه حاكى از استمرار ناامنى و... باشد را دريافت نكرديم.

زهرا بهادري:
در مسجد محل جلسه اى در ديدگاه لشگر در زمان انقلاب سخنراني برپا شده بود و بابارستمى هم به عنوان مستمع در آن جلسه شركت كرده بود. مدتى از شروع سخنرانى نگذشته بود كه مامورين رژيم به اجتماع انقلابيون حمله كرده و عده‏اى از جمله بابارستمى را دستگير نموده و به شدت مورد اذيت و آزار قرار دادند.

امير عطاران:
خاطره من با بابارستمى مربوط به زمانى است كه عراق يك تكى زد و«سوسنگرد» را گرفت و بچه‏ها را قيچى كرد و جاده حميديه به سوسنگرد يك مقدار از آن طرف اشغال شد. بلافاصله كارِ شناسايى انجام شد. زمانى كه عراقى‏ها آمدند و سوسنگرد را گرفتندو داشتند جلو مى‏آمدند، من و بابارستمى براى كارِ شناسايى رفتيم. تجهيزات بى‏سيم را داشتيم و با تمام جاها ارتباط داشتيم. رفتيم وارد دروازه‏هاى ورودى شهر شدیم. از كناره‏هاى شهر رفتيم تا اين كه به يك فلكه خيلى كوچكى رسيديم. احساس كرديم آنجا بازارش است پياده شديم رستمى داشت مى‏رفت نگاه مى‏كرد و مى‏آمد، که يك دفعه متوجه حضور عراقى ها درمنطقه شديم. در حدود 45 دقيقه در آن جا معطل شديم. يك درگيرى به اصطلاح راه دورى بود كه من خودم پشت ماشين موضع گرفتم . با بى‏سيم هم صحبت مى‏كرديم و نارنجك هم پرتاب مى‏كردم. آن قسمت نيروى خودى نبود؛ فقط عراقى بودند. وقتى ما آن جا رفتيم ، متوجه ما شدند و تعداد 5 الى 6 نفر فرستاده بودند سراغ ما؛ كه به اصطلاح ما را از پا در بياورند. بابارستمى كه جلوتر از من بود با اين ها درگير شد. من حداقل 30 متر با ايشان فاصله داشتم. بابارستمى گفت:« ماشين را روشن كن كه من بيايم و برويم.» من ماشين راروشن كردم. بعد ايشان پريد توى ماشين و ما برگشتيم. بعد سوسنگرد كامل اشغال شد. اما ايشان يك لحظه خواب و استراحت نداشتند و خوابش فقط توى ماشين بود.

علي اكبر مالكي :
در منطقه‏اى واقع در جاده ی خرمشهر، مشغول خاكريز زدن بوديم. راننده ی لدر تقاضا كرد تا يك نفر تامين او را به عهده بگيرد. امكانات ما بسيار محدود بود و فقط يك اسلحه كلاشينكف داشتيم. نيروهاى ارتشى از تحويل سلاح به ما امتناع مى‏كردند؛ چون دستور داشتند به نيروهاى سپاه هيچ امكاناتى ندهند. بالاخره حاج محمد موفق شد يك تير بار امانتى بگيرد. آن هم به شرطى كه آن را شب همان روز برگرداند. در اوایل جنگ و در زمان بنى صدر، وضعيت ما طورى بود كه براى تيراندازى فقط يك تير بار داشتيم. تازه همان تيربار هم خراب بود و وقتى مقدارى با آن شليك مى‏كرديم، يكى از قطعات آن خراب مى‏شد و ما مجبور بوديم به اهواز برويم و آن قطعه را جوش دهيم و دوباره به موقعيت خودمان برگرديم. بعد از خلعِ بنى صدر وضع ما بهتر شد و امكانات سپاه افزايش يافت.

علي اكبر اروجي :
در خانه‏اى نرسيده به بانه مستقر بوديم. دكتر «چمران» و برادر «صياد شيرازى» و «حاج بابا محمد رستمى» نيز حضور داشتند. اين سه بزرگوار داخل اصطبل بودند. حاج آقا رستمى مرا صدا زد و گفت:« ما گرسنه هستيم. براى ما صبحانه تهيه كن.» گفتم: «ما هيچ امكاناتى نداريم شما بايد به فكر صبحانه باشيد.» گفت: «من تو را مى‏شناسم برو يك چيزى براى صبحانه تهيه كن.» من رفتم و مقدارى نان كه از سه روز قبل مانده بود، به همراه يك شيشه مربا آوردم. يك بيل بود كه به وسيله ی آن از تنور خاكستر بيرون مى‏آورديم. آن بيل را به همراه يك تشت شستم و نان و مربا را داخل تشت ريختم. به همراه اين سه بزرگوار اين صبحانه را خورديم خيلى صحنه جالبى بود و اتفاقاً فيلمبردارى شد و فيلم آن هم موجود است!

حسن امين نيا :
آشنايى من با آقاى رستمى به سالهاى 53 و 54 برمى گردد. در آن موقع من هنوز يك نوجوان بودم. منزل ما در خيابانِ عامل بود. يك روز در كوچه مشغول بازى بودم. آقاى رستمى با يك موتور آمد و از من خواست تا همراه او بروم. محل كار او يك قهوه خانه در خيابان كوهسنگى بود. من را به آنجا برد و تعدادى اعلاميه به من داد كه حاوى سخنان امام بود. از من خواست تا اين اعلاميه‏ها را در ميان خويشان و آشنايان توزيع كنم. من اين اعلاميه‏ها را به پدرم دادم و او هم آن ها را به «چناران» برد و توانست حمايت علما و اهالى روستا را جذب كند. در همان موقع حزب رستاخيز در آن منطقه فعاليت مى‏كرد و تنها موفق شده بود 600 امضاء جمع كند. در حالي كه با تلاش حاج آقا رستمى 280 امضاء از آن منطقه به دست آمد.

خانمِ برادر رستمى چهل روز قبل از شهادتش وضع حمل مى‏كند. موقعى كه ايشان جهت خبرگيرى از خانواده به مشهد مى‏آيد؛ فرزند ايشان مريض و حالت كبودى مى‏گيرد. خانمش مى‏گويد كه بچه را بردار به دكتر ببريم. در همان لحظه هم ايشان قصد برگشت به منطقه را دارد و يكى از برادرها به نام «سرگرد معدنى» به دنبال ايشان مى‏آيد. ايشان مى‏گويد: «صدتا از اين بچه‏ها فداى يكى از آن بسيجي هايى كه آن جا منتظر من هستند. من بايد بروم كار دارم.» بعد دست سرگرد معدنى را مى‏گيرد، و مى‏گويد:« بلند شو برويم. اين خانم مى‏خواهد ما را از راه به در كند، برويم كه كار داريم.» بلند مى‏شوند و خداحافظى مى‏كند كه سه يا چهار ساعت بعد ماشين چپ و به شهادت مى‏رسد.

سيد حسن قاسمي :
بعد از طوفان طبس ما براى پاكسازى به آن جا رفتيم. در آن جا با هيلكوپترهاى سوخته و منهدم شده مواجه شديم. چند جنازه هم آن جا افتاده بود. حاج محمد با توجه به اطلاعاتى كه داشت ، نيروها را تقسيم كرد. من و آقاى عليمردانى با يك كاليبر 50 در يك نقطه مستقر شديم. بعد از مدتى 2 هواپيماى جنگنده ی ايرانى آمدند و شروع به بمباران منطقه كردند. آقاى رستمى گفت: «اين ها منظورى دارند. چطور ممكن است كه ما را با آمريكائي ها اشتباه بگيرند در حاليكه به وضوح معلوم است كه ما آمريكائى نيستيم و نيروهاى خودى هستيم.» يكى از افراد ارتش به نام قبادى نيز در آن جا حضور داشت كه از لشكر 77 آمده بود. او عمدى بودن اين مسئله را تكذيب كرد و اظهار داشت كه اشتباه شده ولى آقاى رستمى اصرار داشت كه اين حركت عمدى است. آقاى رستمى گفت:« چرا توجيه مى‏كنى؟ يعنى ارتش ما خودروهاى ما و نيروهاى ما را نديده‏اند و اشتباهى زدند.» آقاى رستمى آمد و به ما گفت:« به محض این كه آمدند بزنيد.» عليمردانى گفت: «هواپيماى خودمان است.» بابارستمى گفت: «من دستور مى‏دهم.» بعد از مدتى دوباره آمدند و ما به سوى آنها شليك كرديم. آنها نيز به طرف ما تيراندازى كردند. در همين اثنا يك هلی كوپتر كه فرمانده سپاه يزد داخل آن بود مورد اصابت گلوله قرار گرفت و ايشان نيز به شهادت رسيد. برخوردها شديدتر شد. حاج آقا رستمى گفت:« هر جنگنده‏اى كه در آسمان ظاهر شد بزنيد. به قصد انهدام هم بزنيد.» بعد از مدتى آقاى خلخالى نماينده امام آمد و پيام امام را رساند. ايشان مدتى آن جا بود. مقدارى اسلحه ‏«ام.يك» هم داخل يكى از هلكوپترها بود. ما به دستور «آقاى صفائى» اين اسلحه را از هلكوپتر برداشتيم و به داخل ماشين برديم. همين سرهنگ قبادى رفته بود و به آقاى خلخالى گفته بود كه بچه‏هاى سپاه اسلحه دزدى مى‏كنند. آقاى خلخالى با يك حالت تندى به طرف ما آمد و برخورد نامناسبى كرد. ناراحت شديم و گفتيم كه ما به دستور فرمانده اين كار را كرده ايم. آقاى خلخالى كمى آرام شد و برگشت و به قبادى گفت: «چرا نسنجيده حرف مى‏زنى؟» خلاصه تنش هایى بين ما و ارتشى‏ها به وجود آمد، كه البته رفع شد. داخل يكى از هلكوپترها چند گونى پر از اسكناس 1000 تومانى بود. در مسير بازگشت به هر روستا كه مى‏رسيديم، آقاى خلخالى بسته‏اى از اين اسكناس‏ها را بر سر مردم مى‏پاشيد. حاج بابا محمد رستمى ناراحت بود و اين حركات را نمى‏پسنديد. وقتى به مشهد رسيديم، آقاى رستمى اظهار تاسف كرد و بعد به بچه‏ها گفت: « اين ها نمايندگان امام هستند و اختياراتى دارند. ولى من و شما چنين اختياراتى نداريم. حق نداريم بيت المال را اين بر و آن بر كنيم.» بعد از اين صحبت ها يكى از بچه‏ها آمد و گفت: «ما يك پتوئى را برداشتيم تا از آن استفاده كنيم. ولى به سبب ريزش باران صدمه خورده و خراب شده. حالا مى‏خواهيم خسارت آن را بپردازيم.» يعنى اين قدر كلام ايشان نافذ و تاثير گذار بود كه به اين زودى در نيروها اثر مى‏كرد.

حميد خلخالي :
من يادم هست نزديك نماز مغرب و عشاء بود و ما داشتيم براي نماز آماده مي شديم . سر گرمِ آماده شدن براي نماز بوديم كه يك دفعه شهيد رستمي آمد و گفت : «بچه هاي سپاه جمع بشوند كه كارشان داريم .» بچه ها را جمع كرد وبه همه گفت:« بچه ها درست است كه خسته ايد ، از صبح خيلي جنگيده ايد و راه رفته ايد، اما آقاي جوان مي گويد كه در پاسگاه با اين وضعيت و شرايط خاصی كه دارد نباید بخوابيد.» گفت : «بچه ها به چهار گروه تقسيم شويد و برويد بالاي تپه ها بخوابيد و همان جا هم نگهباني بدهيد . » ما رفتيم روي تپه ها و مستقر شديم وآماده نماز خواندن شديم . در حال خواندن نماز بوديم که از سمت مقابلِ ما تير اندازي شروع شد . اين درگيري تا ساعت دو بامداد ادامه داشت . اين لطف خدا بود كه ما شب را بالاي تپه ها رفتيم و گرنه تعداد زيادي تلفات مي داديم. صبح كه به ديدن شهيد چمران رفتيم ، خيلي خوشحال بود و تشكر كرد از اين كه بچه ها بر روي قله ها مستقر شده بودند .

محمد جواد عصاران :
در فاصله مابين سنندج وكامياران در حال حركت بوديم، در آن زمان مناطق كوهستانى كاملاً آلوده بود و معمولا احتمال كمين دشمن وجود داشت. ناگهان به سمت ما تيراندازى شد، در آن لحظه ما در ته دره و دشمن در خط الراس قرار داشت. متاسفانه كمين هم دوطرفه بود و هر جا پناه مى‏گرفتيم باز هم گلوله مى‏آمد. بابارستمى همان ابتداى كار از ماشين پياده شد و با سرعت تمام خودش را به جلوى ستون رسانيد و امر هدايت نيروها و انتقال مجروحين را انجام داده و مبادرت به ضد كمين كردند. و با تدبير و هماهنگى با هوانيروز، آن چنان دشمن را تحت فشار قرار داد كه مجبور شدند به جنگل فرار كنند!

علي اكبر مالكي:
من به همراه آقاى عليمردانى در اطراف اهواز با يك ميدان مين برخورد كرديم. ميدان مين عجيبى بود و ما نيز تخصصى در اين زمينه نداشتيم. حاج محمد رستمى دستور داد تا اين موضوع را به مهندس ارتش اطلاع دهيم. مهندس ارتش به ما اطلاع داد تا ميدان مين را علامت گذارى كنيم تا آن ها خود را براى خنثى نمودن برسانند. حدود 12000 عدد مين بود. با اين كه ما هيچ تخصصى در اين زمينه نداشتيم، همه ی مين‏ها را خنثى كرديم. البته نقش آقاى عليمردانى انكارناپذير بود. زماني كه مهندس ارتش براى خنثى كردن اين ميدان آمدند؛ بسيار تعجب كردند و حتى از ما تقاضا كردند تا با حضور در قسمت آموزشى به آن ها كمك كنيم.

علي اكبر مالكي:
اوايل انقلاب براى جمع آورى سلاح هايى كه در دست مردم بود، به يكى از روستاهاى اطراف خراسان رفتيم. يك گروه از كميته نيز آمده بودند. وارد يكى از خانه‏ها شديم. در زيرزمين آن خانه به جستجو پرداختيم. زمين را كنديم. ناگهان ديديم يك نفر خودش را پنهان كرده، يكى از بچه‏هاى كميته به طرف او شليك كرد ولى خوشبختانه به او اصابت نكرد. حاج محمد خيلى ناراحت شد و آن فرد را بيرون برد و با او صحبت كرد. بعد آمد و به ما گفت: «با مردم درست برخورد كنيد. آن ها را از نظام دل زده نكنيد. آبروى مردم را حفظ كنيد.» آن فردى كه خودش را پنهان كرده بود هدف خاصى نداشت و در واقع از حضور ما به وحشت افتاده بود.

حيدر جوان شير :
رئيس اداره‏اى كه بابا محمد در آن جا مشغول به كار شده بود، يك روز به بابا محمد گفته بود:« شما هنگامي كه سرِ كار مى‏آييد بايد ريشتان تراشيده باشد.» بابا محمد زير بار نرفته بود و به همان سبك و روش خودش ريشش را اصلاح مى‏كرد. رئيس اداره از اين بى توجهى بابا محمد ناراحت شده و با پرخاش گفته بود:« يا بايد ريشت را بتراشى و يا اين كه ديگر حق ندارى به اداره بيايى.» او در پاسخ گفته بود: «اگر با همين وضعيتى كه دارم مرا قبول داريد، به خدمتم ادامه مى‏دهم در غير اين صورت حاضرم بيكار باشم و سر كار نيايم.»

حيدر جوان شير:
يك روز براى احوال پرسى به محل كارش رفتم. در محوطه ی آن جا پشت پنجره منتظر بودم. اندكى بعد با لباس‏هاى كهنه و پاره و كفش پلاستيكى به ملاقات آمد. مثل هميشه خنده بر لبانش نقش بسته بود، مرا به آغوش كشيد، از شدت خوشحالى اشك شوق از چشمهايمان سرازير بود. مرا به داخل رستوران هدايت كرده و با بستنى پذيرائى نمود. بعد از صرف نهار، بعدازظهر به اتفاق يكديگر به حرم مطهر رفتيم البته قبل از تشرف به حرم مطهر در حمامى در همان نزديكى‏ها استحمام نموديم، يك دست لباس نو هم برايم خريد و به تنم كرد و حسابى موجبات خوشحالى‏ام را فراهم نمود.

زهره رستمي :
در زمان كودكى علاقه زيادى به اسلحه‏شناسى داشتم، پدرم متوجه شد و گفت:« انشاءا... وقتى بزرگتر شدى مى‏توانى ياد بگيرى.» اما من منتظر نماندم و هر وقت پدرم مشغول ياددادن نحوه استفاده از اسلحه به مادرم بود، من هم دقت مى‏كردم و بالاخره موفق به يادگيرى فنون كاربرد اسلحه شدم و پدرم هم به من كمك مى‏كرد.

محمد جواد عصاران:
منطقه كردستان صحنه تاخت و تاز نيروهاى ضد انقلاب شده بود. بنا به دستور فرماندهى كل قوا نيروهاى مسلح مكلف شدند آتش اين غائله را در آن ديار خاموش كنند. سپاه خراسان هم خود را آماده شركت در اين ماموريت نمود و بابا رستمى همراه حدود 300 نفر از پرسنل عازم منطقه گرديد، منتهى قبل از رفتن به كردستان قرار شد يك دوره ی آموزشى آمادگى رزمى ، در تهران برگزار گردد. همه ما در كلاس‏هاى آموزش شركت كرديم. از جمله بابا رستمى كه با شور و اشتياقِ خاصى پاى مباحث و حركات آموزشى زانو مى‏زد و تاكيد داشت كه او را با عنوان فرمانده خطاب نكرده يا معرفى نكنيم، تا شناخته نشود و دقيقاً پا به پاى بقيه نيروها افت و خيزها و دوها را انجام مى‏داد. نهايتاً در آخر دوره متوجه نقش بابارستمى و شخصيت وى شدند و از او تقدير و تشكر و معذرت خواهى نمودند.

حيدر جوان شير:
خانواده ی ما و عمويم در يك حياط در روستا زندگى مى‏كرديم. روابط بين من، بابارستمى و پسر عموى ديگرم خيلى صميمى بود. عمويم معمولاً مريض بود و بابامحمد با هر زحمتى بود امورات زندگى خانواده‏اش را مى‏چرخاند. بعد از مدتى مادرش دار فانى را وداع گفت و سرپرستى پسر عمويم را عملاً مادرم عهده دار شد. بعد از چندى پدر بابا محمد -عمويم- به «درگز» مهاجرت كرد و پسرعمويم هم به دنبال پدرش رفت. خانواده ی ما هم پس از مدتى به روستاى ديگرى به نام «اينچه شهباز» مهاجرت كرد و پدرم و برادرم و من در املاك دامادمان مشغول به كار شديم. پس از چندى تصميم گرفتيم بابامحمد را هم نزد خودمان بياوريم و لذا برادرم به درگز رفت و پس از 2-3 روز پسرعمويم را نزد ما آورد. يك روز مادرم به نزد صاحب كارمان رفته و تقاضاى مقدارى گندم كرده بود، كه جواب رد شنيده بود. بعد از چندى بابامحمد از اين موضوع مطلع شده بود و خيلى ناراحت شده بود و گفته بود: «ما چهار نفر که براى اين بابا مشغول به كاريم، آيا ارزش بيست من- 60 كيلو- گندم را نداريم؟ اين آدم خوبى نيست، بايد اين موضوع را بين اهالى مطرح كنيم تا اين آدم را بهتر بشناسند. چرا دارد زورگويى مى‏كند؟» همين مطلب باعث شد كه بابامحمد روستا را رها كرده و به شهر مهاجرت نمايد.

حيدر جوان شير:
بابامحمد مى‏گفت: « در كردستان شب امنيت نداريم. ضد انقلاب از ارتفاعات و تپه‏هاى مجاور مراكز و مقرهاى وابسته به سپاه را مورد هجوم و حمله قرار مى‏دهد.» يك بار او گفت که يك شب با تاريك شدن هوا به اتفاق 2 نفر ديگر از مقر سپاه خارج شديم. در حومه ی شهر كنار سايه ی ديوارى ماشين را پارك كرده و مخفى شديم. لحظاتى گذشت. يك دستگاه خودرو جيپ به ما نزديك شد و با فاصله نه چندان دورى نگهداشت. دو نفر سرنشين از آن پياده شدند. خوشبختانه در خلاف جهت ما به سمت ارتفاع رفته و روى تپه نزديك ما نشستند. بعد از مقدارى صحبت، ديدم به سمت خودروشان آمده و آر پى جى‏ها را از داخل جيپ بيرون آورده و روى ارتفاع به سمت شهر مستقر كردند. تيراندازى را شروع كرده و تمام كردند. به سمت خودروشان حركت كردند تا از منطقه خارج شوند. قبل از آن كه آنها سوار شوند به سمتشان تيراندازى كرديم. يكى درجا هلاك شد و ديگرى را زخمى دستگير كرده و به مقر سپاه برديم. بازجوئى‏هايى كه كرديم به ما اطلاعات مفيدى داد. مشخص شد كه گروه‏هاى خراب كار چند نفرند؟ از كجا تيراندازى مى‏كنند و... نتيجه اين حركت از جهت امنيتى خيلى مثبت بود.

امير عطاران :
بعد از طوفان طبس يك عده به فرماندهى حاج محمد رستمى براى پاكسازى منطقه رفتند. از ارتش و ژاندارمرى هم آمده بودند. نيروهاى سپاه افزون بر نيروهاى ديگر بود. از ارتش سرهنگ قبادى فرمانده لشگر 77 آمده بود. در آن زمان ارتش هنوز پاكسازى نشده بود. اين سرهنگ ارتش رفتار مشكوكى داشت و با چراغ قوه علامت مى‏داد. او فقط با يك كلت كمرى و دو محافظ به آن جا آمده بود و هيچ نيروى ديگرى از ارتش با او نبود. حاج محمد وقتى اين صحنه را ديد برخورد شديدى با او كرد و به او گفت:« تو با همين كلت مى‏خواهى با آمريكا بجنگى؟ »

محمد جواد عصاران:
در حال حركت در جاده سبزوار ظاهراً كنترل هدايت ماشين از دستشان خارج شده و خودرو از بالاى جاده به پايين سقوط مى‏كند كه در اثر ضربات وارده به جسم بابارستمى، به شهادت مى‏رسد.

حيدر جوان شير:
در روستا كه زندگى مى‏كرديم، بابا محمد ده شاهى پول وسط مى‏گذاشت ومي گفت اگر نمى‏ترسى تا فلان جا برو و برگرد. مثلاً تا يك محل تاريك و يا يك نقطه از قبرستان روستا. من هم مى‏گفتم: «باشد.» و از او جدا مى‏شدم. وقتى برگشتم، مى‏گفت: «نه، بايد نشانه بياورى.» من مى‏ترسيدم بروم از اون جاهايى كه او مى‏گفت نشانه بياورم. ولى نوع تحريك كردن ايشان به نحوى بود كه من سعى مى‏كردم بروم. البته خودش هم پا به پاى من مى‏آمد و مرا تعقيب مى‏كرد. با همين روش يك كارى كرده بود كه اگر شب ها توى قبرستان هم مى‏خوابيدم، ترسى نداشتم.

حسن متقی:
منافقين در مشهد دست به فعاليت هاى گسترده‏اى زده بودند. محل تجمع و مقر آنها چهارراه دكترا بود. حاج محمد رستمى يك گروه به عنوان گروه ضربت را سازماندهى كرده بود كه اين افراد 24 ساعته آماده بودند. وقتى پايگاه منافقين تصرف شد، حاج محمد همه ی نيروها را با لباس شخصى وارد آن جا كرد. حاج محمد به مقر اين ها رفته و سعى مي كرد اعمال و رفتار اين ها را براى بچه‏ها تشريح كند. او قرص هاى سيانور و قرص هاى ضد حاملگى كه در آن جا به وفور يافت مى‏شد را به عنوان سند به نيروها نشان مى‏داد، تا اعمال و رفتار منافقين را به نيروها نشان بدهد.

امير عطاران:
يك روز به اتفاق بابا رستمي و تيمسار فلاحي و همراهانش روي «تپه هاي الله اكبر» شناسايي داشتيم و قرار بود طرحي را براي باز پس گيري تپه هاي الله اكبر تهيه كنيم. تا اين كه هنگام نماز ظهر فرارسيد بابا رستمي گفت: «الان موقع اذان است؛ چه ظهر زيبايي است! الان بايد برويم نماز بخوانيم ، نماز مي چسبد.» طوري الفاظ را به كار برد كه همه با ذوق آمدند و ايستادند نمازشان را خواندند.

زهرا بهادري :
روزى كه شبش قرار بود برادرم ازدواج كند ، به خاطر گرفتارى كه داشتم نرسيدم در راهپيمايى شركت كنم. بابامحمد رستمى در راهپيمايى خانم‏هاى همسايه را ديده بود. فكر كرده بود كه من هم همراه آن ها حضور دارم وخيلى خوشحال شده بود. وقتى به منزل آمدند به من گفتند:« خانم امروز ديديد چقدر جمعيت زياد بود؟ چقدر خانم‏ها زياد شركت كرده بودند و شعارهاى قشنگ و زيبايى مى‏دادند.» من در جواب ايشان گفتم:« امروز نتوانستم در راهپيمايى شركت كنم.» به من گفت: «شما كجا بوديد؟» گفتم:« به خاطر مجلس عروسى نتوانستم شركت كنم.» گفت:« من خوشحال بودم كه همسرم در راهپيمايى حضور دارد. آن وقت شما مى‏گويى به خاطر جشن عروسى شركت نكردى؟ » آن روز از من ناراحت شد و تا يك هفته‏اى ، كمتر با من صحبت مى‏كرد.

زهره رستمي (فرزند شهید) :
پدرم به همراه تعدادى از دوستانش به سمت سبزوار حركت مى‏كنند. در نزديكى هاى سبزوار حدود 40 كيلومتر مانده به آن شهر،ایشان احساس مى‏كند كه ترمز ماشين بريده است و به همراهانش مى‏گويد: « به آرزوهايمان نزديك شده و خواهيم رسيد.» در اين حال خودروواژگون شده و بعد از سه بار گفتن ذكر ياصاحب الزمان (عج) به لقاءا... نائل مى‏گردد.

علي اكبر مالكي:
در سقز دموكرات ها و كموله‏ها خواستار خروج نيروهاى سپاه شدند. به شدت با حضور سپاه مخالف بودند. حتى كار به تهديد رسيد. فرمانده ارتش آن منطقه واسطه بين ما و نيروهاى دمكرات بود. دمكرات ها خواستار خلع سلاح نيروهاى سپاه شدند. حاج محمد وقتى اين مسئله را فهميد گفت:« اين آرزو را به گور خواهند برد.» آن ها شبانه پادگان ما را محاصره كردند. حاج محمد به آن ها پيغام رساند كه اگر به پادگان حمله كنند، ما نيز مقابله به مثل خواهيم كرد. آن ها وقتى آمادگى نيروهاى ما را ديدند، بعد از يك ساعت دست از محاصره برداشتند و بعد از 2 ماه و نيم به طور كلى منطقه را تخليه كردند. اين امر ميسر نمى‏شد مگر با شجاعت و هدايت حاج محمد كه شجاعانه فرماندهى مى‏كرد.

حيدر جوان شير:
یک بار از روستا به مشهد رفتيم. هدف ديدار بابا محمد و خانواده‏اش بود. هنگامي كه به منزلشان رفتيم، همسرش گفت:« رستمى به تربت جام رفته است و اين جا نيست.» گفتيم: «خوب مى‏رويم به تربت جام و او را مى‏بينيم. »صبح هنگام همراه خانواده‏اش عازم شهرستان تربت جام شديم. وقتى به تربت رسيديم به محل سپاه رفتيم. بابا محمد و عده‏اى از برادران سپاهى هم از خارج از شهر به سپاه آمدند، بابا محمد يك دست لباس ورزشى به تن داشت و سر و صورتش خاكى بود. پرسيدم:« چرا اين طورى هستی؟ اين چه وضعيه؟» گفت:« تازه رسيده‏ايم. بنده خدائى نمى‏توانست حاصلش را جمع آورى كند، به همراه اين برادران به سر مزرعه‏اش رفته و محصولش را جمع آورى كرديم تا زحمتش به هدر نرود.»

محمد رضا ايوبي :
تعداد زيادى نيرو به فرماندهى حاج محمد رستمى به تهران اعزام شده بودند. من هم همراه اين گروه بودم. نيروها مدتى بيكار بودند و در پادگان مستقر شدند. حاج محمد علاقه عجيبى به ورزش كشتى داشت. او به ميان نيروها آمد و آن ها را وادار به كشتى گرفتن كرد و خودش هم با توجه به اين كه فرمانده بود وارد گود شد و با بچه‏ها شروع به كشتى گرفتن كرد.

حميد بافتي :
يك شب حدود ساعت 10/5 از «تايباد» عازم مشهد بودم. - ماشين داشتم و بار حمل مى‏كردم- بين تربت جام و تايباد (كاريز تايباد) ديدم كنار پاركينگى فردى ايستاده است. گفتم حتماً ايشان مشكلى دارد كه كنار جاده ايستاده. ماشين را نگه داشتم تا شايد بتوانم كمكش كنم. به هر صورت ايشان را سوار ماشين كردم. ابتدا ساكت بودند. وقتى ديدند بنده از ضبط ماشين نوار آقاى فلسفى را گوش مى‏دهم، اين سخن امام صادق (عليه السلام) را بيان كردند: «كونوا لنازيناً ولا تكونواشينا ، مايه زينت و افتخار ما باشيد نه مايه شرم و سرافكندگى ما.» تا مشهد مطالب ديگرى بين ما رد و بدل شد. وقتى به مشهد رسيديم و مى‏خواستیم از هم جدا شويم، ايشان گفت: « مى‏خواهم شما را زيارت كنم. بنده عرض كردم: «در خدمت شما هستم.» خلاصه با اصرار ايشان آدرس منزل را كه آن زمان در قلعه ساختمان مى‏نشستيم به ايشان دادم. فرداى آن روز ساعت 2/5 بعدازظهر به خانه ما مراجعه كرد و گفت:« اگر شما مى‏خواهيد به تايباد برويد ،من هم مى‏خواهم به همراه شما بيايم.» گفتم: «باشد ايرادى ندارد.» به اتفاق به سمت تايباد حركت كرديم، در بين راه گفت:« ماشينم خراب شده ؛ آن را توى بيابان رها كرده‏ام.» پرسيدم :« چرا توى بيابان ماشين را رها كردى؟ به كنار جاده مى‏آوردى تا بكسلش مى‏كرديم. » گفت:« طورى نيست، خاطرت جمع باشد.» بعد از پليس راه سمت چپ پيچيديم و توى بيابان رفتيم تا به ماشين رسيديم. ديدم ماشين را توى يك چاله مانندى مخفى كرده است. تا جايى كه توانستيم ، با وسايلى كه همراه داشتيم ماشين را تعمير كرديم و آمديم كاريز منزل يكى از دوستان كه با ايشان رفت و آمد داشتيم. شب از بين صحبت هايش فهميدم كه مشكل يا كارى دارند. گفتم:« بنده در خدمت هستم . زندگى ما را ديدى، بنده طلبه بودم از توى حوزه بنده را گرفتند و براى سربازى بردند و الان هم فرارى هستم.» گفت:« با وجود اين كه فرارى هستى چطور با ماشين در مسير تايباد- مشهد كار مى‏كنى؟» گفتم:« باداباد. بالاى سياهى ديگر رنگى وجود ندارد.» گفت:« خربزه ات را كه بار زدى من كار دارم.» گفتم:« اشكالى ندارد.» گفت: كجا بار را پياده مى‏كنى؟» گفتم:« هر جا شما اراده كنيد و امر نماييد پياده مى‏كنم. ايرادى ندارد خربزه را بار كنيم و پياده كنيم.» گفتم: «نه.» گفت:« خيلى خوب برويم.» يك جعبه‏اى بود گذاشت كف ماشين و چادرى روى جعبه كشيديم و آمديم شبانه خربزه را بار بزنيم. ايشان گفتند: « نياز به بار چين نيست من خودم خربزه را بار مى‏زنم كه كسى متوجه اين موضوع نشود.» خربزه‏ها را بيش از هميشه چيديم كه كسى متوجه نشود كه جعبه‏اى زير خربزه‏ها جاسازى شده است. شبانه رفتيم و جاى ديگر خربزه‏ها را پياده كرده و جعبه را برداشت و آنجا تحويل فردى داد. در آن شب قرآن را جلوى ما گذاشت و ما را قسم داد و گفت:« تا زمانى كه ما مرديم اين مطلب پيش شما به امانت باشد.» دوباره خربزه‏ها را بار زديم و آورديم مشهد توى ميدان بار پياده كرديم. يكى دو بار هم هفته بعد به همين منوال بار آورديم و پياده كرديم. تا اين كه ايشان را حدود دو ماهى نديدم با خودم گفتم، حتماً چون كارمند وزارت كشاورزى است شايد ماموريت رفته است. از آن طرف مى‏گفتيم اگر ايشان ماموريت مى‏رفت با اين كه دوست صميمى شده بوديم، مرا بى خبر نمى‏گذاشت.مدتى از اين قضيه گذشت تا اين كه يك روز ايشان را تايباد منزل حاج قربان ديدم. پس از احوال پرسى پرسیدم كه كجا بوديد؟ و چرا ما را تنها گذاشتى؟ و خلاصه از ايشان گله كردم. ايشان هم گفت: «مسافرت رفتم، جايت خالى بود، خوش گذشت.» اين گونه صحبت ها ما را از اصل مساله پرت كرد. شب ماشين ، لاستيكش تركيد، وسايل آوردم كه لاستيك را عوض كنم. ناخودآگاه دست ايشان به لاستيك خورد و به نحوى كه كسى متوجه نشود از ته دل ناله‏اى كرد؛ اما من متوجه قضيه شدم و به ايشان گفتم: «شما را به جان حسنت قسمت مى‏دهم، تو را به خدا بگو چى شده است؟» گفت: «چيزى نيست بعداً متوجه مى‏شوى.» حتى قرآن را وسط گذاشتم و از ايشان خواستم بگويد چى شده است. اما گفت: «بعداً مى‏گويم.» رفتيم دوباره ماشين را بار زديم و سوار ماشين شديم .
تا چراغِ داخلِ ماشين را روشن كردم كه نوار را عوض كرده و چايى بريزيم. تا ايشان دستش را دراز كرد، من متوجه شدم كه ناخن‏هاى دستش نيست. با خودم گفتم:« حتماً از اول اين طور بوده است.» بعداً يادم آمد كه نه يك روز ايشان از من ناخن گير گرفت. من كنجكاو شدم و دوباره موضوع را پرسيدم. ايشان من را قسم داد و گفت:« راضى نيستم اين موضوع را تا من زنده‏ام حتى به خانواده‏ام بگويى.» و ادامه داد:« آن روزى كه با شما آمدم يكى از دوستان لو رفته بود و از او اسلحه گرفته بودند. وقتى من به خانه رفتم دم خانه مرا گرفتند. عنوان كردم اين كار براى كشاورزى بوده است شروع به كتك زدن من كردند. وقتى خوب زدند، شروع كردند ناخن‏هاى مرا يكى يكى كشيدن. وقتى ديدند از ناخن كشيدن هم چيزى عايدشان نشد بعد از 60 روز مرا آزاد كردند . . . ! !

حميد بافتي:
يك شب پاييزى بود كه بابامحمد رستمى به منزل ما آمد و گفت:« برويم كه كار داريم.» وقتى به «تايباد» رسيديم، باز دوباره ايشان ما را سرقرارى كه گذاشته بود برد. اين دفعه دو تا جعبه بود، جعبه‏ها را بار زديم و به من گفت:« فقط دوست دارم كسى نفهمد. چون اگر اتفاقى بيقتد هر دو نفرمان را تير باران مى‏كنند.» روى جعبه‏ها پنبه بار زديم. با ماشين به مشهد آمديم و مستقيم به خيابان «عدل خمينى» كه آن زمان «عدل پهلوى» بود رفتيم. در ميدان هجدهم يك منزلى بود، كه با ماشين رفتيم داخل پاركينگ؛ و جعبه‏ها را توی زيرزمين پياده كرديم. از آن خانه به جز بابامحمد رستمى دو نفر ديگر كليد داشتند. سپس بار را دوباره داخل ماشين چيديم. دفعه بعد كه رفتيم و بار زديم و برگشتيم. گروه ضربتِ « تربت جام» به ما مشكوك شد. ماشين ما اين مرتبه تويوتا وانت بود و من فرش ابريشم بار زده بودم تا به مشهد بياورم. صاحب جنس‏ها به من گفت:« سيد جان مواظب باشى هر جا كه ايست دادند بايست.» آن شب با رستمى سر قرار رفتيم و قاليچه‏ها را خالى كرده و اسلحه‏ها را بار زديم و قاليچه‏ها را چيديم. مقدارى هم كيسه پنبه بود كه براى رد گم كنى آن ها را هم بالاى قاليچه‏ها گذاشتيم و گاز ماشين را گرفته، به سمت مشهد حركت كرديم. در بين راه به گروه ضربت تربت جام برخورد كرديم. اولين برفى هم بود كه باريده بود. تربت جام را كه رد كرديم، توى آينه ديديم يك ماشين چراغ مى‏دهد گفتم:« بابا ماشين چراغ مى‏دهد.» گفت:« اگر چراغ مى‏دهد گاز را بگير. حتی اگر ماشين چپ بشود و ما تكه تكه شويم، بهتر از اين است كه به دست اين‏ها اسير بشويم.» دوباره گفت:« راه فرعى بلد نيستى؟» گفتم:« چرا بايد برويم از پاسگاه «كاريزِ نو» كه رد شديم، از جاده «شاهون گرما» مى‏رويم.» چراغ ها را خاموش كرده و فيش‏هاى چراغ‏هاى عقب را هم كشيديم كه ديده نشود. از جلوى پاسگاه كاريز نو هم چراغ خاموش با سرعت تمام رد شديم. تا آن ها با ماشين شولت خواستند ما را تعقيب كنند، با سرعت توى جاده شاهون گرما پيچيديم. چند بار بابارستمى آية الكرسى را خواند و به صورت ما فوت كرد. آن ها توى جاده شاهون مقداري دنبال ما آمدند، ولى ماشين آن ها توى برف گير كرد. ما از آن جاده انداختيم از طرف جاده ی «سرخس» و از «گلشور (گلشهر)» سردرآورديم. بابارستمى گفت:« برنامه را طورى رديف كن كه بتوانيم خودمان را به عدل خمينى (پهلوى) برسانيم.» گفتم:« نمى‏شود.باید برويم دم خانه ما.» گفت:« شايد متوجه شده باشند كه ماشين دم خانه شما آمده است و اگر آن جا بيايند خيلى بد مى‏شود و پدر و مادرت نيز ناراحت مى‏شوند.» يك آية الكرسى ديگر خواند و ما گاز ماشين را گرفته و به طرف پنج راه پايين خيابان آمديم و از آن جا به طرف 17 شهريور و عدل خمينى رفتيم. وقتى به محل رسيديم ديديم كه يك نفر از همان هايى كه كليد منزل را داشت سر ميدان ايستاده است. چون ما 24 ساعت تاخير داشتيم. وقتى ما را ديد گفت: « خيلى نذر كردم كه شما به سلامت بياييد. بابارستمى گفت:« خدا با ما يار بود كه با ايشان آشنا شديم و اگر ايشان (من) راه ها را بلند نبود، گير افتاده بوديم.» رفتيم بار را خالى كرديم و چاى و شام هم خوردیم . پس از صرف شام رفتيم تا بار را تحويل بدهيم.

حميد بافتي :
يك شب به اتفاق بابامحمد رستمى به تايباد رفتيم تا طبق روال اسلحه‏ها را از محلى كه قبلاً مشخص شده بود و از آن طرف مرز مى‏آوردند و دفن مى‏كردند بيرون آورده و به مشهد حمل كنيم. وقتى به محلِ مورد نظر رسيديم ، ديديم افراد تازه اسلحه‏ها را آورده‏اند و مى‏خواهند در زمين دفن كنند. رمزی كه بين بابامحمد رستمى و آن ها بود، اين بود كه چراغ ماشين سه مرتبه خاموش و روشن شود و راهنماى سمت چپ زده شود. اين كار انجام شد و آن ها فهميدند كه ما خودى هستيم. تنها فردى كه با آن ها ارتباط داشت بابامحمد رستمى بود. آن شب اسلحه‏ها را بار كرديم و آمديم قاليچه بار زديم و به سمت مشهد حركت كرديم. وقتى دم پاسگاه كاريز رسيديم، ديدم صاحب بار «حاج على اكبر عرب» آن جا ايستاده است. ايشان دستش را بالا كرد كه بايست و من ايستادم. از من پرسيد:« چرا دير آمدى؟» گفتم: «ماشين خراب شد. مگر متوجه نشدى من ده مرتبه چراغ دادم؟» گفت:« نه، من داشتم نوارى را كه به من داده بودى گوش مى‏كردم.» نوار مربوط به سخنرانى فلسفى در خصوص ايرانيانى بود كه در زمان رياست جمهورىِ«حسن البكر» از عراق به طرز فجيعى اخراج شدند. ايشان در همين رابطه سخنرانى كرده بود. گفت:« مرا ببخشيد متوجه نشدم.» بعد از من پرسيد:« اين آقا كيه؟» گفتم:« مگر ايشان را نديده اى؟ تا حالا چند بار با هم به مغازه شما آمده و چايي خورده‏ايم.» گفت:« خدا مى‏داند من متوجه نشده‏ام.» گفتم:« ايشان از نيروهاى اداره كشاورزى است و از دوستان پدرم مى‏باشد.» گفت:« از هم كيشان ما است يا همكيشان شما؟» گفتم:« به هر صورت ما و شما همكيش هستيم. نيازى نيست كه ايشان همكيش ما باشد. فرقى نمى‏كند از بچه‏هاى كردِ قوچان است.» - چون تا آن روز كسى را با من نديده بود شك كرده بود و برايش تعجب آور بود- ايشان دم پاسگاه مى‏آمد چيزى به پاسگاه مى‏داد و ما هم آزادانه تردد مى‏كرديم و كسى به ما كارى نداشت. همين طور كه صحبت مى‏كرديم مى‏گفت:« سيد نكند كارى بكنى كه ما در جريان نباشيم. هر كارى انجام دادى به من بگو.» حركت كرديم و آمديم جلوىِ گروهِ ضربت. گفت:« نگهدار.» ما ماشين را نگه داشتيم، حالا دل توى دل بابا محمد رستمى نيست. حاجى عرب ما را از ماشين پياده كرد و برد به يك سرهنگى معرفى كرد و گفت:« ايشان برادرزاده بنده است. هر وقت ايشان را ديدى حق اين كه بگويى بالاى چشمت ابرو است ندارى. هر چه خواستيد به خودم بگوييد.» بابارستمى مى‏گفت: «من خدا خدا مى‏كردم كه اين سرهنگ طرف ماشين نيايد كه مرا ببيند.با خودم گفتم، اگر آمد از آن در بيرون بروم كه مرا نبيند. اما باز گفتم، اگر اين كار را بكنم شايد حاجى عرب با خودش بگويد چرا ايشان از ماشين پياده شد؟ اين رفيقت كجا رفت؟ مى‏گفت که عكس ما را همه جا داده‏اند اگر توى مسير ما را مى‏ديد، مى‏گرفت.» از آن جا حركت كرديم آمديم وقتى به مشهد رسيديم به حاجى عرب گفتم:« پس من شما را ببرم خانه بگذارم. بعد ما برويم بار را خالى كنيم.» گفت:« فكر بدى نيست من خسته هستم.» حاجى را به خانه آورديم و آقاى رستمى از اين كار ما خوشحال شد. قبل از بردن ايشان سه بار سوره حمد و قل هوالله خوانديم و فوت كرديم كه حاجى عرب همراه ما نيايد. چون نمى‏خواستيم از كار ما سر در بياورد. هر چندكه خود حاجى عرب آدم انقلابى بود و از طريق ايشان سلاح‏هاى زيادى بين بچه‏هاى انقلابى توزيع مى‏شد. ايشان مى‏گفت:« من اعتقاد به آيت ا... خمينى دارم.» همچنين توضيح المسائل امام در منزلش داشت اگر چه اهل تسنن بود. اما نسبت به اهل بيت پيامبر(ص)به خصوص امام حسين (ع) ارادت خاصى داشت. به نحوى در مصائب امام حسين(ع) شركت مى‏كردند كه همه اقوام ايشان مشكوك شده بودند و مى‏گفتند که تو شيعه شده‏اى اما ايشان مى‏گفت: «نه من سنى هستم ولى امام حسين(ع) را دوست دارم.» بچه‏هايي كه ناظر شهادت ايشان بودند مى‏گفتند:« در موقع شهادت، شهادتين را بر لب جارى كرد و گفت که من شيعه بودم.» حتى خانواده‏اش تا روزى كه به شهادت رسيد نمى‏دانستند كه حاجى عرب شيعه است. حاجى را دم منزل خودمان آورديم و به بابامحمدرستمى هم گفتم: «شما هم بياييد پايين يك چايى بخوريم، مى‏رويم.» ، ايشان در پاسخ من گفتند:« نه من كنار ماشين مى‏مانم. زيرا اگر يك قالى را ببرند آبرو و حيثيت ما از بين مى‏رود.» گفتم:« پس من حاجى آقا را خانه مى‏برم و سريع برمى گردم.» به پدرم گفتم: « بابا من با آقاى رستمى مى‏رويم بار را تخليه كنيم و سريع برمى‏گردم. حاجى عرب را محكم نگهدار كه تكان نخورد.» آمديم دم آن منزلى كه عدل خمينى بود و جعبه‏هاى اسلحه را پياده كرده و توى زيرزمين برديم و بعد رفتيم قالى‏ها را پياده كرديم.

امير عطاران:
تعدادى از دمكرات ها به بهانه ی سالگرد چندتن از افرادشان قصد راهپيمايى در شهر «سقز» را داشتند. حاج محمد رستمى وقتى از اين قضيه مطلع شد، همراه من و يك نفر ديگر براى جلوگيرى از اين كار اقدام كرد. هر چند كارِ بسيار خطرناكى بود ولى او واقعاً از جانش مايه گذاشت. او رفت تا با اين افراد صحبت كند. من از دور مراقب ايشان بودم. اين افراد به شهر نزديك مى‏شدند و دختر و پسر دست در دست هم عليه ما شعار مى‏دادند. حاج محمد رفت و با ريش سفيدان و بزرگان اين افراد صحبت كرد تا آن ها را از اين كار باز دارد؛ ولى فايده‏اى نداشت. يكى از دخترها در حالي كه دستانش در دست دو پسر بود، به طرف حاج محمد آمد ولى حاج محمد خودش را عقب كشيد. بالاخره درگيرى به شهر كشيد ولى اين غائله با هدايت و سازماندهى حاج محمد رستمى ظرف 24 ساعت ختم به خير شد. نقش موثر ايشان بود که باعث رفع اين غائله شد.

برادر رستمى معاون عمليات بود. وقتى از جبهه با قطار به سمت مشهد مى‏آيد. در قطار پنجره ی كوپه ی آن ها خراب است و شيشه آن بالا نمى‏رود و پنجره هم كامل بسته نمى‏شود. يكى از بچه هايى كه با ايشان بود تعريف می كرد که ايشان با وجود آن كه فرمانده بود، وقتى قطار حركت كرد، در قسمتى كه پنجره خراب است و باد مى‏پيچد نشست و نگذاشت كس ديگرى در آن جا بنشيند. چون باد در آن قسمت بود سمت چپ صورت ايشان سرما خورد. به طورى كه چشم چپ ايشان كاملاً سرخ شد و از گوش چپ ايشان هم چرك مى‏آمد. چند روز بعد كه من ايشان را ديدم چشم و گوش ايشان به همان صورت بود. گفتم: «آقاى رستمى برو دكتر و خودت را مداوا كن.» گفت: «حالا انشاء ا... خوش خوب مى‏شود. بايد بروم كه بچه‏هاى بسيجى در جبهه منتظرم هستند.» و بعد از هم خداحافظى كرديم. ايشان سوار جيپ شد و اين آخرين لحظاتى بود كه با ايشان بودم و چهار ساعت بعد ايشان در جاده سبزوار- شاهرود به تپه ی شنى كه در كنار جاده براى جاده سازى بوده برخورد مى‏كند و ماشين واژگون و همان چشم و گوش روى زمين كشيده شده و اصلاً آن آثار چشم و گوش چركين در او نمايان نبود و ايشان به فیض رفیع شهادت نائل مى‏شود.

حيدر جوان شير:
محل كارم در تهران در محله گيشا بود. اين محله هم اكنون به نام كوى نصر معروف است. بابا محمد به خانه آمده بود و چون در منزل نبوده‏ام، از خانواده آدرس محل كار را گرفته و به آن جا مراجعه مى‏كند. من از بالاى ساختمان پايين آمدم و در محل خيابان با يكديگر احوال پرسى كرديم. ماشينِ همراهش يك دستگاه خودرو سيمرغ بود. او اغلب با سيمرغ اين طرف و آن طرف مى‏رفت. خودرواش را برانداز مى كردم كه چشمم به آثار دو گلوله روى بدنه اتومبيل افتاد. وقتی بيشتر دقت كردم متوجه شدم كه قسمت هايى از بدنه خودرو سوراخ سوراخ است. از ديدن اين صحنه‏ها دچار تعجب شده و پرسيدم:« اين چيه؟ چرا اين جورى؟» خنده‏اى كرد و گفت: « چيه؟ مگر چى شده؟ چيزى نيست!!» و ديگر چيزى نگفت.

زهرا بهادري(همسر شهید) :
يك روز پدرم به بابا محمد رستمى گفت: «اجازه مى‏دهى مادر خانمت را به حج عمره ببرم.» ايشان پدرم را بغل كردند و صورتش را بوسيدند و گفتند:« بله، عمو شما برويد. خاطرتان جمع باشد كه من زهرا را راضى مى‏كنم كه بچه‏هاى شما را نگه دارد. (پدرم 8 بچه داشت و من هم سه بچه داشتم.) خودم نيز به زهرا كمك مى‏كنم تا شما از مكه برگرديد. » در طى مدتى كه پدر و مادرم نبودند آقاى رستمى پا به پاى من كمك مى‏كرد. از خريد شير خشك گرفته تا شستن لباس ها و مى‏گفت:« من مسئوليت بچه‏ها را قبول كرده‏ام.»

علي اكبر اروجي:
در گنبد يك گروه ده نفرى براى بازديد چندتا از خانه‏ها انتخاب شدند. حاج آقا رستمى به من گفت: «تو و چند نفر ديگر براى اين كار برويد و گروه قبلى نروند.» عده‏اى ضد انقلاب قبل از ما به اين خانه‏ها رفته بودند و اشياء و وسائل قيمتى آن ها را با خود برده بودند.مردم نيز از ترس و وحشت خانه‏ها را رها كرده و فرار كرده بودند. البته اشياء و وسايل قيمتى بود كه آن ها موفق نشده بودند آن ها را با خود ببرند. به يكى از خانه‏ها رفتيم؛ مقدارى طلا و جواهر در آشپزخانه بود. من براى اينكه اين ها به دست ضد انقلاب نيفتد، آن ها را زير يك بشقاب پنهان كردم تا جلب توجه نكند. آقاى رستمى دستور داده بود تا افراد ليست اشياء سرقت شده را بياورند. صاحب همان خانه‏اى كه من براى بازرسى رفته بودم ليست اشياء سرقت شده را آورد. حاج آقا رستمى مرا خواست و آن ليست را به من نشان داد. يكى از موارد آن همان طلا و جواهرات بود. من گفتم: «طلا و جواهرات داخل خانه بوده و سرقت نشده.» سپس جريان مخفى كردن آن ها را گفتم. آقاى رستمى به من معترض شد كه با چه اجازه‏اى طلا و جواهرات را منتقل كردى و جابجا نمودى!؟ من هم جريان را گفتم و متذكر شدم كه به علت در دسترس بودن آن ها و احتمال دستبرد و سرقت آن ها من آن ها را مخفى كردم. بعد از اين توضيح روبه من كرد و گفت: « آن جا كه گفتم كه آن گروه نرود و شما برويد براى همين بود.»

رستم جوان شير:
اوايل سال 1357 بود. انقلاب تازه پا گرفته بود. در بعضى جاها راهپيمايى‏ها آغاز شده بود. يك بار بابامحمد به روستاى ما آمد و گفت:« همه بايد حركت كنيم، همه بايد در راهپيمايى‏ها شركت كنيم.» اهالى روستاهاى مجاور را هم ترغيب و تشويق كرد كه همه بايد در اين كار بزرگ شركت كنيم. می گفت :« امام خمينى خواهد آمد، هم چنان كه اكنون اعلاميه‏هايش را مى‏خوانيد، فردا خودش را خواهيد ديد، انشاء ا... طاغوت از بين خواهد رفت، درد مردم مظلوم دوا خواهد شد. روزى خواهد آمد كه به افتاده‏ها و بي سرپرست‏ها مستمرى بدهند.»

محمدجواد اعلمي:
سال 1350 الى 52 در بيمارستان شماره 2 آن زمان و «دكتر شيخ» ِ امروز، با بابا محمد رستمى آشنا شدم من به دليل اين كه دانشگاه رفتم و دو سال درس خواندم و فوق ديپلم گرفتم و بعد هم مى‏بايست در يكى از شهرستان ها خدمت مى‏كردم؛ از ايشان جدا شدم و ديگر بابا رستمى را نديدم. بعد از انقلاب هم، چون دستور امام بود كه برويم و در جاهاى محروم خدمت كنيم، داوطلبانه به شهرستان اسفراين رفتم و عضو سپاه پاسداران آن جا شدم و جزء اولين اعضاء شوراىِ سپاهِ «اسفراين» بودم. تا اين كه يك كار واجبى پيش آمد كه نياز بود با يكى از مسؤلان سپاه استان تماس داشته باشم. به همین خاطر به مشهد آمدم . در خيابان كوهسنگى محلى بود به نام عمليات سپاه . گفتم آقا من مى‏خواهم با يكى از فرماندهان سپاه صحبت كنم. گفتند که جلسه دارند و شما فعلاً نمى‏توانيد ايشان را ببينيد. گفتم:« بايد ايشان را ببينم.» خلاصه رفتم توى اتاق. در زدم و در را باز كردند. مسئولى كه آن جا بود؛ آمد جلو و گفت:« آقا چه كاردارى؟ كجا مى‏روى؟» نگاه‏كردم ديدم بابا رستمى است. با ديدن ايشان به قدری خوشحال شدم كه انگار دنيا را به ما دادند. بعد از مدت ها بود كه اين رفيق شفيق خود را مى‏ديدم كه آن جا راحت نشسته است. ماشاءالله بدن ورزيده‏اش توى لباس سپاه چنان هيبت و صلابتى داشت كه واقعاً در كمتر كسى ديده بودم. گويى اين لباس بر تن اين مرد دوخته شده بود. تا چشم بابارستمى به من افتاد از پشت ميز بلند شد و آمد اين طرف صورت ما را بوسيد و پرسيد:« كجائى؟ چه كار مى‏كنى؟» گفتم:« سپاه اسفراين هستم.» پرسيدم:« شما كجا؟ اينجا كجا؟» خندید. پرسيدم:« شما فرمانده اين جاهستى؟» گفت: «اين جورى مى‏گويند. والا فرمانده واقعى امام زمان (عج) است.» گفتم:« آن كه درست.» خلاصه همديگر را در آغوش گرفتيم و كمى با هم صحبت كرديم و مشكل ما راهم حل كرد. بعد به ايشان گفتم:«آقاى رستمى حقيقتاً دلم براى جبهه تنگ شده.» اوايل جنگ هم بود. ايشان گفتند:« شما برو اسفراين؛ من خبرت مى‏كنم كه با هم برويم.» من رفتم كارها را آن جا رديف كردم و برگشتم كه باهم برويم.
توى قطار بوديم كه صحبت از بابارستمى شد. گفتيم حالا مى‏رويم به قرارگاهى كه بابارستمى به نام «فرستادگان رضا» در منطقه «چهار شير» اهواز درست كرده بود. آن جا تشكيلات خوبى راه اندازى كرده بود. دوتا گردان نيرو به نام گردان «حرّ» و« ابوذر» داشت. ديگر توى راه بوديم كه شنيديم ايشان به درجه رفيع شهادت نائل شده است.

امير عطاران :
يادم است در اهواز يك برخوردى بين يك عده از بچه‏ها با ارتشى‏ها پیش آمده بود. بچه‏ها آمدند و اين خبر را به بابا رستمى انعكاس دادند. ما كه اين خبر را شنيديم گفتيم كه اسلحه برداريم وبرویم پيش آن ها و بگوییم كه آقا اين چه كارى است كه شما انجام داده‏ايد؟ ولی بابا رستمى مقدارى براى بچه‏ها صحبت كرد. به نحوى كه وقتى صحبت هايش تمام شد همه آن ها را آرام كرد و گفت:« بابا آن ها هم آدم هستند. حالا يك برخوردى كرده‏اند؛ طورى نشده است.» بالاخره جورى شد كه تمام هيجانات و احساسات تند ما از بين رفت.

سلطان جوان شير:
براى ديدن پسرعمو- بابا محمد- و خانواده‏اش به مشهد آمده بودم. مدت زيادى بود كه به روستا، نزد پدر و مادرم برنگشته بودم. دلم خيلى گرفته بود و احساس دلتنگى براى خانواده‏ام داشتم. رو به بابا محمد كرده و گفتم:« مى‏خواهم پيش پدر و مادرم بروم. دلم براى آنها تنگ شده است.» ساعت حدود 11 شب را نشان مى‏داد. او گفت: «مى‏خواهى به رهورد بروى؟» گفتم: «بلى.» گفت:« بلند شو، آماده شو تا حركت كنيم و به كوهسنگى برويم، فردا هم تو را به قوچان و رهورد خواهم رساند.»
به كوهسنگى رسيديم و مشغول گشت زدن در آن جا بوديم كه گفت: « خواهر جان تفريح كن تا بلكه دلت باز شود و خوشحال شوى.»

حيدر جوان شير :
من و بابا محمد در رستورانِ بانك صادرات كار مى‏كرديم. خانواده او هم در منزلى واقع در حياطِ همان رستوران ساكن بودند. در مجاورت رستوران و منزل ايشان باغى از درختان ميوه وجود داشت. يك روز در غياب بابا محمد از ديوار باغ بالا رفته و داخل باغ شدم. ميوه‏هاى گوناگون مثل گلابى، انگور و گيلاس و... به چشم مى خورد. مقدارى ميوه چيدم و همسر بابا محمد را صدا كرده و گفتم:« زهرا خانم، بياييد و اين ميوه‏ها را بگيريد.» گفت:« بيا بالا، از باغ بيرون بيا. الان اگر بابا محمد برسد و بفهمد شما داخل باغ رفته و ميوه چيده‏اى پدر همه مان را در مى‏آورد! اين كار شما دزدى است و... » من متوجه خلاف بودن كارم نبودم و فكر مى‏كردم اشكالى ندارد. گفتم: « تو بگير، چه كار دارى؟ هنوز كه او نيامده است، ميوه‏ها را مى‏خوريم.» همسرش با شدت با اين كار من مخالفت مى‏كرد. ولى من چند تا از ميوه‏ها را بالاى پشت بام انداختم. دخترى داشت به نام زهرا كه يك خورده‏اى بيشتر شوخى مى‏كرد. يك روز بابا محمد گفت:« اين بچه توى خانه حتماً چيز حرامى خورده.» من و همسرش هر دو خنده مان گرفت و آن جريان و صحنه باغ مجاور و انداختن ميوه از داخل باغ به داخل حياط يادمان آمد. احتمالاً زهره هم از همان ميوه خورده بوده است. گفتيم: «حقيقتش اين بوده كه آن مال حرامى كه تو ميگويى همان ميوه هايى بوده كه من از داخل باغ پيش زهرا انداخته‏ام و او خورده است. ممكن است همان مطلب تاثير گذاشته باشد.»

حيدر جوان شير :
يك روز من در خانه بابامحمد بودم. او از محل كارش به خانه آمد. خيلى ناراحت و خسته به نظر مى‏رسيد و تقاضاى يك ليوان آب خنك كرد و گفت:« ببخشيد من خسته هستم، يك چرتى مى‏زنم و بيدار مى‏شوم.» گفتم:« چيه؟ چه خبر است؟ چرا ناراحتى؟» گفت:« نه، ناراحت نيستم.» گفتم: «چرا نمى‏گويى، اگر به پسر عمويت نگويى به چه كسى خواهى گفت؟» گفت که مى‏گويم، ناراحت نباش. حالا كه ناراحت شدى مى‏گويم. راستش من امروز تعدادى نامه داشتم و مى‏بايست آن ها را به مقصدى مى‏رساندم. پاسبانى در مسير جلوى راهم را گرفت و گفت:«بزن كنار.» گفتم: «چشم .» گفت: «بزن كنار، بزن كنار .» به سمت خورجين ترك موتورم رفت و مى‏خواست داخل آن را بازرسى كند ولى من نگذاشتم و گفتم:« هر صحبتى يا سوالى دارى بگو تا من جوابت را بدهم، چيزى در خورجين ندارم كه شما بگرديد، چند تا نامه مربوط به اداره است كه مى‏خواهم آنها را به مقصد برسانم.» پاسبان دستش را هى داخل خورجين مى‏كرد و من هم ممانعت مى‏كردم كه مبادا اعلاميه‏ها را ببيند . به هر ترتيب بود اعلاميه های موجود را از خورجين خارج كرده و از پاسبان خواستم كه چند دقيقه مهلت بدهد و كنار موتور بايستد. از فرصت استفاده كرده و اعلاميه‏ها را به مغازه‏اى كه از قبل شناسايى كرده بودم ، امانت گذاشتم. پاسبان دست بردار نبود و گفت: «بايد برويم كلانترى.» با موتور به سمت كلانترى حركت كرديم، هر چه اصرار كردم او دست بردار نبود، از مسير اصلى منحرف شده و وارد كوچه و پس كوچه‏ها شدم، پاسبان به پشتم زد كه چرا راه اصلى ات را نمى‏روى؟ گفتم:« باشد. » به حركتم ادامه داده و سر يك پيچ تا دور زدم يك ضربه به او زدم و او را به زمين انداختم و فرار كردم. با فاصله نه چندان دور اعلاميه‏ها را برداشته و ماموريت انقلابيم را انجام دادم.

زهرا بهادري:
در يكى از راهپيمايى ها ، بابا رستمى و يازده نفر از دوستانش با هماهنگى قبلى تعداد 12 پرچم به نام ائمه هدى(ع) آماده كرده بودند، بعد از شروع راهپيمايى، همگى با هم پرچم را در ميان جمعيت برافراشتند و شروع به تظاهرات نمودند. در شب آن روز مامورين ساواك به آن ها حمله كردند و بابارستمى را دستگير نموده و به آزار و اذيت او پرداخته و حبسش نمودند. كه نهايتاً با وساطت آيت ا... شيرازى از چنگ دژخيمان رژيم آزاد گشت.

حسن متقي:
حاج بابا محمد رستمى جزء اولين افرادى بود كه بعد از فرار نيروهاى آمريكائى وارد طبس شد. او در راس يك عده براى شناسايى منطقه و اطلاع از اوضاع به آن جا رفت. موقعى كه برگشته بود غنائمى نيز همراه خود آورده بود. از جمله يك كاليبر 50 بود كه براى اولين مرتبه اين سلاح وارد سپاه شد و قبل از آن سپاه از اين سلاح نداشت.

زين العابدين ده پناه:
دختر خاله يا دختر عمه بابارستمى تعريف مى‏كند كه:
روزی آقای رستمی با يك دستگاه خودرو جيپ به روستا آمده بودند. به دليل گل و لاى زياد و خرابى خيابان روستا، خودرو ايشان در محل جوى آب روستا گير كرده بود. آشناهاى ايشان رفتند تا يك دستگاه تراكتور براى خارج كردن جيپ بياورند. شهيد به نفر ديگرى كه رانندگى بلد بود گفت: « تو پشت فرمان بنشين و ماشين را روشن كن.» بعد از روشن كردن ماشين، بابارستمى يك تنه عقب ماشين را بلند كرده و هل داده بود ؛ كه در نتيجه ماشين از جوى رد شد. همه افراد حاضر تعجب كرده بودند، او يك نفرى كار چند نفر را انجام داد، خيلى قدرت بدنى داشت!

زهره رستمي( فرزند شهید):
روزى درِ خانه ی ما را زدند. پدرم بعد از اين كه در را باز كرد ، آمد و مرا به كنارى كشيد و گفت: « يك خواسته‏اى از شما دارم، حاضرى اجابت كنى؟ » با خود گفتم از من چه مى‏خواهد؟ بعد ادامه داد آيا حاضر هستى لحاف و تشكى را كه تازه برايت دوخته‏اند، به كسى بدهى كه پدر ندارد. من در جواب پدرم گفتم:« ايرادى ندارد اين كار را انجام بده.»

امير عطاران :
زمانى كه سقز بوديم جاده‏ها ناامن بود. هر جا مى‏رفتيم به صورت گردانى وگروهى حركت مى‏كرديم. روزی قرارشد ما به سمت سنندج حركت كنيم.
به سنندج كه رسيديم، آن جا هلى كوپترى آمد وما را سوار کرد. حدود سه مينى بوس از بچه‏هاى خراسان بوديم؛ مى‏خواستيم برويم كرمانشاه. بابارستمى هم نمى‏دانم مى‏خواست کجا برود. گفت:« من هم مى‏آيم.» ايشان یک ماشين جيپ داشت. دو تا اسكورت از عقب و جلو راه افتادند و به سمت كرمانشاه حركت كرديم. بچه‏هاى اسكورت هم مى‏دانستند كه بابارستمى يك فرمانده خراسانى است و اسكورت هم دارد . همين طور كه داشتيم مى‏رفتيم يك دفعه صداى انفجار مهيبى به گوش رسيد ماشين‏ها ايستادند و بچه‏ها آمدند پايين. داستان به اين شكل بود كه اسكورت مارا با ارپى جى زده بودند و بابارستمى هم ديده بود و مى‏گفت:« من كه با اين ها ارتباط نداشتم.» وقتى داشتيم مى‏رفتيم يك احساسى به من دست داد كه يك خبرى هست. گفتم آهسته‏تر برو، صبر کن ما منطقه را شناسائى بكنيم. اسكورت بعدى آمده بود و مى‏خواست بيايد و فرماندهى بكند؛ برعكس بچه هارا ترسانيده بود. بابارستمى آمد و به ايشان گفت:« شما هيچ چيزى نگو پسرم. من خودم اينجا هستم و بچه‏ها را آرام مى‏كنم. دو سه نفر آمدند زير پل و يك آر پى جى زدند. ديگر هم نيستند. دست و پايت را گم نكن. ديگر هيچ اتفاقى نمى‏افتد.» ايشان مى‏گفت:« چطور اتفاقى نمى‏افتد؟ ديگر ماشين را زده‏اند.» بابا آمد پشت تپه‏اى و گفت:« مسيرشان اينجاست و از توى آن دامنه بالا مى‏آيند. تعدادشان هم سه نفر است.» من مانده بودم كه بابا رستمى از روى چه چيز فهميد كه اين ها سه نفرند. تا اين كه يك دفعه ديديم از توى كمركشِ يك ارتفاع ، دوسه نفر كشيدند بالا. گفت: «ديدى سه نفر بودند؟ اسکورت ها جا خوردند. بعداً من به شوخى ‏گفتم:« اين اصفهانى‏ها مى‏روند و مى‏گويند كه اين ها ضد انقلاب بودند و خبر داشتند كه چنين خبرى است.»

زهرا بهادري:
بابارستمى در روز يكشنبه ی خونين در حالي كه در تظاهرات شركت نموده بود، مورد حمله يك خودرو ارتشى قرار گرفت ؛ كه سرنشينان خودرو به سمت او شروع به تيراندازى كرده بودند. ولى او با چابكى و قدرت، قسمتى از نرده‏هاى آهنى بيمارستان امام رضا(عليه السلام) را از جاكنده و به طرف خودرو مهاجم پرت كرده و فرار مى‏نمايد. در آن جريان چون بابارستمى صورتش را پوشانده بود مورد شناسايى قرار نگرفته بود.

حيدر جوان شير:
يك شب خانمش گفت:« از تعداد پتوهاى ما دو تا كم است.» بابامحمد در حالي كه مى‏خنديد گفت: «حتماً روى پشت بام پهن كرده‏اى و باد آن ها را بُرده است.» خانمش با تندى گفت: «راستش را بگو، من مى‏دانم چه كار مى‏كنى، چرا حقيقت را نمى‏گويى؟» بابامحمد گفت: «خودت كه حقيقت را مى‏دانى، من چه بگويم. تو بايد با من باشى و همان كارى كه من انجام مى‏دهم، تو هم تاييد كنى، آنها را لازم داشتم و بُرده‏ام به يك جائى داده‏ام.» خانمش گفت: «خدا حفظت كند. عوضش را بياور بگذار، ما خودمان هم لازم داريم، مهمان مى‏آيد.» گفت: «چشم خانم، هر چند تا لازم داشته باشيد، برايتان تهيه مى‏كنم.» خانمش گفت:« نه اين كه دوباره بياورى و باز ببرى. » گفت: «اگر لازم باشد مى‏برم و اگر لازم نباشد نمى‏برم. ولى بدانيد ساعت 2 نصف شب هم اگر چيزى لازم باشد خواهم برد. چه از خانه باشد يا از جاى ديگر. نگران نباشيد.»

علي اكبر اروجي:
دو نفر از بچه‏ها به شدت با هم اختلاف داشتند و دائم در نزاع و درگيرى بودند. در يكى از ماموريت ها بين آنها نزاعى صورت گرفت. حاج بابا محمد رستمى اين دو نفر را خواست و به آنها گفت:« هر كدام به ديگرى اعتراض داريد، بايد بدانيد كه طرف حسابتان من هستم و هر مسئله‏اى كه با هم داريد بايد به من بگوئيد. درگيرى شما براى پيشروى كار است و مسئول اين امر، ما هستيم؛ لذا بايد به من مراجعه كنيد. شما حتماً براى بهتر شدن ماموريت با هم درگير هستيد. ولى مسئوليت اين امر بر عهده من است لذا اگر مسئله‏اى بين شما به وجود آمد، بايد به من مراجعه كنيد و آن را با من در ميان بگذاريد.» با اين تدبير اين مسئله حل شد و اين دو با هم نزاع و درگيرى پيدا نكردند.

زين العابدين ده پناه :
خواب ديدم شهيد به منزلمان آمده و همان لباس سبز پاسدارى را به تن دارد. نزديك من كه رسيد با هم با زبان كردى شروع به صحبت كردن نموديم، دقايق و جزئيات خواب در ذهنم نمانده؛ ولى به ياد دارم كه او با لحن ملايم و خنده روئى در خصوص يك مسئله اعتقادى مرا ارشاد كردند.

زهره رستمي :
‍‍‍‍‍‍‍تازه به سن 9 سالگى رسيده بودم كه پدرم از جبهه برايم سفارش كرد كه حتماً روزه بگيرم. من هم اقدام به گرفتن روزه كردم. هنگامي كه از موضوع خبردار شد، خيلى خوشحال گشت و تلفنى گفت: « اگر روزه ات را مرتب بگيرى برايت سوغاتى خوبى خواهم آورد.»

حيدر جوان شير :
قبل از اين كه بابامحمد شهيد شود به تهران آمده بود. پدرم مقدارى با او صحبت كرد كه توجه بيشترى به زندگى شخصى اش داشته باشد، او گفت:« من اين راه را انتخاب كرده‏ام، در اين راه شهيد خواهم شد و رفتنى اين راه هستم و برنخواهم گشت. هدف و آرزوى من شهادت است.» مكثى كرد و ادامه داد: « چند روز ديگر برمى گردم، بقيه اقوام و آشنايان را جمع كنيد تا با آن ها صحبتى داشته باشم.» بابامحمد خداحافظى كرد و رفت و بعد از چندى هم خبر شهادتش را شنيديم.

سيد محمد رضواني :
با شروع جنگ مسئوليتِ نيروهاىِ خراسان در جنوبِ اهواز، برعهده ی آقاى رستمى بود. در آن موقع بنى صدر فرمانده كل قوا بود و با سپاه ميانه ی خوبى نداشت. او تصور نمى‏كرد كه سپاه بتواند در مقابل نيروهاى بعثى كارى انجام دهد. دستور داده بود تا به نيروهاى سپاهى هيچ كمكى نشود. يك روز دراتاق جنگ جلسه بود ؛ حاج بابا محمد رستمى به عنوان فرمانده به اين جلسه رفته بود و موفق شده بود از نيروهاى ارتشى يك جعبه فشنگ ژ3 بگيرد. وقتى به محل استقرار نيروها برگشت ، دو جعبه شيرينى گرفته بود. او واقعاً خوشحال بود، زيرا مى‏توانست يك عمليات ايذائى انجام دهد.

محمد جواد عصاران:
در يك مرحله همراه بابا رستمى و تعدادى از نيروها به گشت رفته بوديم. در حال حركت متوجه شديم كه يك نفر موتورسوار از دور به دنبال ما در حركت است و هروقت گروه ما توقف مى‏كرد او هم موتورش را متوقف مى‏كرد، وقتی به راه مى‏افتاديم او هم به راه مى‏افتاد. به نظر رسيد كه اين فرد ما را زير نظر داشته و مى‏پايد. بابا رستمى بعد از اطمينان خاطر از اينكه نام برده دشمن است، دستور آتش داد و نيروها هم با كاليبر50 اى كه روى سيمرغ نصب شده بود، او را هدف قرار دادند. البته قبل از شليك چند بار دستور توقف و ايست صادر شد، ولى او هيچ توجهى به اين فرمان‏ها نكرد.

سيد حسن قاسمي:
يكى از پاسگاههاى مرزى به نام «بستام» دست ما بود. يك شب ساعت 9 دكتر چمران و آقاى رستمى به پاسگاه آمدند و نيروها را به 3 گروه تقسيم كردند و در فواصل 300 و150 ،70 مترى پاسگاه مستقر نمودند و جالب بود كه از بچه‏هاى كرد استفاده نكردند و تمام نيروها از نيروهاى خراسانى بودند. علت آن اين بود كه در ميان كردها نفوذى وجود داشت و ممكن بود اين آمادگى نيروها را به اطلاع كموله‏ها و دمكرات ها برسانند. سه خط دفاعى درست كردند تا اگر كردها و كموله‏ها توانستند از خط اول يا دوم عبوركنند، از خط دفاعى سوم نتوانند بگذرند. در بين نيروهاى پاسگاه عوامل نفوذى كُرد بودند، ولى اين دو بزرگوار با يك نقشه ی حساب شده طورى نيروها را شبانه سازماندهى كردند كه آن ها نيز متوجه نشدند. از طرف ديگر كومله‏ها و دمكرات ها با اطلاعاتى كه از نفوذى‏هاى خود به دست آورده بودند، مطمئن بودند كه به راحتى پاسگاه را تصرف خواهند كرد. ولى با طرحى كه دكتر چمران و حاج محمد رستمى پياده كردند، اين افراد موفق نشدند. اين ها با يك اطمينان خاطرى به صورت ستونى به طرف پاسگاه آمدند ؛ ما به آن ها ايست داديم. يكى از آن ها كلمه رمزى به كردى گفت، كه در حقيقت رمزى ميان آن ها و افراد كردى بود كه در ميان نيروهاى پاسگاه حضور داشتند. بچه‏ها اين ها را زير آتش گرفتند واين درگيرى تا نزديك صبح ادامه داشت. آن ها تلفات بسيار سنگينى دادند در حالي كه تلفات ما بسيار اندك بود. از كردهاى نفوذى بسيار دلخور بودند چون به آن ها اطلاعات غلطى داده بودند. نفوذى ‏ها گفته بودند كه اين ها اين تصميم را در آخر شب گرفتند و ما نتوانستيم از آن مطلع گرديم. در همان جريان دكتر چمران خمپاره 60 شليك مى‏كرد و باعث انهدام هفتاد درصد عقبه دشمن گرديد. صبح كه درگيرى تمام شده بود؛ با اين كه دكتر چمران و حاج بابا محمد رستمى نيز در آن نبرد حضور داشتند و لحظه‏اى استراحت نكرده بودند، به تك تك سنگرها سرزدند و با تمام بچه‏ها روبوسى كردند. دكتر چمران تمام نيروها را در آغوش مى‏گرفت و از آن ها تشكر مى‏كرد.

محمد رضا ايوبي:
يكى از نيروها با اصرار زياد مى‏خواست تا همراه ما به منطقه بيايد. وقتى به منطقه آمد و آن فضا و درگيرى را مشاهده كرد، طاقت نياورد و درخواست كرد تا برگردد. او گفت:« بچه هايم يتيم مى‏شوند و من نمى‏توانم اين جا بمانم.» ولى امكان نداشت تا او را برگردانيم. اصرار بر بازگشت داشت، او را نزد حاج محمد رستمى برديم و او خواسته‏اش را با اين بزرگوار در ميان گذاشت. حاج محمد به او پيشنهاد كرد تا به قسمت تداركات (آشپزخانه) برود و در آن جا مشغول به كار بشود ولى او اصرار زيادى داشت تا برگردد. بالاخره اين بزرگوار گفت: «حالا كه بچه هايت يتيم مى‏شوند برگرد.» و به او اجازه داد تا برگردد.

زهره رستمي:
يك روز در منزل نشسته بودم كه از طريق تلويزيون تصوير حضرت امام خمينى(ره) پخش شد. با ديدن تصوير امام بلافاصله پدرم را صدا كردم و گفتم:« بابا بيا كه تلويزيون تصوير خمينى را نشان مى‏دهد.» ايشان تا چند روز از من ناراحت بودند و مى‏گفتند:« چرا گفتى خمينى؟ بايد بگويى امام خميني(ره) .»

در روستا زندگى مى‏كرديم. هنوز بابا محمد به شهر نيامده بود. دختر كوچكى بيش نبودم. گاهى اوقات امر آبرسانى خانواده را عهده دار مى‏شدم. سطل كوچك براى آب آوردن نداشتيم و مجبور بودم با همان سطل‏هاى بزرگ از محل قنات آب بياورم. يك بار در حالى كه آب مى‏آوردم با ايشان برخورد كردم. وقتى ديد كه من با آن سطل‏هاى بزرگ آب مى‏آورم و به من فشار مى‏آيد، گفت:« اين، گناه دارد، نمى‏تواند اين سطل سنگين را حمل كند.» از مغازه محل يك سطل كوچك خريدارى كرد و در اختيارم گذاشت تا به راحتى آن را حمل كنم.

علي اكبر اروجي :
در مركز عمليات واقع در خيابان كوهسنگى مشغولِ نگهبانى بودم. همان موقع حاج آقا رستمى از درب نگهبانى مى‏آيد و به من اشاره مى‏كند؛ اما من اصلاً متوجه نشدم و حواسم پرت بوده. چند دقيقه بعد مرا خواست و علت اين حواس پرتى را پرسيد. گفتم: « حقيقتش را بخواهيد من اكنون مشغول ساختن يك خانه هستم، ولى براى تهيه ی آهن آن بودجه ندارم. من فكر مى‏كردم كه چه كار بايد انجام دهم و از كجا هزينه آن را تامين كنم؟» حاج آقا رستمى گفت: «برو دنبال كارت و فردا صبح ساعت 10 بيا.» فرداى آن روز كه آمدم، حاج آقا رستمى مرا خواست و 13800 تومان به من داد و گفت:« برو و كار ساختمان را تمام كن.» من خيلى تعجب كردم. 13800 تومان در آن زمان پول زيادى بود. من به ايشان گفتم: «من فردا اين جا نگهبان هستم.» حاج آقا رستمى گفت: « تا زماني كه كار ساختمان تمام نشد نيا. تا وقتي كه حواست به پستت نباشد نمي خواهم كه بيايى.»
بعد بچه‏ها برايم تعريف كردند كه ايشان در مراسم صبحگاه از نيروها درخواست مى‏كند تا اضافه برهزينه خود را به او بدهند و جمع اين پول‏ها 13800 شده بود. بعد از مدتى ايشان شهيد شد و من هم نمى‏دانستم كه اين پول ها را از چه كسانى گرفته تا آن ها را پرداخت كنم. با جستجوى فراوان برخى از آن افراد را پيدا كردم اما بعضى‏ها را پيدا نكردم.

حسن امين نيا :
يك روز با موتور بودم. ناگهان آقاى رستمى را ديدم. گفت: « كجا مى‏روى؟» گفتم:« استخر.» گفت:« من هم مى‏آيم.» در مسيرِ برگشت ، دو نفر كه مست بودند به ما توهين و فحاشى نمودند. بابا رستمى گفت:« بايد حساب اين ها را برسيم.» با موتور جلوى آن ها پيچيد و آن ها به علت مستى نتوانستند خود را كنترل كنند و از كنار تپه غلت زنان پايين رفتند. وقتى به خانه برگشتيم پلاك هاى موتور را عوض كرد و دوباره به همان محل برگشت. آن دو نفر را كه مجروح شده بودند ، به بيمارستان منتقل كرد و زخم هاى آن ها را مداوا نمود.

امير عطاران:
در باز پس‏گيرى سوسنگرد توپخانه ی ارتش بد عمل مى‏كرد. بابا رستمى به تيمسار «فلاحى» گفت:« من يك هماهنگى با توپخانه كرده‏ام. ولی مثل اين كه خوب توجيه نشده‏اند. يك زحمت بكشيد ماشين دنبالش بفرستيد بگوئيد بايد اين جا لب خط بنشيند و توجيه شود. بعد برود و پرسنل خودش را توجيه كند.» من يادم است كه خودم با تيمسار فلاحى رفتيم و اين بابا را برداشتيم و آورديم به خط مقدم؛ ايشان خيلى عصبانى بود، اما بابا رستمى با يك حالت خاصى ملايمش كرد و ما هم به خواسته‏اى كه داشتيم رسيديم.

زهرا بهادري:
يك روز بابا محمد رستمى به راهپيمايى رفت و قرار بود كه من نيز به همراه بچه‏ها شركت كنم. در همين حين كه قرار بود برويم برادرم آمد و من را براى نهار آن روز دعوت كرد. آن روز من خيلى مريض بودم ، به آقاى رستمى گفتم:« اگر ناراحت نمى‏شويد من امروز در راهپيمايى شركت نكنم.» گفت:« اگر شركت نكنى نانى كه به شما مى‏دهم بخورى راضى نيستم.» من بچه‏ها را به برادرم دادم كه با موتور به خانه‏اش ببرد. آن روز كه رفتيم آقاى رستمى به شوخى گفت:« خانم من خودم بايد بيايم و صابون بياورم و بگويم اين خانم را خوب غسل بدهيد.» گفتم:« اگر مى‏دانيد امروز شركت در راهپيمايى مشكلاتى دارد اجازه بدهيد من نروم.» گفت:« نه، اگر آدم توى مشكلات رفت كار كرده است. »

زهره رستمي :
يك روز وقتى پدرم ـ بابامحمد رستمى ـ به خانه آمد، ديديم قسمتى از موهاى سرشان كنده شده است. مادرم از ايشان پرسيد:« موهايت چه طور شده؟» پدرم چيزى نگفت. مادرم ايشان را قسم دادند بعد پدرم گفت:« در تظاهرات شركت كرده بودم كه ارتشى‏ها مرا گرفتند و فحش پدر و مادر به من دادند. به آن ها اعتراض كردم كه چرا فحش مى‏دهيد؛ كه موهاى سرم را گرفتند و مرا بلند كردند مقدارى از موهايم كنده شد.»

حسن متقي:
در جريان آزادسازى سوسنگرد، حاج محمد رستمى تنها كسى بود كه توانست 300 قبضه تيربار «ام. ژ. س» از نيروهاى ارتش بگيرد. در حالي كه بنى صدر دستور داده بود، ارتش هيچ امكاناتى در اختيار نيروهاى سپاه قرار ندهد و ما براى گرفتن يك فشنگ بايد كلى تلاش مى‏كرديم و منت مى‏كشيديم. همين بزرگوار توانست با گرفتن چند «پى. ام. پى» اولين گردان زرهى را در سپاه ايجاد كند.

زهرا بهادري :
بابامحمد رستمى در تاريخ 17/10/1359به قصد مبارزه با «سوداگرانِ مرگ» راهى منطقه سبزوار شد. در حين حركت ، خودروی حامل او و چند تن از همكارانش دچار اشكال - بريدن ترمز - شده و واژگون مى‏گردد. در اين حادثه بابامحمدرستمى از ناحيه سر به شدت مصدوم شده؛ كه منجر به شهادت وى مى‏گردد. آخرين صحبت‏هاى او قبل از شهادت سه بار گفتن " يا صاحب الزمان " بوده است.

سيد حسن قاسمي :
هنوز چند روزى بيشتر از ماموريت گنبد نمى‏گذشت، كه يك روز وقتى وارد ساختمان عمليات سپاه شدم، مشاهده كردم كه حدود 60 الى 70 نفر از نيروها جلوى اسلحه خانه صف كشيده‏اند و دارند اسلحه تحويل مى‏گيرند . آن زمان براى سلاح‏ها كارت صادر شده بود. باید كارت را تحويل اسلحه خانه می دادى و اسلحه را تحويل مى‏گرفتى.
من يواشكى رفتم و سلاح و مهمات و ديگر تجهيزات انفرادى تحويل گرفتم و به همراه ديگر نيروها سوار ماشين شدم. قبل از اين كه ماشين‏ها حركت كنند، بابا رستمى داخل ماشين آمد و نيروها را شمرد. يكى دوبار كه شمرد و ديد يك نفر نيرو اضافه است ، پرسيد:« يك نفر كه اضافه سوار شده كيست؟» كسى جواب نداد. آمد كنار صندلى‏ها و صورت بچه‏ها را از نزديك نگاه مى‏كرد تا نفر اضافه را شناسايى كند. وقتى چشمش به من افتاد با تشر گفت:« بيا پايين سيد. چرا بدون اجازه سوار ماشين شده‏اى؟» به هر صورت من را از ماشين پياده كرد. من با حالت قهر از ماشين پياده شدم. بعد از چند لحظه‏اى بابا رستمى مرا به اتاقش فراخواند و گفت:« سيد مگر شما خانواده ندارى؟ مگر شما زن و بچه ندارى؟ شما تازه از ماموريت گنبد برگشته‏اى؛ يك چند روز به خانواده ات برس.» من در جواب ايشان حرف ديگرى نداشتم الا اين كه گفتم:« مى‏خواهم به جنگ بروم. مى‏خواهم بروم از اسلام دفاع كنم. چرا نمى‏گذاريد؟» ايشان در پاسخ مى‏گفت:« ما جنگ طولانى در پيش داريم. شما مدتى به خانواده‏ات برس.» من با ناراحتى گفتم: «مرا نگذاشتى بروم از اسلام دفاع كنم. من در قيامت از شما شكايت مى‏كنم.» به محض اين كه اين حرف را زدم، ديدم ايشان همين طور كه پشت ميز نشسته بود، اشك هايش سرازير شده. با ديدن اين صحنه خيلى شرمنده شدم. بابا رستمى روبه من كرد و گفت: «سيد واقعاً مى‏خواهى در قيامت از دست من پهلوى مادرت شكايت كنى؟ من چگونه جواب مادرت را بدهم؟» وقتی فهميدم حرف درستى نزده‏ام ، چند مرتبه از ايشان عذرخواهى كردم.

علي رضا امين زادگان :
در عمليات پاكسازى سنندج(سال 59) نيروهاى سپاه توانسته بودند فرودگاه را تحت كنترل خود درآورند. حاج آقا رستمى به همراهِ نيروهاى مشهد، مسئولِ تامينِ امنيتِ فرودگاه بودند. عناصر ضد انقلاب از طريق نيروهاى مونث، سعى داشتند تا بين نيروهاى ما نفوذ كنند. در يكى از شنودهاى تلفنى متوجه شدم كه دخترى خود را خواهرِ كرد معرفى مى‏كند و قصد نفوذ در بين نيروهاى داخل فرودگاه را دارد؛ كه البته به موفقيت هایى نيز رسيده بود. نوار را براى آقاى رستمى فرستادم و از ايشان خواستم كه اين مسئله را پيگيرى كند و از او خواستم تا فريب نخورد و هر كه خود را خواهر يا برادر معرفى مى‏كند، نپذيرد. ايشان نوار را گوش كرده بود و بعد از آن با طرف صحبت كرده بود و هشدارهاى لازم را داده بود كه مسئله ختم به خير شد.

زهرا بهادري:
در زمان انقلاب در راهپيمايى كه در حدود راه آهن برپا شده بود، بابارستمى مورد هجوم مامورين قرار گرفته و دستگير مى‏گردد. او - بابارستمى - مى‏گفت:« بعد از دستگيرى آن چنان موى سرم را كشيدند كه مقدار زيادى از آنها ازريشه درآمد!»

حسن متقي:
در «كاخك» منافقين دست به فعاليت هاى گسترده‏اى زده بودند و اغتشاش هايى را به وجود آورده بودند. حاج محمد به محض اين كه از اين جريان مطلع شد، يك عده نيرو به آن جا اعزام كرد و در واقع سپاه تشكيل داد. زيرا در كاخك سپاهى وجود نداشت و بدين ترتيب با آن ها مبارزه كرد و از فعاليت هاى آن ها جلوگيرى كرد.

رستم جوان شير:
در خواب ديدم كه بابا محمد در حالي كه لباس سپاهى به تن داشت، در محل سر پل صراط ايستاده، گفت: «ناراحت نشويد، مردن حق است و بالاخره همه خواهند مرد، چيزهايى كه بهتان گفته بودم، را فراموش نكنيد. حق را ناحق نكنيد. نمازتان را هميشه به پا داريد و غيبت نكنيد.»

حيدر جوان شير:
مادرم تعريف مى‏كرد كه يك شب بابا محمد را خواب ديدم. او با آب حوض كوثر در حال وضو گرفتن بود. رو به من كرد و گفت:« اين جا خيلى باصفاست، براى شما هم جا رزرو كرده‏ام نگران نباشيد، هر موقع آمديد جايتان محفوظ است.» او در حال هدايت كردن مردم به اين طرف و آن طرف بود.

حسن امين نيا :
يكى از پسرعموهاى آقاى رستمى را در «حسن آبادِ كرج» به اتهام حمل مواد مخدر بازداشت كرده بودند. از آقاى رستمى تقاضا شده بود تا در اين مسئله پادرميانى كند. ايشان شخصاً به حسن آباد رفته بود و به حضور قاضى رسيده بود و سفارش اكيد كرده بود تا از چهارچوب قانونى خارج نشود. او نه تنها حمايت نكرده بود، بلكه سفارش كرده بود تا با اين مسئله به شدت برخورد شود.

حيدر جوان شير:
روز جمعه بود. من و بابا رستمى براى شركت در مراسم كشتى‏گيرى به محله‏اى در چند كيلومترى ميدان فردوسى رفتيم. مردم در محل جمع شده بودند و كشتى‏گيرى شروع شده بود. فردى به نام پهلوان على كه كشتى‏گير ماهر و معروفى بود؛ در سنگين وزن كشتى مى‏گرفت. بابا محمد گفت:« مى‏خواهم با اين پهلوان كشتى بگيرم.» گفتم:« شما تمرين نداريد، لااقل با كسى كشتى بگيريد كه زمين نخوريد.» گفت:« من كه مقصودم اين نيست كه در كشتى پيروز شوم، به زمين هم خورديم كه خورديم!» بالاخره لخت كرد و لباس چوخه پوشيد و آماده كشتى شد. مدتى نگذشته بود كه بابا محمد پهلوان على را به زمين كوبيد و او را شكست داد. طبق معمول مى‏بايست دست بابا محمد به عنوان پيروز ميدان بالا مى‏رفت، ولى او حاضر نشد اين كار را بكند! قبل از اين كه داور دستش را بالا ببرد؛ او به سمت حريف رفت و دست او را به عنوان برنده كشتى بالا برد! عده‏اى از تماشاچيان معترض شدند كه اون زده چرا دست اين يكى بالاست!؟ سعى داشتند جايزه (قند كشتى) را به بابامحمد بدهند، ولى او نپذيرفت و جايزه را هم به حريف بخشيد! بابا محمد گفت: « بُرد با ايشان بوده و برنده هم اوست. توى راه كه در حال رفتن بوديم گفتم:« خوب كشتى را بردى! دستش را بلند كردى، لااقل جايزه را خودت مى‏گرفتى خاطره‏اى بود.» گفت: « مى‏رويم 2 كيلو قند مى‏خريم و مى‏بريم خانه و مى‏خوريم.»

محمد رضا ايوبي:
يك قسمت از خيابان كوهسنگىِ مشهد در تصرف منافقين بود و در آن جا فعاليت هاى آموزشى داشتند و به طرفداران خود آموزش سلاح مى‏دادند. ما در باشگاه افسران بوديم؛ آقاى رستمى گفت:« برويم و منافقين را از آن منطقه بيرون كنيم.» من گفتم:« با اين امكانات محدود و كمبود نيرو اين كار خطرناك است.» ولى ايشان اظهار داشت كه با همين امكانات مقدور است. به محض ورود به منطقه مشاهده كرديم كه منافقين مسلح هستند و به طرف ما شليك مى‏كنند. حاج محمد يكى از نيروها كه وضعيت ظاهرى اش شبيه منافقين بود را به داخل فرستاد. در آن زمان منافقين به ياران خود نحوه استفاده از اسلحه را آموزش مى‏دادند. همين نيرويى كه ريش نداشت را فرستاديم و به او گفتيم كه برود و به آن ها بگويد كه مى‏خواهم ياد بگيرم و بدين وسيله سرآن ها را گرم كند. آقاى رستمى از یک طرف و يك عده ازافراد از طرف ديگر داخل منطقه وارد شده و همه را خلع سلاح كردند. منافقين تقريباً غافلگير شده بودند. من با يك عده ديگر از طرف ديگر رفتيم و با نارنجك هايى كه ساخته بوديم پادگان را تصرف كرديم و با تصرفِ آن، كلِ منطقهی كوهسنگى آزاد شد.

حيدر جوان شير:
بابا محمد علاوه بر شغل اول ، كار دومش را هم به دليل نامساعد بودن محيط كار از نظر اخلاقى ترك كرده بود. با توجه به عيال وار بودن، مجبور بود كار پيدا كند. بعد از مدتى خداوند يك نفر را واسطه كرده بود كه براى بابامحمد در اداره كشاورزى كارى دست و پا كند. قرار بود در اولين فرصت مشغول به كار شود. يكى از دوستان بابا محمد هم بيكار بود و مدت زيادى بود كه دنبال كارمى گشت، بابا محمد خودش از رفتن به سر كار جديد خوددارى كرد و دوستش را به جاى خودش به آن اداره جهت استخدام معرفى كرد! نام آن نفر «رمضان شكفته» بود كه احتمالاً الآن در همان اداره كشاورزى مشغول به كار می باشد.

سلطان جوان شير
بين من و شوهرم!!!! اختلافى پيش آمده بود. بابا محمد از جريان مطلع شده بود. به روستا كه آمد مرا طلبيد و گفت: «من هر حرفى زدم، بايد به گوش بگيرى. اختلاف خوب نيست. اگر بفهمم بين شماها كوچكترين اختلافى هست، ديگر نخواهم آمد.» به شوهرم هم گفت:« من خجالت مى‏كشم شكايت تو را از اين بابت به برادرت بكنم. نبايد بين شما دو نفر اختلاف باشد. نبايد از هم ناراحت باشيد. شما بچه داريد و... » از آن زمان تاكنون صداى نصيحت بابا محمد در گوشم باقي مانده است.

علي اكبر مالكي:
با شروع جنگ به اهواز رفتيم و در منطقه ی «گلف» مستقر شديم. امكانات و تجهيزات جنگى بسيار محدود بود. حاج محمد رستمى دائماً با استاندارى در ارتباط بود، تا بلكه بتواند امكانات و تسهيلات بگيرد. ولى بنى صدر به تمام نيروهاى ارتش و يگان هاى دولتى دستور داده بود تا به سپاه امكانات و تسهيلات ندهند. در همان اوضاع آشفته حاج محمد پريشان بود و حتى او را ديدم كه كنارى نشسته و گريه مى‏كند.

زهرا بهادري:
روزى كه بابا محمد رستمى مى‏خواست به گنبد برود، رفتم دم در منزل را گرفتم و گفتم: «نمى‏گذارم كه بروى. من را با سه بچه تنها مى‏گذارى و كجا مى‏روى؟» گفت:« خانم شما اصلاً تنها نيستى. من شما را بيمه ی امام زمان (عج) كرده‏ام. ما انقلاب كرده‏ايم و بايد خودمان انقلاب را به پايان برسانيم. من از اين راهى كه انتخاب كرده‏ام برنمى گردم من از رهبرم دست برنمى دارم و تا شهادت راهم را ادامه خواهم داد.»

مختار نعمتي نسب :
سال 59 كه به سقز اعزام شديم آقاي كاوه از بابا محمد رستمي دستور گرفتند كه نيروها را ببرند در سطح شهر و حومه پراكنده كنند وافرادي را كه مشكوك هستند دستگير و در صورت فرار بزنند. تعدادي از ضد انقلابيون در آن روز به دست نيروهاي سپاه و بسيج كشته شدند و مردم كه جنازه ها را ديده بودند شلوغ كرده بودند و به طرف سپاه در حركت بودند. وقتي به سپاه رسيدند، گفتند:« ما با فرمانده ي شما كار داريم.» بابا رستمي بالاي پشت بام رفتند و اعلام كردند که اگرمردم تا ده دقيقه ي ديگر اينجا را تخليه نكنند، به هوانيروز تلفن مي زنم كه بيايند وآنها را هدف قرار دهند. بعد از صحبت بابا رستمي هنوز ده دقيقه تمام نشده بود كه مردم صحنه را ترك كردند و رفتند.

حسن رضايي فر:
زماني كه كردستان شلوغ شده بود - قبل از جنگ ايران وعراق - ، يك روز به ما گفتند: «سريع حاضر شويد كه مي خواهيم به كردستان برويم. حدود هفتاد نفر بوديم و فرماندهي ما بر عهده آقاي رستمي بود. ساعت دوازده شب حركت كرديم و ساعت دو شب به پادگان «اباذر» كه در نزديكي «سر پل ذهاب» بود رسيديم. بچه ها رفتند وضو بگيرند وبراي نماز حاضر شوند. من داخل اتوبوس بودم كه آقاي رستمي آمد وگفت:« ساعت دو شب است؛ راديو را روشن كنيم ببينيم اخبار چه مي گويد.» راديو را روشن كرده ودرهمان لحظه سخن حضرت امام را كه گفتند :« من به عنوان فرماندهي كل قوا به تمام نيروهاي مسلح دستور مي دهم «پاوه» را دريابيد پخش شد . آقاي رستمي تا اين جمله ي حضرت امام را شنيد، گفت: «بچه ها طبق دستور حضرت امام (ره) بايد سريع به طرف پاوه حركت كنيم.» بچه هاسريع نمازشان را خواندند وبه طرف پاوه حركت كرديم. شب به پاوه رسيديم وبه پاسگاهي كه نيروهاي ژاندارمري درآن جا مستقر بود رفتيم. آقاي رستمي به يكي از مسئولين گفت :« بچه ها ظهر ناهار نخوردند وبراي شام هم چيزي نداريم بخوريم. اين جا چيزي براي خوردن پيدا مي شود ؟» رفت چند كيسه آرد بيرون آورد و گفت :« اين جا فقط همين را داريم.» سركيسه ها را باز كرديم ديديم كرم دارد. آردها را الك كرديم وخمير درست كرديم و نان پختيم و بالاخره شاممان را خورديم .

امير عطاران :
روز عمليات سوسنگرد با «تيمسار فلاحى» و بابارستمى داخل يك چاله‏اى رفته بوديم. البته قبل ازشروع عمليات بابارستمى به ستادِ جنگِ اهواز رفته بود و تيمسار فلاحى و ظهيرنژاد را آورده بود توى خط مقدم. البته تيمسار ظهيرنژاد مدت كوتاهى بود و رفت. در كنار جاده «حميديه» به اصطلاح يك دپويى بود كه نيروها آرايش داده شده بودند. بعد بابارستمى رفت آن طرف جاده و به يكى از بچه‏ها كه فكر مى‏كنم نظرنژاد بود گفت:« اين جا يك گودالى بكن.» بعد از اين كه گودال آماده شد، ما رفتيم داخل آن گودال كه جلوتر از نيروها بود. ارتشى‏هايى كه آن جا بودند تعجب كرده بودند كه تيمسار فلاحى كجا رفته است؟ پس از اين كه توى آن گودى مستقر شديم ، گلوله‏هاى توپ و خمپاره مى‏آمد و ديگر نمى‏شد با بى‏سيم صحبت کرد ونيروها را از آن جا هدايت ‏كرد. تيمسار فلاحى دونفر باديگارد داشت. اين دو نفر باديگارد آب و چيزهاى مختلفى به تيمسار فلاحى مى‏رساندند. من مى‏خنديدم و به بابارستمى مى‏گفتم: «چكارمي كنند؟»
در حالى مى‏توانم بگويم تمام رهبريت آن دسته از طرف بابارستمى بود. حتى تيمسار فلاحى يك نظر خاص نداد.و رستمی فقط آب می خورد .
تیمسار مى‏گفت:«چمران كجا رفت؟ ما الان بايد چه كار بكنيم؟» بابا رستمى گفت :« بايد به اين صورت عمل بكنيم؛ دو تا گردان بفرستيم جلو و توپخانه بايد اين طورى عمل بكند و...»
اين كه بابا رستمى تمام هدايت و رهبرى را به عهده داشت دليل داشت. به خاطر اين نبود كه تيمسار فلاحى وارد نبودند؛ نه. چون آن جا چريك‏هاى چمران و سپاه بودند، یک سپاهی بهتر میتوانست اوضاع را کنترل کند.
فكر مي كنم تاظهر سوسنگرد از اشغال عراقى‏ها خارج شد. يادم هست آن جا صحنه ای بسيار عالى بود. ماشينى آمد و چمران را آورد. بعد بابارستمى رفت و با ايشان روبوسى كرد. و نكات عملياتى خودش را مطرح كرد . در آن لحظه تيمسار فلاحى هم با اين كه باديگاردش نمى‏گذاشت، از توى گودال درآمد و رفت و با دكتر چمران روبوسى كرد.

حسن رستمي (فرزند شهید):
يك روز يكي از بستگان كه كشتي گير هم بود والان هم در كشتي اسم ورسمي دارد؛ به اتفاق خانواده به خانه ی ما آمده بودند. ايشان به پدرم اصرار مي كرد كه بايد با من كشتي بگيري. هر چه پدرم ايشان را دعوت به آرامش مي كرد، و می گفت:« شما مهمان من هستيد وسر سفره و در منزل من نشسته ايد، خوب نيست. ما با هم نان ونمك خورده ايم. خودت را كنترل كن.» اما او نمي پذيرفت. تا اين كه سر انجام پدرم علي رغم ميل باطني اش بلند شد و با ايشان كشتي گرفت وايشان را بلند كرد و پشتش را به خاك رساند . ايشان بلافاصله بلند شد ودست زن و بچه هايش را گرفت وخانه ما را ترك كرد و تا زمان شهادت پدرم ديگر به خانه ما نيامد .

سيد حبيب الله طباطبائي:
مقداري از خاطراتي كه در سال 59 در جبهه هاي كردستان با «شهيد حسيني» و «شهيد رستمي» (رحمه ا.. عليه) خدمتتان عرض می کنم و آن اين بود كه:
ما يك گروه 85 نفري بودیم که از مشهد به باختران اعزام شديم. از آن جا هم ماموريتي به ما دادند وبه «سقز» رفتیم. اين قدر در آن موقع ضد انقلاب بر كردستان سيطره داشت كه از راه زمين امكان اين كه نيرو به سقز اعزام بشود نبود.به همین خاطر به وسيله ی هليكوپتر بچه ها را هلي برد كردند ؛ و در سقز مستقر شديم. دوراني بودكه دولت موقت با گروه هاي ضدانقلاب مذاكره داشت. به همين سبب به بچه ها اجازه اين كه از مقر به داخل شهر رفت وآمد داشته باشند داده نمي شد و در طول مدتي كه ما دراين مقر مستقر بوديم هر شب و هر روز مخصوصاً شب ها روي سر بچه ها آتش مي باريد و چون مرحوم شهيد رستمي فرموده بودند :« اگر تيراندازي كننده رانديديد، بدون جهت تيراندازي نكنيد . زيرا ممكن است افراد بي گناهي كشته بشوند.» با اين توضيح اكثر بچه ها كه دوماهي را آن جا بودند، در سنگر هايشان بودند. اما خوب دستور فرمانده شان را اطاعت كردند و بدون مورد تیرندازي نكردند و از مقرشان هم دفاع كردند.آن فشنگ هايي كه از مشهد تحويل شان بود سالم آوردند و تحويل پايگاه دادند.
روزي كه دولت موقت به اين نتيجه رسيده بود كه سپاه بايستي كردستان را تخليه بكند ؛ فرماندهان به ما ابلاغ كردند كه مقر را تخليه كنيد و به ژاندارمري تحويل بدهيد . در حيني كه ما داشتيم مهمات را جا به جا مي كرديم و به زاغه هاي ارتش می بردیم ،روز برفي بود و هوا بسيار سرد بود . در حين عمليات جابه جايي مهمات بوديم كه باز دوباره ضد انقلاب شروع به تير اندازي كرد و فرمانده عزيزمان كه يكي شهيد رستمي بود و ديگري شهيد حسيني و ديگران دستور دادند كه در آن لحظه هر چه دستمان هست بگذاريم زمين و آماده بشويم براي دفاع ؛ كه بچه ها هم اطاعت كردند وآماده شدند و رفتند براي دفاع.
تا اين كه كسي از ژاندارمري خبر آورد كه گروه هاي ضد انقلاب گفته اند که ما بايستي اين ها را خلع سلاح بكنيم . بعد اجازه بدهيم كه بروند. فرمانده عزيزمان پيام دادند :« به ايشان بگوييد كه اگر دست از پا خطا كنند ما هر چه مهمات داريم روي شهرشان مي ريزيم . مگر از روي جنازه ما بيايند رد شوند وما را خلع سلاح بكنند .» اين پيام ايشان كار ساز شد و به لطف خدا كوچكترين صدمه اي نتوانستند به بچه ها بزنند و مهمات را تحويل ارتش داديم و ماموريت به پايان رسيد و به نظر بنده يكي از خيانت هاي بزرگ كه دولت موقت به انقلاب كرد، سازش كردن با گروه هاي ضد انقلاب بود .

سيد حسن قاسمي:
يك هفته بعد از بازگشت از كردستان، جنگ ايران وعراق آغاز شد. من به مركز عمليات خراسان رفتم . در آن جا عده اي از نيرو ها آماده ی اعزام به منطقه بودند. يكي از نيروهاي بسيجي گفت که رهبر پيام داده؛ لذا ما به منطقه مي رويم تا با دشمن متجاوز بجنگيم . من نزد مسئول سلاح رفتم ومهمات گرفتم وخودم را آماده نموده و داخل يكي از ماشين ها نشستم. حاج بابا محمد رستمي آمد داخل ماشين و از نيرو ها آمار گرفت. همه ی بچه ها كلاه آهني داشتند واز پشت شناخته نمي شدند . حاج آقا رستمي متوجه شد كه يك نفر اضافي است گفت :« چه كسي اضافه آمده ؟» من سكوت كردم وچيزي نگفتم. به چهره ی نيرو ها نگريست وهمين كه چشمش به من افتاد گفت :« سيد بيا پايين.» با ناراحتي پياده شدم به او گفتم:« وظيفه ی من جنگيدن است. چرا من را پياده مي كنيد؟»‌ نگاهی کرد و به من گفت: «برو اسلحه ات را تحويل بده. من همان طور ناراحت بودم. گفتم:« آقاي رستمي در قيامت از شما شكايت خواهم كرد. چرا كه اجازه ندادي از اسلام دفاع كنم.» بابا رستمي يك نگاهي به من انداخت واشك از چشمانش سرازير شد. گفت :« تو مي خواهي اين بنده ی حقير وذليل را نزد فاطمه زهرا رو سياه كني ؟ تو مي خواهي از من شكايت كني؟»
خلاصه حرف هايي زد كه اشك من را هم در آورد بعد از آن به من گفت:« تو الان خسته اي وبايد استراحت كني. تازه از عمليات كردستان برگشته ای وخانواده به تو نياز دارد.» ولي من داغ بودم و هر چه او براي من صحبت مي كرد زير بار نمي رفتم ومصر شدم تابروم. بابا رستمي گفت:« تو سيد هستي و من نمي توانم جسارت كنم وبه تو امر ونهي نمايم. هر كار مي خواهي بكن.» من هم رفتم وسوار ماشين شدم وباهمان نيرو ها به منطقه اعزام شدم.

حسن امين نيا :
درتشييع جنازه مرحوم كافي «شهيد هاشمي نژاد» سخنراني كرد . بعد از سخنراني شعار درود بر خميني و مرگ بر پهلوي در ميان جمعيت طنين انداز شد. در آن تظاهرات آقاي رستمي به شدت جوان ها را تحريك مي كرد تا شعار دهند. جَوِ آن زمان اين گونه مسائل را نمی پذیرفت. ولي حاج آقا رستمي نقش مهمي در آن تظاهرات داشت ودائماً جمعيت را وادار مي كرد تا شعاردهند .

علي اكبر مالكي:
در جريان «كودتاي نوژه» من به همراه حاج محمد رستمي براي دستگيري يكي از متهمين وارد «قوچان» شديم. ايشان خيلي تاكيد داشت كه براي رفتن به داخل منزل مجوز داشته باشيم و معتقد بود كه به علت حضور زن وبچه درمنزل، بايد مراقب بود تا مسائل اخلاقي رعايت شود.

حسن امين نيا :
حاج بابا محمد رستمي تازه از روستاي«رهورد» به مشهد آمده بود . در همان موقع ازدواج كرد. وضع مالي چندان مساعدي نداشت. اهالي روستا 20 عدد گوسفند را به عنوان هديه عروسي براي او فرستاده بودند. با اين كه نياز شديد مالي داشت، 15 عددِ آن ها را در راستاي انقلاب انفاق كرد و فقط 5 عدد آن ها را براي خود وخانواده برداشت.

علي اكبر مالكي:
زماني كه حاج محمد رستمي فرمانده ی ما بود؛ او را بابا رستمي خطاب مي كرديم . من در آن زمان 19 ساله بودم و به سبب دوري از خانه دل تنگ و محزون بودم. حاج محمد كه اين موضوع را متوجه شده بود به من عنايت بيشتري داشت و سعي مي كرد تا خواسته هايم را بر آورده سازد و او با من شوخي مي كرد تا از غم و اندوه دوري خانواده به درآيم .

حسن متقي:
يك روز به اتاق حاج آقا رستمي رفتم . اتفاقاً يك تكه نانِ مانده همراهم بود . نان را روي ميز گذاشتم ومشغول صحبت با ايشان شدم . او در آن زمان فرمانده عمليات بود و آن اتاق نيز محل كارش بود. حاج محمد همان تكه نان را برداشت و آن را خورد. من بسيار تعجب كردم كه كسي مانند ايشان با آن مقام و مسئوليت آن قدر متواضع و افتاده است .

سيد حسن قاسمي:
بني صدر قرار بود به منطقه بيايد و از آن بازديد كند . من با خودم تصميم گرفتم تا او را بكشم . با دو تا از بچه هاي بسيجي كه در گروهان خودم بودند در ميان گذاشتم . دلم مي خواست يك خشاب روي بني صدر خالي كنم و تصميم قاطع خودم را گرفتم كه هر طور شده او را بكشم . در سنگر نشسته بودم كه ناگهان حاج آقا رستمي داخل شد و اولين كاري كه انجام داد اين بود كه اسلحه مرا برداشت و برد وداخل ماشين قرار داد . بعد رو به من كرد وگفت : «بيا داخل ماشين با تو كار دارم .» مقداري كه حركت كرديم به من گفت : «مي خواستي چه كار كني ؟» گفتم :« هيچ.» گفت :« يك چيز هايي شنيدم .» گفتم:« مي خواستم عراقي ها را بكشم.» خلاصه زير زبان ما را كشيد . بعد از آن گفت :« ببين سيد جان اگر آسيبي به بني صدر برسد و گلوله اي به او بخورد بت مي شود و هيچ وقت از قلب مردم خارج نمي شود . كشتن او براي ما سودي ندارد، بلكه بايد او را منزوي كرد و خياناتش را به مردم گفت .

سید حسن قاسمي:
تعدادي از مردمِ يكي از شهر هاي مرزي دست به تظاهرات زدند . برادر وصالي كه معمولاً زود تصميم مي گرفت با يك سيمرغ آمد و گفت :« چند نفر بپرند عقب .» من به همراه چند تا از بچه هاي تهران سوار سيمرغ شديم و به ميان جمعيت رفتيم . چند تيرِ هوايي شليك كرديم وبا استفاده از چند گاز اشك آور جمعيت متفرق شد . درگيري يك ساعتي به طول انجاميد . وقتي برگشتيم ديدم حاج آقا رستمي منتظر ما است . به مجردي كه از سيمرغ پياده شدم گوش مرا گرفت و گفت :« اگر يك بار ديگر بي اجازه و سر خود بروي، بيرونت مي كنم.» من رزمنده اي كه گوش شنوا ندارد را نمي خواهم . بعد به آقاي وصالي هم اعتراض كرد و گفت: «شما نبايد نيروي گروه ديگر را با خود ببري.» آقاي وصالي هم كمي تند بود. برگشت وگفت: «بنده هم مثل شما يكي از معاونان دكتر چمران هستم و حق دارم كه در مواقع خاص از هر نيرويي استفاده كنم .» آقاي رستمي با لحني ملايم گفت :« عزيز جان، برادر من ، عزيزِ بابا كه با اين تندي صحبت مي كنيد، آيا شما اين گونه سازماندهي و سازمان را مي پسندي ؟» خلاصه در آن موقعيتِ خاص به گونه اي سخن گفت و آقاي وصالي را توجيه كرد كه او شروع كردبه معذرت خواهي و گفت :« حاج آقا من از شما معذرت مي خواهم. در ابعادي كه شما فكر مي كنيد من فكر نكرده بودم.» خلاصه روي همديگر را بوسيدند و قضيه به خير و خوشي پايان يافت .

سيد حسن قاسمي:
بني صدر به اهواز آمده بود و در يكي از مدارس با مسئولين ارتش و سپاه جلسه داشت . حاج بابا محمد رستمي و آقاي فلاحي به عنوان نماينده ی سپاه در آن جا حضور داشتند . زماني كه آقاي رستمي از آن جلسه آمد، خيلي ناراحت بود. پرسيدم:« چه شده ؟»‌ گفت :« پدر سوخته زير بار نمي رود!»
بني صدر تمام طرح هاي سپاه را رد كرده بود ودر حضور نمايندگان سپاه به مسئولين ارتش گفته بود كه هيچ امكاناتي و تجهيزاتي به سپاه ندهيد .

سيد حسن قاسمي:
ما به عنوان نيرو هاي خراسان به كردستان اعزام شديم . آن موقع به علت نبود سازمانِ مشخص، هر شهر يا منطقه اي نيروي خودش را به منطقه اعزام مي كرد و در آن جا دكتر چمران آن ها را تحويل مي گرفت و خودش از ميان آن ها يك نفر را به عنوان مسئول فرمانده تعيين مي كرد. دكتر چمران آقاي رستمي را به عنوان نماينده خودش انتخاب كرد و به نيرو ها نيز اعلام كرد كه حرف نماينده حرف من است و همه بايد اطاعت كنند و اين نبود مگر به خاطر لياقت ها و استعداد هاي حاج بابا محمد رستمي .

محمد جواد عرفانيان:
سال 59 موقع عمليات سوسنگرد بود و ما به دلايلي مجبور بوديم به اهواز برويم . وقتي كه ما به اهواز رسيديم، شهيد رستمي به سوسنگرد رفته بود و ما هم مهمان دوستان بوديم. حدود ساعت 1/5 يا 2 بعد از نيمه شب سر وصداي شهيد رستمي را شنيدم. از اتاق بيرون آمديم تا ببينيم چه خبر است؛ ولي شهيد رستمي به حدّي عصباني بود كه ما جرأت نكرديم حتي سلام واحوالپرسي كنيم. روز بعد كه جريان را سوال كرديم، ايشان گفت که از ناهماهنگي ها عصباني بوده است واين كه قرار بوده در عمليات، نيرو هاي ارتش پشتيبانيِ آتش داشته باشند، ولي بچه ها را در هنگام عمليات تنها گذاشته بودند.

محمد حسن لوخي:
در اوایل جنگ يك واحد نيرو به فرماندهي حاج محمد رستمي به اهواز اعزام شدند . هيچ مهمات وتسليحاتی همراه آنان نبود . من به آقاي صفايي گفتم :« با اين اوضاع و موقعيتي كه ما داريم و با توجه به حضور دشمن در 10 متري نيرو هاي ما، چگونه مي توان بدون سلاح و مهمات از خود دفاع كرد ؟» او گفت :« توكل بر خدا داشته باشيد و توجهي به مهمات نکنید.» او به ما قول داد تا از ارتش براي ما مهمات و امكانات بگيرد . ما فقط يك «ام. يك» و يك قبضه تير بار «ام. ژ. س» داشتيم . وقتي به تسليحات ارتش مراجعه كرديم، فقط دو نوارتير به ما دادند . حاج محمد دايم در تلاش بود تا بلكه بتواند سلاح و مهمات بگيرد . او به توزيع مهمات ارتش هم رفت؛ ولي فايده اي نداشت. بعد از مدتي به ما 2 جعبه فشنگ مشقي دادند . گفتيم:« اين ها به چه درد مي خورند ؟» گفتند:« نيرو ها را آموزش دهيد.» گفتيم:« با كدام اسلحه وتجهيزات به اين ها آموزش دهيم ؟» خلاصه با تلاش مستمرِ حاج محمد، بالاخره 2 قبضه «آر. پي. جي» توانستيم بگيريم . جالب بود كه گلوله آن را به ما ندادند . با تلاش و پيگيري حاج محمد بالاخره روزي 2 گلوله نيز به ما مي دادند. تازه با هزار منّت وتمنّا . حاج محمد يك سروان نيروي هوايي را آورد واوضاع را برايش تشريح كرد تا بلكه بتواند براي ما سلاح و مهمات بگيرد. بعد از مدتي اين افسر نيروي هوايي به همراه راننده و جيپ خود از منطقه گريخت؛ در حالي كه كل نيرو هاي ما داراي يك ماشين نيز نبودند . وضعيت ما در آن زمان طوري بود كه براي شليك خمپاره 60 ، به دليل نقص در خمپاره، مجبور بوديم از كلاه آهني و فانوسقه استفاده كنيم تا بلكه بتوانيم فقط يك گلوله ی خمپاره شليك كنيم . بالاخره بعد از تلاش هاي فراوانِ حاج محمد، توانستيم 200 قبضه «ژ3 » بگيريم . حاج محمد بابت اين موضوع بسيار خرسند بود . علت اصلي اين مسائل اين بود كه نيرو هاي ارتشي دستور داشتند تا به سپاه هيچ امكاناتي ندهند؛ زيرا بني صدر در رأس نيروها بود و با سپاه ميانه خوبي نداشت .

غلام حسين محمودي :
در زمان غائله ی «تربت جام» شهيد رستمي در تربت جام و بنده در «جنت آباد» مستقر بوديم. سنّي هاي منطقه، شيعه ها را اذيّت مي كردند؛ به طوري كه به اعتراف يك نفرشان كه دستگير شد قرار بوده مردان شيعه را بكشند و زنان و دختران آن ها را بين خودشان تقسيم كنند. در آن زمان ما مهمّات نداشتيم. لذا به پيشنهاد شهيد رستمي جعبه هاي خالي مهمات را از مشهد مي برديم، در منطقه از سنگ ريزه پر مي كرديم و به صورت علني به خانه شيعه ها مي برديم. يكي از سر كرده هاي اشرار وقتي دستگير شده بود، مي گفت:« با اين همه مهمّاتي كه شما به شيعه ها داديد، ما هيچ كاري نمي توانستيم انجام دهيم.»

حسين منفرد :
شبي در پاسگاه «بسطام» با نيرو هاي دموكرات درگير بوديم و نيرو هاي دموكرات خمپاره زيادي روي سرِ ما مي ريختند . این خمپاره ها ما را وحشت زده كرده بود وتاريكي شب در ميان دشمن وحشتي بر وحشت ما مي افزود. ولي در همان شلوغي و وحشت، شهيد رستمي براي بالا بردن روحيه نيرو ها، به كوه ها مي رفت وبه همه ی بچه ها سر مي زد.

علي معدني:
زماني كه آيت ا.. خامنه اي(رض) نماينده ی امام در شورايِ عاليِ دفاع بودند، در جلسه اي كه بنده نيز در خدمتشان بودم شهيد رستمي نظراتي را درباره ی چگونگي دفاع، خدمت آقا ارائه كردند. كه آقا فرمودند عجب فرد پخته اي و عجب نظر سنجيده اي وحساب شده اي!
پس از آن جلسه جناب آقاي بابا رستمي در خدمت آقا حدود نيم ساعت در صحن گلف اهواز مطالبي در مورد وضعيت جنگ ودفاع توضيح مي دادند .

علي اكبر اروجي:
در پاكسازي و بازرسي كه داخل شهرها داشتيم، آقاي رستمي هميشه سفارش مي كرد و مراقب بود تا كار خلافي صورت نگيرد . او مي گفت:« ما اين جا آمده ايم تا با ضد انقلاب بجنگيم و با مردم ووسائل آن ها كاري نداريم .» در يكي از همين بازرسي ها ما را به يك داروخانه فرستاده بودند . برخي از نيرو ها مقداري شير خشك و چند عدد دمپايي طبي را همراه خود آورده بودند . وقتي اين مسئله به گوش آقاي رستمي رسيد بسيار ناراحت شد . او به آن ها گفت:« چه كسي به شما اجازه داده تا اين وسائل را برداريد؟ مگر ننه شما بهتان شير نداده؟ مگر ما غذا به شما نمي دهيم؟ چرا اين ها را بر داشتيد؟ مگر شما به خاطرشير خشك و ... به جنگ آمديد؟»

امير عطاران :
تعدادي از نيروهاي گاردِ جاويدان، بعد از انقلاب خدمت امام رسيدند و اظهار آمادگي كردند تا به نيروهاي نظام، آموزشِ نظامي دهند. امام هم مي پذيرد؛ لذا اين افراد به نيرو هاي سپاه آموزش مي دادند. گروه ما به فرماندهي حاج آقا رستمي قصد رفتن به كردستان را داشت. ولي قبل از آن بايد يك هفته آموزش چريكي مي ديديم. حاج محمد رستمي دوش به دوش بچه ها درتمام آموزش ها شركت مي كرد و تمام دستورات مربي را اطاعت مي كرد. ما از ايشان خواستيم كه حداقل عنوان ومسئوليت خود را بازگو كند ولي او امتناع كرد و به ما گفت:« بگذاريد كارشان را بكنند.»

سيد حسن قاسمي:
شهرِ «بانه» را از كموله ـ دموكرات ها گرفته بوديم . آقاي خلخالي ، نماينده ی امام قرار بود به بانه بيايد و در مسجد جامع سخنراني كند. تظاهراتي به پشتيباني نظام بر پا شد . افراد با لباس كردي بودند . ما نيز به عنوان محافظ، با لباسِ رسميِ سپاه بوديم. من همان طور كه در اطراف جمعيت بودم، ناگهان احساس كردم شعارها عوض شد و يك سري افراد را مسلح به كلاشنيكف ـ كه در آن زمان اسلحه بسيار نادري در بين نيرو هاي خودي بودـ ديدم كه با حالت خاصي به من نگاه مي كردند. احساس كردم كه در دست اين ها گرفتار شده ام. به ديواري تكيه زدم تا از پشت هدف قرار نگيرم . اسلحه ی خود را مسلح كردم . همان طور كه مراقب افراد مسلح بودم، سعي مي كردم تا آن ها را هدف بگيرم، ولي با خودم گفتم كه اگرشليك كنم، ممكن است چند نفر از مردم عادي نيز كشته شوند . ناگهان دستي به شانه ام خورد . حاج آقا رستمي بود . با يك حالت ناراحتي گفت:« كجايي سيد ؟ چرا این قدر سرِ خود شدي؟ همين طوري مي گذاري و مي روي؟» گفتم :« خودتان مرا اين جا گذاشته ايد. من هم آمدم. ولي ديدم اين ها يك چيز ديگر مي گويند.» حاج آقا رستمي گفت:« همراه من بيا و هيچ عكس العملي نشان نده.» با راهنمايي حاج آقا رستمي از ميان آن ها خارج شدم . او من را به مسجد جامع برد . آقاي خلخالي مشغول سخنراني بود در طول سخنراني تمام توجه آقاي رستمي به من بود . دائم از من خبر مي گرفت و مي گفت:« جايي نروي. »
بعد از مدتي كه از مسائل نظامي فارغ شد آمد و از من دلجويي كرد و معذرت خواست و گفت: «مرا ببخش كه در آن موقعيت كمي تندي كردم.»

محمد امين :
زماني كه از راديو اعلام كردند كه چمران در «پاوه» محاصره شده ، ما در خدمت شهيد رستمي به راه افتاديم. ما اولين نيرو هاي اعزامي به كردستان بوديم. از راه قصر شيرين وارد عمل شديم وپاكسازي كرديم تا به پاوه رسيديم. در پاوه با نيرو هاي تكاورِ شهيد چمران همراه شديم. شهيد چمران و شهيد رستمي علاقه شديدي به يكديگر داشتند. به طوري كه نيرو هاي شهيد چمران مي گفتند:« با هيچ گروهي كار نمي كنيم، مگر نيرو هاي آقاي رستمي.»

حسن امين نيا:
قبل از انقلاب حاج آقا رستمي در جلسات «انجمن حجتيّه» شركت مي كرد. ولي با شروع انقلاب برخي از اعضا ی اين انجمن در مقابل انقلاب موضع مشخصي نداشته اند ومنفعل بودند . لذا همين مسائل باعث شد تا دودستگي در ميان افراد ايجاد شود . همان موقع حاج آقا رستمي ارتباطش را قطع كرد و يادم مي آيد كه به من گفت:« برخي از اين آقايان براي خود شمشير هايي تهيه كرده اند وبه خيال خود مي خواهند سرباز امام زمان(عج) باشند. ولي در اين موقع حساس ادعا مي كنند كه چون مقلد فلان مرجع هستيم، جنگ بر ما واجب نيست. اين افراد كنار گود نشسته اند ومي گويند لِنگِش كن! »

علي معدني :
وقتي شهيد بابا رستمي به پشت جبهه بر مي گشت در مؤسسه ی خيريه ی محبان رضا (ع) فعاليت مي كرد. چند مورد پيش آمد كه من راننده بودم و ايشان مي گفت که به فلان آدرس برو و من مي رفتم و مي ديدم كه يك حلب روغن يا مقداري برنج به افراد يك خانه ای كه بي بضاعت بودند مي داد. من از ايشان سوال می كردم كه آن ها را مي شناسد يا نه؟ و شهيد رستمي می گفت:« بله مي شناسم و تو هم بعد ها خواهي شناخت.»

حسين منفرد:
زماني كه شهيد بابا رستمي مي خواست براي اولين بار به جبهه برود مقداري كار هاي ساختماني داشت كه من به دليل آشنايي به كار هاي ساختماني و به توصيه ی آقاي بابارستمي به خانه اش رفتم. ديدم كه دختر خانمي در آن جا بود ومعلوم نبود كه ا ز كدام شهر است ونشاني محل زندگيش را هم به كسي نمي داد. شهيد رستمي آن دختر خانم را به همسرش سپرد و توصيه كرد كه از او خوب پذيرايي كند وتا مي تواند سعي كند آدرس او را بگيرد تا پس از بازگشت از جبهه او را به خانواده اش بر گرداند .

سيد حسن قاسمي :
در درگيري هايي كه در نوار مرزي با كرد ها و دموكرات ها داشتيم، گروهي از كرد ها به علت مخالفت با گروهِ قبلي، به ما ملحق شده بودند. اين گروه موضع مشخصي نداشت و صبح با ما بود وشب از ما جدا مي شد. به آقاي رستمي كه نماينده ی مستقيم دكتر چمران بود اين مسئله را گفتيم و متذكر شديم كه اين مسئله از درون به ما لطمه خواهد زد . بابا محمد گفت:« هدف ما اين است كه اين ها را درهمين چار چوب نگه داريم. يعني اگر 100 نفر از نيرو هاي دشمن كاسته شود، باز هم غنيمتي است. صد نفر نيرويي راكه بايد براي مقابله با آن ها تجهيز كنيم نمي كنيم و بر عكس بر قدرت خود مي افزاييم .»

سيد حسن قاسمي:
زماني كه حاج آقا رستمي شهيد شد دكتر چمران بسيار ناراحت شد؛ زيرا حاج محمد معاون دكتر چمران بود. يادم است كه يك روز دكتر چمران به ميان ما آمد و گفت :« كلام رستمي كلام من است و هر چه او بگويد من گفته ام و اطاعتش واجب است. من وزير دفاع هستم و از طرف امام دستور دارم و هم اكنون به شما نيز فرمان مي دهم تا از حاج محمد رستمي اطاعت كنيد. زيرا حرف او حرف من است ومن نيز نماينده امام هستم وهمان طور كه اطاعت امام واجب است اطاعت از دستورات من هم واجب است.»

علي اكبر اروجي:
بين ماموريت پاوه و گنبد در پادگان شهيد رستمي بوديم. در آن جا يك استخر بود . به دستور آقاي رستمي من آن را رنگ كردم و تمييز نمودم. بعد از اين، آقاي رستمي به من گفت:« بعد از صبحگاه بچه ها را لبِ استخر جمع كن. مي خواهم كساني را كه سيگاري هستند داخل آب بيندازم.» زماني كه بچه ها جمع شدند خود آقاي رستمي آمد و آن هايي كه سيگاري بودند انداخت داخل استخر . يك روز به بچه هاي سيگاري گفت :« شما ده بار استخر را دور بزنيد. اگر توانستيد من شروع به كشيدن سيگار مي كنم و اگر نتوانستيد شما دیگر نبايد سيگار بكشيد .»

غلامحسين غفوري :
بابا محمد رستمي آخرين مرخصي كه آمده بود به خاطر زايمان خانمش بود. بعد از زايمان ايشان بلافاصله تصميم به بازگشت گرفت. سوئيچِ ماشينِ ايشان گم شده بود و اين امر باعث تأخير در رفتنِ ايشان شده بود. يادم است يك روز تصميم گرفتند كه با هواپيما يا قطار بروند.
همان روز كه روز برفي وسردی هم بود، وقتي يكي از بچه ها جلو درب فرماندهي را جارو مي كند، كليد از توي يك چاله ي كوچولو پيدا مي شود. بلافاصله كليد تحويل فرماندهي مي شود و بابا رستمي به اتفاق «نور اللهيان» از طريق جاده ي نيشابور- سبزوار به سمت «اهواز» حركت مي كنند. ساعت 12 اطلاع دادند که برايشان تصادفي پيش آمده . نرسيده به سبزوار وقتي با آمبولانس به منطقه ي تصادف رسيديم، ديديم همه ی بچه ها ناراحت هستند ودارند گريه مي كنند. جنازه ها به مشهد انتقال داده شد و به طرز با شكوهي تشييع شد .

غلامرضا بزم آرا:
يادم است اوايلي كه در پادگان شهيد رستمي در خيابان كوهسنگي خدمت مي كردم، يك شب من افسر نگهبان بودم و يك شب محمدرضا حشمتي نگهبان بود. در آن زمان آقاي رستمي كه فرمانده بودند سفارش كرده بودند كه هيچ كس حقِ كشيدن سيگار ندارد. ولي آقاي حشمتي متأسفانه گاهي اوقات سيگار مي كشيد. من هم با آقاي حشمتي رفاقت بسيار نزديكي داشتم و اكثر اوقات با او شوخي مي كردم. يك روز كه از اتاق افسر نگهبان بيرون آمدم، محمدرضا را ديدم كه در حال كشيدن سيگار است. به اتاق آقاي رستمي رفتم و گفتم:« آقاي حشمتي در حال كشيدن سيگار است .» آقاي رستمي بيرون آمد و وقتي محمدرضا را ديد كه سيگار در دستش است او را صدا زد و گفت :« آقاي حشمتي يك لحظه بيا اين جا.» محمدرضا جلو آمد و گفت:« بله، كاري با من داريد؟» آقاي رستمي به ايشان مهلت نداد. دست محمدرضا را گرفت و او را با لباس به داخل استخر انداخت و گفت:« تا شما باشي دوباره سيگار بكشي.» وقتي محمدرضا از استخر بيرون آمد، براي من خط و نشاني كشيد. من هم مي‌خنديدم. مدتي گذشت. يك روز كه من افسر نگهبان بودم، محمدرضا پيشم آمد و سيگاري را كه در دستش بود به دست من داد، تا سيگار را از دست محمدرضا گرفتم، او سريع به اتاق آقاي رستمي رفت. متوجه شدم همان بلايي را كه به سر او آوردم، مي خواهد براي خودم تكرار كند. سريع سيگار را خاموش كردم و در سطل زباله اي كه در همان نزديكي قرار داشت انداختم. ديدم آقاي رستمي به همراه محمدرضا به طرفم مي آيند. آقاي رستمي به من گفت:« آقاي بزم آرا چرا سيگار مي كشي؟» گفتم:«من سيگار نمي كشم.» دوباره گفت: «اصلاً مي خواهم بدانم چرا شما سيگار مي كشي؟» گفتم:« آقاي رستمي من سيگار نكشيده ام.» آقاي رستمي گفت:« بيا جلو تا دهانت را بو كنم.» وقتي دهانم را بو كرد و ديد از بوي سيگار خبري نيست، دوباره دست آقاي حشمتي را گرفت و او را با لباس داخل استخر انداخت. حسابي خنده ام گرفته بود .

عباس نعلبنديان صالح:
زماني كه به مأموريت گنبد رفته بوديم؛ يكي از نيروها وقتي به عمليات رفته بود، كفشش توي باتلاق مانندي گير كرده بود. بابا رستمي كفشش را درآورد و به ايشان داد و خودش حدود 7 الي 8 ساعت با دم پايي راه مي رفت. به بابا رستمي مي گفتند که شما فرماندة سپاه هستي. مي گفت:« امروز فرمانده و نيرو با هم فرقي نمي كند.» بعد رفته بودند به سپاه گرگان و چند دست لباس و پوتين گرفته بودند و يك جفت پوتين براي خودش برداشته بود.

عباس نعلبندان صالح :
جهت سركوبي ضد انقلاب كه به گنبد رفته بوديم. بابارستمي روزي مرا با 5 نفر ديگر در يكي از خيابان هاي گنبد مستقر كردند. من يادم است كه بابارستمي 24 ساعت جهت خبرگيري نيامد و ما مقداري كه آذوقه داشتيم آن ها را خورديم، حتي به خودمان اجازه نداديم كه مقداري بالاتر برويم دنبال چاي و قند. در حالی که مي دانستيم آن ها توي جنگل مشغول انجام مأموريتند. اگر كسي به ما پيشنهادي مي كرد كه مثلاً 500 متر جلوتر برويد آن جا غذاي پختني هست، مي گفتيم:« نه.» چون كه به ما گفته بودند كه اين جا را ترك نكنيد. ممكن بود كه اگر اين جا را ترك كنيم، دشمن از همين جا بيايد و ضربه بزند. بعد از بيست و چهار ساعت كه بابارستمي آمدند به ما گفتند كه گوشت پر است. تو كشتي گير هستي؟ ما هنوز مي خواستيم بگوييم كه ما گرسنه هستيم كه زد زير سنگرهاي ما و گفت:« نگاه كن اگر بخواهي شكايت كني ضربه فني ات مي كنم.» و پايش را انداخت توي پاي ما. مي گفت:« بايد كشتي بگيري.» با اين برخورد ما قدرت مي گرفتيم مي ديديم فرماندة ما با تمام خستگي ها و لباس هاي پُر از گِل، تمام خستگي هاي ما را از بين مي برد. ما بايد به او خسته نباشيد مي گفتيم كه شما توي عمليات رفته ايد و آمده ايد و 24 ساعت نخوابيده ايد. قبل از اين كه ما حرفي بزنيم، صورت ما را بوسيدند. بعد رفتند و سر كنسروها را باز كردند. با خودمان گفتيم:« بابارستمي دارد چه كار مي كند؟» آمد و گفت:« بچه ها من شرمندة شما هستم، من بيست و چهار ساعت نبودم و تداركات به شما نرسيده است.» خودشان سر كنسروها را باز كردند و ما را بردند جاي ديگر تا حمام كنيم. من جلوي حمام ايستاده بودم كه بروم بازار حوله بخرم. ايشان پرسيد:« چرا حمام نرفتي؟» گفتم:« بعداً مي روم.» گفت: «پرسیدم چرا حمام نرفتي؟» گفتم:« حوله ندارم.» وقتي ايشان فهميد كه من پول ندارم و حوله هم ندارم؛ حوله اي را كه از شهر آورده بودند، به من دادند به من گفتند كه: اين حوله را اصلاً به بدنم نزدم. نوي نو است. بيا مال توباشه.» گفتم:« شما چه كار مي كنيد؟» گفت:« من يكي از اين ملافه ها دارم. همان براي من بهتر است. تو كوچكتري اين حوله باشد براي تو.» اين حوله را به عنوان يادگاري در طول جنگ تحميلي داشتم تا اين كه در يك مسافرتي گم شد.

عباس نعلبنديان صالح:
روزي من از بابا رستمي سؤال كردم:« شما چرا خسته نمي شوي؟» ايشان به من گفت: «مي داني علتش چيست كه خسته نمي شوم؟» گفتم:« نمي دانم.» ايشان گفت:‌«من هر موقع كه خسته ام يا زيارت عاشورا مي خوانم يا نماز، و از خداوند مدد مي گيرم. از خداوند توانايي، صبر و شكيبايي طلب مي كنم و خداوند هم به من مي دهد.»

قربان علي غلاميان:
بابا رستمي يك خاطره اي را از دوران كودكيش اين گونه براي ما نقل مي كرد:
مي‌گفت من كوچك بودم و توي روستا زندگي مي كردم. بعضي وقت ها پدرم مي گفت:« بابا رستم مثلاً اگر اين كار را بكنيم بهتر نيست؟» با اين صحبت پدرم به خودم مي باليدم كه من چه شخصيت مهمي هستم كه پدرم دارد با من مشورت مي كند و نظر من را مي‌خواهد . به همين دليل هميشه با خودم كلنجار مي رفتم كه يك كار خوبي انجام دهم كه پدرم با من بيشتر مشورت كند و چون آن زمان بچه بودم خوشم مي آمد كه پدرم از من نظر بخواهد. به ما توصيه مي كرد كه سعي كنيد با نيروهاي زير مجموعه تان مشورت كنيد، زيرا بعضي وقت ها نظراتي كه نيروهاي زير مجموعه دارند، ما نداريم.

عليرضا عاصمي:
در منطقه كه بوديم يك روز صبح تصميم گرفتيم دو كيلومتر جلوتر برويم و سنگر بِكَنيم. زيرا فاصله مان با دشمن زياد بود. به طوري كه اگر عراقي ها عقب نشيني هم مي كردند. ما متوجه نمي شديم. ساعت ده صبح وسايل را برداشتيم، به جلو رفتيم و مشغول كندن سنگر شديم. گروهان ما سي و پنج نفر بودند. كل گردان صد نفر بودند. وقتي ارتشي ها ديدند ما به جلو رفتيم؛ آمدند و كنار ما مستقر شدند. آقاي رستمي به «شوراي عالي دفاع» در تهران رفته و درخواست سلاح كرده بود تا دشمن را از منطقه بيرون كنيم . ولي جوابي به ايشان نداده بودند. يادم هست وقتي ايشان به منطقه آمد بچه ها را در ميدان جمع كرد و گفت: «برادران با اين بني صدر بايد سوخت و ساخت. بني صدر نمي خواهد به سپاه كمك كند.» اين اولين حرفي بود كه بر عليه بني صدر و با حالت گريه از آقاي رستمي شنيدم. گفت:« برادرها بايد با همين ام يك ها به عراق حمله كنيم و از آن ها كلاش بگيريم.» ستاد فقط يك خمپاره 81 و چند سلاح ژ3 به ما داده بود. در حمله اي كه در هفدهم دي ماه سال پنجاه و نه كرديم، اين جمله ی ايشان به وقوع پيوست. حدود بيست كيلومتر پيشروي كرديم، ولي باز با خيانت بني صدرِ ملعون، بيست وسه كيلومتر عقب نشيني كردیم.

عباس نعلبنديان صالح:
يادم مي آيد يك روز به اتفاق آقاي رستمي سوار جيپ شديم و به استانداري اهواز كه بني صدر هم در آن جا مستقر بود رفتيم و وقتي وارد اتاق بني صدر شديم، مرا از اتاق بيرون انداختند و به بابا رستمي هم گفتند:« شما تخصصي نداريد. ما به شما ماشينِ آب نمي دهيم.» بابا رستمي آمد و به «درچه اي» گفت:« برويد 20 رأس الاغ بخريد.» رفتند و 20 رأس الاغ خريدند. بعد بابا رستمي گفت:« توي بشكه هاي 200 ليتري را شن بريزيد و آن ها را پشت الاغ ها ببنديد و آن ها را به سمت ميدان مين بفرستيد. الاغ ها رفته بودند و سالم به مقصد رسيده بودند. عراقي ها وقتي الاغ ها را با بشكه ها ديده بودند، فكر كرده بودند كه بشكه ها پر از مواد«تي.ان.تي» است. فوراً يك كيلومتر عقب نشيني كرده بودند. اين عنايت خدا بود كه عراقي ها ترسيده بودند، اگر ما مي خواستيم اين مقدار از منطقه را آزاد كنيم، بايد تعدادي شهيد و مجروح و امكانات زيادي را مصرف مي كرديم. در آن شرايطي كه بني صدر حاضر نبود حتي يك گلوله به ما بدهد، خداوند چنين فكري را به ذهن بابا رستمي آورد و اين گونه ما را ياري كرد. حتي در آن جا موشك هاي «درآگون» را عراقي ها گذاشته بودند و فرار كرده بودند. وقتي بچه ها رفتند ومستقر شدند، اسلحه هاي زيادي از آن جا به دست ما آمد. تعدادي درآگون كه بسيار هم گران بود به دست آورديم.

عباس نعلبنديان صالح:
زماني كه در گنبد بوديم، فردي بود به نام «عثمان». روز دهمي كه ما آن جا بوديم ايشان آمد نزد بابا رستمي و گفت:« من مي خواهم شيعه شوم.» وقتي علت اين امر را از ايشان جويا شديم گفت:« عملكرد اين فرمانده تان ( بابا رستمي) خیلی با خانواده هاي ما خوب بود. ما از تعصب بالايي برخورداريم و غيرتي هستيم، ولی ایشان اين قدر با نجابت با ما برخورد كرد، كه تصميم گرفته ام شيعه شوم.» به اتفاق ايشان نزد «آيت الله نورمفيدي» نماينده ي حضرت امام (ره) و امام جمعه گرگان رفتیم و شيعه شدند.

عباس نعلبندان صالح :
در منطقة غرب، روزي در محلِ بستان نشسته بوديم و مشغول خوردن غذا بوديم كه دكتر چمران با هلي كوپتر آمدند و براي ما استامبولي آورد. دكتر چمران هم آن جا مستقر بود. ساعت 11 و نیم شب بود که دشمن به مقر ما حمله كرد. ما ساعت 11 شب مشغول خوردن همان استامبولي شديم در حالي كه دكتر چمران و بابا رستمي هم نشسته بودند.
تعدادي از بچه ها حضور نداشتند و هيچ كس نمي دانست بابا رستمي اين ها راكجا برده اند. يك بينش اطلاعاتي و امنيتيِ خاصي داشت كه حتي به پرسنل خودش هم نگفته بود. مشغول خوردن غذا بوديم كه حمله شروع شد. بلافاصله بلند شديم و رفتيم جايي كه مال رو بود. به محض اين كه يك آر پي جي به آن جا اصابت كرد، سقفش كه چوبي بود روي ما خراب شد. ديگر آتش از در و ديوار مي باريد. اين جا بود كه دلاوريِ دكتر چمران و بابا رستمي را با چشم خود ديديم. هر كدام از اين دو نفر يك «خمپارة 60» را برداشتند و رفتند بالاي پاسگاه، لوله را وسطِ پايشان گذاشته بودند و شليك مي كردند. اين قدر خمپارة 60 زدند كه بعد از دو ساعت منطقه آرام شد. هنگام شليك سعي مي كردند از همة اطراف پاسگاه تيراندازي كنند؛ كه دشمن تصور كند از چند نقطه دارد ضربه مي خورد و مرتب بلند اعلام مي كردند:« بچه ها غصه نخوريد؛ آقا امام زمان ( عج ) اين جا حضور دارد . فاطمة زهراء (س) شما را حفظ مي كند. از فاطمة زهراء (س) بخواهيد كه اين ها نابود شوند. از طرف «كموله» ها هم با بلندگو اعلام مي شد كه هر كس بيايد به ما پيوندد آزاد است. بابا رستمي هم مي گفت:« از جايتان تكان نخوريد كه هدف قرار می گيريد.» گاهي هم مي ديديم تير از پشت سر مي آيد. مي گفتيم:« چه شده است؟» بابا رستمي مي گفت:« اين كمين هايي است كه من فرستاده ام.» درگيري تمام شد و ما هيچ تلفاتي نداديم. فقط انگشت يكي از نيروها قطع شد. در آن جا پاسگاه «بُستان» را گرفتيم و پاكسازي كرديم.

عباس نعلبنديان صالح :
وقتي مي خواستيم از مشهد به سمت گنبد حركت كنيم و نيز در طول مسير بابا‌رستمي مي گفت:« برادرها وقتي به گنبد رسيديد در برخورد با مردم به گونه اي عمل كنيد كه چهره اي را كه ضد انقلاب از اسلام و انقلاب براي آن ها ترسيم كرده است را دگرگون كنيد، و به آن ها بفهمانيد كه آنچه ضد انقلاب براي آن ها گفته صحت ندارد.» به گنبد كه رسيديم ديدم يك عده كه اسباب زيادي داشتند و با اسب بودند، كنار جاده ايستاده اند و مي‌خواستند از شهر فرار كنند. بابارستمي جلوي اين ها را گرفت و گفت:« عزيزان ما از مشهد آمديم و اهل تسنّن و شيعه نداريم، ما همه مسلمانيم . برادر شما چرا مي خواهيد شهر را ترك كنيد؟» گفتند:« ما اين جا تأمين جاني نداريم.» بابارستمي گفت:« ما از شما حفاظت مي كنيم. خوهران بروند توي خانه هايشان؛ ما اين جا مي ايستيم كه هيچ كس به شما تعرضي نكند و اگرنياز باشد خورد و خوراك شما را هم تأمين مي كنيم.» ابتدا اين ها باور نمي كردند. ما اين ها را اسكان داديم و اسبابشان را به منزل هاي آن ها برديم. حتي براي اسب هايشان علوفه جمع كردند و بردند، ريختند تو آخور اسب ها. آن چند نفري كه آن جا بودند، رفتند و به تركمني به ديگران گفتند كه بابا اين افرادي كه آمده اند از انقلاب وسپاه آمده اند. حتي دستشويي صحرايي زديم كه از دستشويي خانه ها استفاده نكنيم. بابارستمي چند نفر را انتخاب كردند كه اين ها با خانواده ها ارتباط داشته باشند و نيازهايشان را تأمين كنند. يك ماشين هم قرار داد كه آب و غذا براي آن ها مي آورديم. وقتي مي خواستيم آن جا را ترك كنيم، برخي خانواده ها گريه مي كردند و مي گفتند:« ما را ببخشيد. ما فكر مي‌كرديم كه اگر شما بياييد همه ی ما را قتل عام مي كنيد.» حتي بابارستمي يكي از نيرو ها را كه تحصيل كرده بود، مأمور كرد تا بچه هاي اين ها را جمع كند و به دليل اين كه از درسشان عقب افتاده اند، اين چند روز را به آن ها درس بدهد. يادم مي آيد كه پيرمردي مريض شده بود و فردي هراسان آمد و به بابا رستمي گفت كه ما بايد اين مريض را سريع تر به گرگان برسانيم؛ زيرا دارد مي ميرد. عليرغم اين كه مأموريتي داشتيم بابا رستمي گفت:« مأموريت را كنسل كنيد و اول اين مريض را برسانيد.» و الحمدالله آن مرد به موقع به بيمارستان رسيد و بهبودي حاصل شد. بعد هم يك روز آمدند و گفتند كه با بچه هايتان بياييد كه مي خواهيم بزي را جلوي بچه ها بكشيم!

قربانعلي غلاميان:
روزي بابا رستمي خاطره اي را اين گونه نقل مي كرد: در زمان« بني صدر» از ما هم در جلسه اي دعوت كردند كه در آن شركت كنيم. در جلسه مشكلات بچه هاي سپاه را مطرح كرديم وقتي نيروها بيرون رفتند من به بني صدر گفتم:« با شما كار دارم» به ايشان گفتم« شما دشمن پاسداران هستي.» گفت:« چطور؟» گفتم:« به اين دليل كه دشمن به ما اسلحه نمي دهد و شما هم كه جانشين فرماندة كل قوا هستي به ما اسلحه نمي دهي. دشمن با ما همكاري نمي كند شما هم همكاري نمي كنيد.» بعد گفتم:« شما بايد نزد خدا و اين شهدا جواب گو باشي.» بعد بني صدر يك نامه اي نوشت كه200 قبضه« اسلحة ژ-3» به ما تحويل بدهند.

قربانعلي غلاميان:
سال 58 به دليل وضعيت خاصي كه بر جامعه حاكم بود، معمولاً‏‎ً نيروهاي پاسدار بيشتر وقت ها را در پادگان بودند و هر وقت مرخصي مي خواستند، بايد برگه از مسئوول مربوطه مي گرفتند و« دژبان» دم در هم كنترل مي كرد. يك روز بابارستمي نيروها را در نمازخانه جمع كرد يا صبحگاهي بود گفت:« مگر شما پاسدار انقلاب نيستيد؟ آيا سزاوار است كه پاسدار انقلاب را دم در كنترلش كنند برگ مرخصي به او بدهيم و ورود و خروجش را كنترل كنيم. شما جلوي وجدانتان مسئووليد. خدا خودش ناظر بر اعمال ما است از امروز هيچ كس از دژبان ها جلوي كسي را نگيرد. هر كس كاري دارد برود زود انجام دهد و برگردد.» از فرداي آن روز بچه ها سعي مي كردند چند دقيقه اي زودتر از ساعت مقرر سر كار حاضر شوند.

عباس نعلبنديان صالح :
من يادم است زماني كه در« گنبد» مستقر بوديم يكي از بچه ها رفته بود كلمني كه متعلق به فردي بود كه با «ضد انقلابيّون» همكاري مي كرد و خانه اش را رها كرده بود برداشته بود و آب كرده بود و آورد. وقتي بابا رستمي اين كلمن را ديد، پرسيد:« اين را از كجا آورده اي؟ ما كه چنين كلمني نداشتيم.» آن فرد جواب داد: « از خانه فردي آورده ام كه با ضد انقلابیّون همكاري داشته است» ـ آن خانه توسط انقلابیّون مصادره شده بود ـ بابا رستمي به ايشان گفتند:« با اجازة كدام حاكم شرع اين كار را كردي؟ مگر شما پيرو امام نيستي؟ مگر شما ولايتي نيستي؟» آن فرد با شنيدن اين حرفها گريه اش گرفت و گفت:« حاجي آقا اشتباه كردم.» كلمن را برد سر جايش گذاشت. بعد اين آقا را در مقري كه بوديم ديدم، مشغول خواندن نماز شده بود. پرسيدم:« شما كه نماز ظهر و عصر را خوانده اي؟ اين چه نمازي است كه مي خواني؟» گفت:« اين دو ركعت نماز را مي خوانم كه توبه كنم كه چرا بدون اجازه من اين كلمن را برداشتم.»

عباس نعلبنديان صالح :
من روزي از بابا رستمي سوال كردم:« كه چرا به من مسؤوليت نمي دهي؟» بعد از اين كه چند بار اين جمله را تكرار كردم گفت:« شما مقداري از بعضي امور غافلي. »گفتم:« از چه چيزي؟ شما به من بگوييد تا آن را انجام بدهم.» گفت:« هنوز زود است نياز به زمان دارد.» وقتي خيلي اصرار كردم گفت:« چرا بايد صبح ها شما را به زور براي نماز بيدار كنند. شما دوشب نماز شب خواندي و ديگر ترك كردي.» ببينيد ايشان حتي به اين امور هم توجه داشت. بعد گفت:« شما قبول داريد كه فلاني از لحاظ تقوا از شما بهتر است؟» گفتم:« بلي.» گفت:« قبول داري كه او اخلاقش از شما بهتر است.» گفتم:« بلي.» گفت:« يادت است فلان روز كه مسالة لباس پيش آمد شما سر و صدا مي كردي.» گفتم:« آن موضوع گذشته است.» گفت:« شما عزيز من هستي، برو تزكيه كه شدي بيا من در خدمت شما هستم.»

محمد امين:
شهيد رستمي همیشه يك حسرتی داشت. مثلاً در يك جلسه خصوصي به ما گفت:« فلاني من در ميدان جنگ شهيد نمي شوم.» نمي دانم خواب بود يا الهام بود، هرچه بود ايشان به اين نتيجه رسيده بودند.گفتم:« اين چه حرفي است كه شما مي زنيد؟» گفت:« من در ميدان جنگ شهيد نمي شوم به يك شكل ساده اي از بين مي روم.» يك شب در اهواز بوديم كه شهيد رستمي اين حرف را تكرار كرد در حالي كه پشت فرمان بود به عقب يك تانكر زد و مجروح شد. وقتي كه از شيشه ماشين بيرون آمد خودش متعجب شد كه جثه قوي او طوري از شيشه بغل بيرون آمده و باز همان جا گفت: « فلاني من در ميدان نبرد شهيد نمي شوم ترس من از اين است كه در چنين وضعيتي از بين بروم.»

محمد حسن شباني :
اوايل انقلاب شهر« سقز» در دست كموله دموكرات ها بود .ما و تعدادي از بچه ها ي خراسان در مقري به نام« ساواك» در سقز مستقر شديم . آن زمان شهيد رستمي فرماندهي نيروها را بر عهده گرفت، با همه سختيهايي كه وجود داشت، با كوموله ها مي جنگيديم . به شهيد رستمي خبر دادند:« يك هيئتي از طرف آقاي بازرگان براي صلح و ميانجی گري با دموكراتها آمده و پيشنهاد دادند كه نيروها را به عقب انتقال دهيد .» شهيد رستمي با قاطعيّت گفت :« به هيچ وجه به عقب نمي رويم تا امام به ما دستور ندهد، پاي ميز مذاكره با اين آقايان نمي نشينيم و هر گز شهر را ترك نمي كنم .»بالاخره شهيد رستمي زير بار نرفت تا اينكه از رده هاي با لا دستور رسيد شهر را تخليه كنيد.

محمد امين :
خاطرم هست در پشت محور« سوسنگرد» در منطقه الله اكبر بوديم، از بي مهري هاي ارتش دلم گرفته بود. يك روز با يك افسر وظيفه صحبت مي كردم او گفت:« ارتش قصد و غرضي در اين كار ندارد بلكه دستور دارند كه به شما كمك نكنند.» من تعجب كرده بودم مگر مي شد دستوري باشد كه ارتش به سپاه كمك نكند؟! افسر وظيفه اي كه طرف صحبت ما بود راضي شد كه تصويري از بخشنامه هاي بني صدر برايم بياورد. وقتي كه بخشنامه ها را آوردند، من همه را جمع آوري كرده خدمت آقاي رستمي رفتم تا اجازه بگيرم و به تهران بروم و تصوير بخشنامه ها را به مسؤول وقت اطلاعات سپاه« برادر محسن رضايي» برسانم، اما شهيد بابارستمي اجازه نداد و گفت:« تا وقتي كه حضرت امام از بني صدر حمايت مي كنند ما هم موظف به سكوت هستيم.» من متوجه شدم كه بايد كاري بكنم. بالأخره از شهيد رستمي عذرخواهي كرده، گفتم:« من بايد به تهران بروم.» ايشان گفت:« از اينجاي كار به گردن خودت هست.» من به تهران رفتم و مدارك را به آقاي رضايي دادم. ايشان خيلي متعجب شدند، من به جبهه برگشتم و به خدمت شهيد رستمي رسيدم و جريان را براي ايشان تعریف كردم. شهيد رستمي گفت:« من هم جدي نگفتم فقط مي خواستم مسؤوليت دخالت نظاميان در امور سياسي را به خودم قبول نكنم.»

محمد حسن شباني:
در عملياتي كه ارتفاعات الله اكبر در جريان آن آزاد شد شهيد رستمي طرح عملياتي را براي همه بچه ها توضيح داد . اما« شهيد نيك عيش» مخالفت كرد و گفت :«طرح شما اشكال دارد.» .شهيد رستمي با كمال خونسردي دست ايشان را گرفت و گفت :«بيا من حاضرم هر اشكالي كه وجود دارد، مطرح كني تا من آن را بر طرف كنم .»شهيد نيك عيش هم كه يك مغز متفكر نظامي بود گفت :«اين فلشي كه اينجا زده ايد تا بچه ها عبور كنند اشتباه است، چون اين منطقه كاملاً رملي است و نمي شود از آن گذشت بهتر است از سمت چپ يعني كانال آب حركت كنيم .»شهيد رستمي گفت :«من قبول كردم و طرح آقاي نيك عيش صحيح است و من اشتباه كردم .»

محمد حسن شباني :
مدتي كه در سقز مستقر بوديم ، يك دبيرستان دخترانه در نزديکي ما وجود داشت كه وقتي تعطيل مي شد ، يك سري حرفها ي ركيكي مي گفتند . يكبار همراه« آقاي دُرچه اي» در حال نگهباني بوديم كه دو تا دختر جلو آمدند و حركات خيلي نا شايستي انجام دادند .آقاي دُرچه اي به شدت ناراحت شدو گلنگدن را كشيد تا شليك كند . خدا لطف كرد كه جلويش را گرفتم . من به شهيدرستمي قضيه را گفتم . ايشان گفت :«كار خوبي كردي ،اگر كسي كشته مي شد، كموله ها تمام اين محل را محاصره مي كردند و با خاك يكسان مي كردند . اين ها دنبال بهانه مي گردند.» بعداً شهيد رستمي به آقاي دُرچه اي تذكر داد و همچنين نامه اي را با امضاء خودش به من اهداء كرد .

علي معدني:
موردي در« گنبد» داشتيم؛ ما يك گروه بوديم كه از خراسان رفته بوديم و يك گروه هم از تهران آمده بودند. فرمانده گنبد در اين مقطع يكي از برادرها بود كه به او« محسن چريك» مي گفتند؛ يكي از برادرهاي ديگر به نام كريم بود. در منطقه گنبد رفته بود، سر پل آنجا ايستاده بود، آقاي محمودي آن موقع با برادر كريم درگير نشدند، من چند دفعه به شهيد رستمي گفتم:« كه اينها با هم درگير مي شوند و شايد به جاهاي باريك بكشد.» ايشان گفت:« صبر كن.» حتي در يك مقطع من از بي سيم شنيدم كه محسن چريك به كريم گفت:« اگر به حرف تو نكرد، محمودي را بكش.» اين موضوع را من از بي سيم شنيدم و آمدم به شهيد رستمي گفتم:« كه شايد اين را بكشد، بعد مسئوليت خونش روي گردن شما مي افتد.» گفت:« صبر كن و به آن حرف ها توجه نكن كه چه دارد مي گويد.» نهايتاً بعد از تاكيدات خيلي زياد و اين كه قضايا به جاهاي خيلي باريك كشيد. ديگر از آنجا پشت بي سيم اعلام مي كرد، شايد ما توي وضعيت خوبي نيستيم، بخاطر اينكه آن مقطع محسن چريك بلند شود و بيايد قضايا را رفع كند. رفت توي اتاق محسن چريك در آن لحظه يادم هست، به محسن گفت:« كه اگر كريم، محمودي را بكشد من شما را خواهم كشت، اين را مطمئن باش.» همانجا شهيد محسن بلند شد و گفت:« بيا اين منطقه را بررسي كنيم كه نياز به مسائل و مطالبي كه شما مي گوييد، ديگر نباشد و خداي ناكرده مشكلي پيش نيايد.»

علي معدني :
خاطرم هست در يكي از ديدارهايي كه با حضرت امام (ره) در قم داشتيم، شهيد رستمي كه براي باز كردن راه اتومبيل حضرت امام تلاش كرده بود، خيس عرق شده بود . با توجه به اينكه ايشان ورزشكار بودند و كمتر عرق مي كردند، آن روز خيلي عرق كرده بودند به حدي كه لباسشان خيس شده بود .

سيد هاشم درچه اي:
وقتي مي خواستيم به« پاوه» نيرو ببريم به بابارستمي گفتيم:« نيروها را هم ببر.» ايشان گفتند:« چي را ببرم؟» من اول بروم منطقه را شناسايي كرده و يك نقطه امني پيدا كنم كه بدانم نيروها را كجا مي برم. ايشان با هلي كوپتر رفتند و شناسايي را انجام داد و بعد ما را برد. وقتي نيروها آنجا مستقر شدند و مأموريت را انجام دادند، با كرمانشاه صحبت كرد كه ما قرار است بياييم و مسئولين كرمانشاه هم مي گفتند:« نبايد بياييد.» بچه ها آمدند و به من گفتند:« سيد، بابارستمي مي گويد که الان بايد به پادگان برويم، نمي شود با اين وضعيت به پادگان رفت. نگاه كن دشمن و ضد انقلاب آمده اند و در مسير ما از اينجا تا پادگان كلي نيرو گذاشته اند.» من ديدم بچه ها راست مي گويند. بلند شدم و به آن ديدگاه رفتم و ديدم ماشين ها دارند نيروها را آن جا تخليه مي كنند و در خانه ها مستقر مي شوند. تيربار را روي خيابان مستقر كرده اند تا در صورت عبور ماشين ها ما آن ها را به رگبار ببندند. به بابارستمي مراجعه كردم و گفتم:« نمي شود امروز برويم. رفتن ما درست نيست. چرا اصرار مي كني كه بروي؟» گفت:« نه و شديداً اصرار مي كرد كه بايد برويم.» آخر دستش را گرفتم و او را به بالاي ديدگاه بردم و يكي يكي سنگرهايي را كه در ديد بود، به او نشان دادم و گفتم:« در فلان خانه تيربار گذاشته شده است. نگاه كن.» ولي ظاهراً باور نكرد. يعني مرا هم قبول نداشت و مي دانست كه ما با او هماهنگ نيستيم. پايين آمد و اصرار كرد كه ما مي خواهيم برويم. آن قدر اصرار كرد كه تا آخرش اين قول را گرفت كه بيايند اينجا را تحويل بگيرند و آن وقت قبول كرد كه حركت ما به فردا يا پس فردا موكول شود. آنها بي سيم هاي ما را گوش مي كردند و تا اين قضيه حل شد آن ها هم نيروهايشان را جمع كردند و رفتند. بعد از اين كه كار تمام شد، فردايش به بابارستمي گفتم:« چرا هر چه مي گفتم گوش نمي كردي؟» گفت:« من مي خواستم اين جا را تحويل ارتش بدهم.» يعني به خود ما هم نگفت. بعد ما فهميديم و به اين صورت آن جا را تحويل ارتش داد و رفتيم. حاضر نبود آن جا به دست دشمن بيفتد.

محمد قاضي:
بابارستمي يك روز براي ما تعريف مي كرد كه به نزد« آقاي چمران» كه در آن زمان، نماينده حضرت امام (ره) در شوراي عالي دفاع بودم، رفتم و از ايشان درخواست امكانات كردم. وقتي به محل كار ايشان در اهواز رسيدم، فردي كه درب اتاق ايشان ايستاده بود، گفت:« آقاي چمران فرموده اند كه، امروز كسي را به حضور نمي پذيرند.» بابارستمي گفت:«‌ به اين برادر گفتم که ‌برو به چمران بگو، بابارستمي آمده است.» وقتي ايشان رفت، بعد از چند لحظه اي ديدم چمران بيرون آمد و مرا در آغوش كشيد و به داخل اتاقش مرا هدايت كرد. وقتي داخل اتاق رفتيم، پيرامون مسائل مختلف صحبت كرديم، منجمله گفتيم:« ما سلاحي در دست نداريم كه بتوانيم با دشمن مقابله كنيم.» آقاي چمران فرمودند:« پرونده مشهد را بياوريد.» بابارستمي مي گفت:‌« وقتي پرونده مشهد را آوردند،‌ ديديم كه در پرونده ثبت شده كه هفتصد آرپي چي در اختيار مشهدي ها قرار داده ايم تيربار و .. داده ايم. در حالي كه چنين نبود و فقط هفت قبضه «آر.پي. جي» و يك قبضه تيربار به مشهد تحويل شده بود.»

محمد جواد عرفانيان :
با حضور «هيئتِ حسنِ نيتِ دولتِ موقت» ما بايد كردستان را تخليه مي كرديم . يادم هست روزي كه ما در حال جمع كردن وسايلمان بوديم تا سقز را ترك كنيم، يك سرگردي بود، كه رابط، بين ما و دفتر حزب دموكرات بود. آن سرگرد آمد و گفت :«حزب دموكرات پيام داده حالا كه قرار است شهر را تخليه كنيد، تمامِ سلاح و مهمات خودتان را بايد به تحويل دهيد، بعد برويد.» شهيد رستمي كه خيلي با صبر و متانت بر خورد مي كرد، نا گهان برآشفت و گفت :« ما كه از حزب دموكرات دستور نمي گيريم . ما از جاي ديگري دستور مي گيريم . به ما گفته اند شهر را بدون درگيري ترك كنيم. ولي اگر بخواهند ما را تحت فشار قراربدهند، ما به اندازه شش ماه در گيري مهمات داريم. شما هم همان طور كه پيام آورده ايد، جوابش را هم ببريد .»

حسن رستمي :
وقتي مي خواستم به مدرسه بروم، پدرم روزِ اول مرا به مدرسه برد. در بين راه من را پياده كرد و گفت:« خودت پياده برو.» وقتي از پدرم سؤال شد كه چرا اين كار را كردي؟ گفت: «دوست داشتم ايشان خودشان جلو بروند و من از پشت سر نظاره گر باشم.»

محمد امين:
در مورد رأفت و مهرباني شهيد رستمي خاطره اي دارم و آن اينكه:‌
وقتي كه در «الله اكبر» مستقر بوديم، من معاون گردان بودم و فرمانده گردان «شهيد حشمتي» بود. هر روز تعدادي از بچه ها شكايت مي كردند كه در «حميديه» ( در پادگان حميديه) هر وقت لباس پهن مي كنيم، گم مي شود. اين كار خيلي تكرار شد. من يك روز دام گذاشتم. كاپشن خودم را روي بند انداختم و يك نفر را نگهبان آن گذاشتم؛ تا بالاخره سارق لباس ها را گير آوردم و به فرماندة پادگان ارتش تحويل دادم و شهيد رستمي وقتي كه از جريان آگاه شد و مدارك را از من گرفت. خودش با مهرباني كه داشت آن ها را بخشيد و اين سرقت لباس همان جا تمام شد.

محمد حسن لوخي:
يك شب جرياني پيش آمده بود كه من خودم به جاي نگهبان ايستاده بودم . بابا رستمي از خط آمد و حدود دو ساعتي خوابيد. بعد بيرون آمد و در تاريكيِ شب كنار من نشست و گفت: « لوخي هنوز شما نگهباني مي دهي؟» گفتم :« بله.» گفت :« چرا مگر بچه هاي نگهبانان نيامده اند؟» گفتم:« ظاهراً خسته اند و نيامده اند.» ديدم ايشان ناراحت شده و همه نيروها را آماده باش دادند _ چون ديد من 4 ساعت نگهباني داده ام _ همه را مجبور كرد كه پا برهنه از زير سيم خاردار از مدرسه بيرون بروند و گفت:« بايد براي خودتان سنگر بِكَنيد.»

ن .م رهبر:
ايشان در زمان سربازيش يك شب احتياج به آب پيدا مي كند . ايشان هر چند شب زمستان بوده به خاطرعقيده ی محكم و پايبندي به احكام و دين اسلام، به هر در مي زند كه غسل کند، ولی آبي پيدا نمي كند .
حوضي در پادگان بوده. شب مي رود يخِ حوض را مي شكند و داخل يخ ها غسل مي كند . مسئولِ گشت ايشان را مي بيند و به عنوان مجرم بازداشتش مي كند. صبح مي برندش خدمت مسئول پادگان و می گویند كه ايشان رفته داخل حوض آب و نظم پادگان را به هم زده است. بعد فرمانده ی پادگان، ايشان را احضار مي كند و در اتاق با اوصحبت مي كند و مي گويد:« چرا اين كار را كردي ؟ چرا رفتي داخل آب؟ چرا نظم را به هم زدي؟ پدرت را در مي آورم.» ايشان در جواب مي گويد:« من يك مسلمان هستم و نياز به نماز دارم. بايد غسل مي كردم و به همين خاطر هم داخل آب رفتم. شما مي گويي من با توجه به اين كه يه بچه مسلمان هستم نبايد مي رفتم غسل بكنم؟» بعد ايشان يك مقداري تهديد كرده بودند و يك پاكتي به ايشان داده بود و گفتند :« دوباره اين كار را نكن.» مي گفت:«فکر کردم حتماً داخل پاكت چيزي نوشته كه مي خواهند مرا به بازداشتگاه بفرستند. رفتم بيرون و پاكت را باز كردم، ديدم ايشان براي اين عملي كه من انجام داده بودم يك صد توماني داخل پاكت گذاشته بود. آن زمان صد تومان خيلي ارزش داشت.»

سيد هاشم موسوي :
در زمان غائله ی دومِ منافقين در گنبد، من در خدمت شهيد رستمي و تعدادي از بچه هاي مشهد به گنبد رفتيم. در گنبد در مدرسه اي مستقر شديم و شهيد رستمي براي هماهنگي با سپاهِ گنبد به محلِ فرماندهي سپاه رفت . در آن زمان فرمانده سپاهِ گنبد شهيد شده بود و خانمش فرماندهي را بر عهده گرفته بود. از تهران هم يك نفر به نام «بهروز احميراري» را فرستاده بودند تا كنار دست همين خانم سپاه گنبد را اداره كند . شهيد رستمي پس از هماهنگي هاي لازم به مقرّ ما برگشتند.
خبر حمله ی منافقين از طرفِ جاده بندر تركمن رسيد ، ما در قالب چند عده به مقابله با آن ها رفتيم ، من بي سيم چي شهيد رستمي بودم و در پشت بي سیم متوجه شدم که بين بچه هاي مشهد و تهران اختلاف افتاده. يكي از بچه هاي تهران به نام «كريم چريك» گفت :« اين ها به حرف ما گوش نمي دهند، من چه كار كنم؟» بهروز احميراري هم گفت :« اگر گوش به حرف نكردند خود او را هم بزن.» شهيد رستمي اين صدا را از بي سيم شنيد و به من گفت : «بدو تا برويم به فرماندهي سپاه .» وقتي رسيديم به سپاه گنبد به بهروز احميراري گفت: « فرمانده ی آن ها من هستم. تو بايد اول با من هماهنگي كني. چرا اين طور دستور مي دهي ؟» بهروز احميراري با لكنت زبان گفت:« من اشتباه كردم و عذر مي خواهم.»

محمد اكبريان :
بنده در سال 59 قبل از شروع جنگ براي آموزشِ سلاحِ نيمه سنگين و همچنين تخريب در حال آموزش بودم كه يك روز بابا رستمي بچه ها را در آسايشگاه جمع كرد و گفت :« در كردستان يك عده عوامل آمريكايي و خود فروشِ ضد انقلاب، تعدادي از عزيزان پاسدار را شهيد كرده اند.» در طي اين صحبت ها گفت :« من شما را به خودتان واگذار مي كنم . و اختيار دست خودتان است . دستور امام است و هيچ كوتاهي نبايد انجام بشود.» همه ی برادران با چشماني اشك آلود، در حال گريه بودند و اصرار كردند كه اصل مطلب را بگو، موضوع چيست ؟ بابا رستمي گفت:« واقعيت اين است كه تعدادي از نيروهاي ما در كردستان به دست عوامل خود فروش آمريكايي به شهادت رسيده اند.» با شنيدن اين صحبت ها برادرها به طور هماهنگ تكبير گفتند و اعلام آمادگي نموده و خواستار اين شدند كه هر چه سريع تر حركت كنند . حتي بابا رستمي خيلي تأ كيد داشت كه برادرها شايد راه بازگشت نباشد . پس برويد و خانوادهايتان را ببينيد . با اين كه نيروها اصرار داشتند كه زودتر حركت كنند؛ اما بابا رستمي گفتند:« عجله اي در كار نيست.» 48 ساعت به نيرو ها فرصت دادند. قبل از اتمام 48 ساعت خود را به مشهد رسانده و گفتيم :« حاج آقا ما آماده ايم . چون آن زمان بني صدر فرمانده ی كل قوا بود. به ما گفتند:« كه سلاح نيست كه به شما تحويل بدهم.» بابا رستمي با فرمانده وقت لشگر 77 ارتش صحبت كرده بود و گفته بود كه ما سلاح نياز داريم . ايشان در جواب بابا رستمي گفته بود:« دستور فرمانده كل قوا است كه به سپاه نبايد سلاح بدهيم.» يك دفعه ديديم رستمي با چشماني گريان و پريشان آمد. و خيلي ناراحت بود . بچه ها از ايشان سئوال كردند كه حاج آقا قضيه چيست ؟ بابا رستمي در حالي كه بغض گلويش را گرفته بود اصل جريان را نقل كرد . نيروها با چشماني گريان اعلام آمادگي كردند و گفتند: «حالا كه به ما اسلحه نمي دهند، بدون سلاح حركت مي كنيم.» در همين هنگام يك ستوانِ ارتش آمد و گفت:«من تعدادي سلاح تعميراتي در اختياردارم. مي توانم آن ها را در اختيار شما قرار بدهم.» بابا رستمي گفت :« اشكاالي ندارد و چاره اي جز اين نداريم .» خلاصه رفت و سلاح ها را گرفت و آورد و حتي گفت:« اين سلاح ها به جاي چوب دستي است.» در بين ما فقط يكي دو تا از بچه ها سربازي خدمت كرده بودند و بقیه ی ما همه دانش آموز بوديم و با سلاح و غيره آشنايي نداشتيم . اين ها به ما گفتند :« وقتي سلاح را تحويل گرفتيد، بايد اول آزمايش كنيد و تير هوايي هم شليك كنيد تا از سالم بودن سلاح اطمينان حاصل كنيد .» هنگام عصر بود و ما هم چون سلاح نديده بوديم، ذوق و شوق زيادي داشتيم. تا آن روز صداي فشنگ را نشنيده بودم . گفتم :« خوب بچه ها آزمايش مي كنند، ما هم آزمايش مي كنم.» و چند تير هوايي شليك كردم . يادم هست كه بابا رستمي يك دفعه از اتاق بيرون پريد و گفت : «شما را به خدا، شما را به فاطمه زهرا، شما را به هر كسي كه دوست داريد تير اندازي نكنيد.» من چون فكر كردم حاج آقا در جريان امور نيست، گفتم:« حاج آقا سلاح بايد آزمايش شود.» ايشان گفت:« من خدمت كرده ام و در جريان همه چيز هستم و بايد بدانيد كه موجوديِ فشنگ شما همين ها مي باشد و فشنگ اضافي در اختيار نداريم.» بچه ها قبول كردند و همه سلاح ها را جمع كرديم و صبح با اتوبوس به تهران رفتيم . در تهران بابا رستمي تلاش زيادي كرده بود كه يك هواپيما بگيرد و بچه ها را از طريق هوا وارد سنندج كند. آن ها نيز گفته بودند كه بني صدر دستور داده است كه با سپاه همكاري نكنيد . بالاخره بابا رستمي با اصرار و پافشاري زياد توانسته بود يك هواپيماي نظامي بگيرد و حدود 80 نفر سوار هواپيما شدند و بقيه با اتوبوس به سمت سنندج حركت كردند . ما در سنندج مانديم تا نيروهاي اتوبوس برسند . در سنندج مشكلات بابا رستمي چند برابر شد . زيرا عبور و مرور در جاده ها به سختي صورت مي گرفت . با پيگيري هاي زيادِ بابا رستمي از ارتش دو عدد «كاليبرـ50» براي جلو و عقب ستون در اختيار ما گذاشت . هر طور بود رفتيم و به شهر سقز وارد شد.

محمد خراساني :
چند ماهي از تجاوز رژيم بعثي عراق به خاك ميهن اسلامي نگذشته بود كه كارواني متشكل از سپاه و بسيج به فرماندهي سردار دلاور اسلام ، شهيد محمد رستمي ، از خراسان عازم جنوب شدند . كاروان در «كوي نيرو» بعد از «چهار شير» مستقر شد. نيروهاي سپاه و بسيج با امكانات بسيار محدود با عراقي هايِ تا دندان مسلح، مردانه جنگيدند . دشمن كه در حال پيشروي در مناطق «ا... اكبر»،« دبّ حردان»، «دشت آزادگان» و غيره بود، زمين گير شده بود. به طوري كه سقوط شهرهاي اهواز و آبادان كه به نظر مي رسيد قطعي است ، براي دشمن غير ممكن شده بود . شب ها بسيار سرد بود و ما با داشتن يك يا دو پتو به شدّت سرما مي خوريدم. تصميم گرفتيم كه به اتاق فرماندهي رفته و شديداً اعتراض كنيم ، دست جمعي راه افتاديم . وقتي درب اتاق را باز كردیم ، با كمال تعجب مشاهده كرديم كه شهيد رستمي و ديگر برادران بدون پتو ، در حالي كه از شدّت سرما زانوهايشان را بغل گرفته اند ، به خواب رفته اند. آنگاه خجل و شرمنده برگشتيم و ارزش پتوهايمان را بيشتر احساس كرديم .

حسين منفرد:
در روزهاي اولي كه سپاه پاسدارن مشهد از باشگاه افسران به خيابان كوهسنگي اسباب كشي كرده بود، شهيد رستمي آمده بود جلوی دژباني؛ ولی ايشان را نشناخته و به ايشان اجازه ورود نداده بود. من ديدم كه آقاي رستمي از در دژباني برگشت، آمدم و از دژبان پرسيدم كه ايشان چه كار داشت؟ دژبان گفت:« مي خواست بيايد داخل من اجازه ندادم.» گفتم:« او از مسئولين سپاه مشهد است.» خودم رفتم و ايشان را صدا زدم و با هم به داخل ساختمان سپاه رفتيم. به شهيد رستمي گفتم:« چرا خودت را معرفي نكردي؟» ايشان فرمودند:‌ «من كسي نيستم كه خودم را معرفي كنم.»

حميد بافتي :
سال 59 كه به كردستان اعزام شده بوديم، بابارستمي در بين راه با توجه به حوادث طبس برگشتند و از من خواستند كه كمك آقاي «آذرنيوا» كه به عنوان جانشين خودش گذاشته بود، بكنم و مسائل تداركاتش را حل كنم. من هم پذيرفتم تا جايي كه نيرو در توان دارم كمك ايشان بكنم. با هواپيما وارد فرودگاه سنندج شديم. من به «حسين عطايي» گفتم:« حسين جان، يك غذايي پيدا كن بخوريم.» يكي دو قرص نان با مقداري كنسرو گوشت برداشتيم و رفتيم پيش چوپاني كه گوسفند مي چراند. من از «صياد شيرازي» كه آن زمان مسئول پدافند و تشكيلات توپخانه ارتش بود، سؤال كردم:« اين چوپان چه كاره است؟» ايشان در جواب ما فرمودند كه خودي است. ما به كنار چوپان رفتيم و مقداري آتش روشن كرديم و كنسرو را داغ نموده و خورديم. بعد هم آب جوش آورديم و چاي درست كرده و خورديم. بعد سوار ماشين شده و به «كاخ جوانان» سنندج رفتيم و از كاخ جوانان با ماشين به ما مأموريت دادند كه به كمك نيروهاي يكي از پايگاه ها برويم. در بين راه من مجروح شدم و ساعت حدود ساعت 2 بود كه من را به بيمارستان «ميثاقيه» آن زمان و «مصطفي خميني» الان آورده و بستري كردند. به محض ورود به بيمارستان گفتند:« بايد سريع به اتاق عمل برويم.» تا عكس بگيريم. وقتي آقاي دكتر كدخدايي از من عكس گرفت، گفت:« بايد پايت قطع شود.» گفتم: «اشكالي ندارد.» ساعت 7/5 -8 شب بود كه با بابارستمي، تماس گرفتم و گفتم:« به حرم برويد و براي من دعا كنيد. گفت: شما كه نمردي.» گفتم:« نه، مگر بنا بوده بميرم؟ تازه پايم يكي دو تا گلوله خورده است.» گفت:« همين؟» گفتم:«‌ بله.» خيلي متأثر و ناراحت شد و گفت: «باشد ما امشب حرم مي رويم و براي بچه ها، دعا مي كنيم.» شب ما به امام رضا (ع) متوسل شديم. فردا صبح اين خانم دكتري كه از بچه هاي خراسان بود قسم خورد كه سابقه ندارد اين دكتر از ساعت 9 زودتر بيايد اما آن روز ساعت 6/5 صبح به بيمارستان آمده بود. گفتم:« اين هم لطف و عنايت خدا بوده است.» ما را سريع به اتاق عمل بردند و دو مرتبه عكس گرفتند. وقتي عكس را دكتر ديد، گفت:‌« اين عكس با عكس قبلي خيلي تفاوت دارد.» دكتر مي گفت:« اشتباهي شده است.» اما خانم پرستار قسم مي خورد كه اين همان مجروح 319 است دكتر گفت:« ‌قرار بود ما امروز پايش را قطع كنيم. چون انتظار داشتيم سياه شده باشد ولي برعكس اين عكس، پا را سالم نشان مي دهد.» دو مرتبه عكس گرفتند ديدند سالم است. خانم بابايي گفت:« لطف و عنايت خدا را ديدي؟‌» آقاي دكتر گفت:« اصلاً سابقه ندارد كه من از ساعت هشت ونیم زودتر بيدار شوم. امروز خود به خود ساعت يك ربع به 6 بيدار شدم و صبحانه خوردم كه خانم من تعجب كرده بود. مثل اين كه كسي خود به خود مرا به سوي بيمارستان بكشاند.» بعد من را قسم داد و گفت:« چي شده است؟» گفتم:« چيزي نشده است. من با مشهد تماس گرفتم و گفتم که برويد و براي نيروهاي رزمنده دعا كنيد.» دكتر با شنيدن اين حرف زار زار شروع كرد به گريه كردن. يادم نمي رود فرداي آن روز كه دكتر آمده بود، گفت:« نه، الحمدلله خوب است، دو روز ديگر شما بايد باشيد، بعد مي توانيد مرخص بشويد.» منتهي 20 روز بايد در خانه استراحت كنيد. ساعت 3 بود كه خدا رحمت كند، شهيد بهشتي به ملاقات ما آمدند.

غلام محمد نيك عيش:
برادرم غلام عباس نيك عيش نقل مي كرد :
يك روز در منطقه ی اهواز در داخل سنگر كنار بي سيم نشسته بودم و پيام هاي نظامي را مخابره مي كردم . اتفاقاً آن روز هم هوا به شدت گرم بود و هيچ وسيله ی سرد كننده اي هم در داخل سنگر نبود. در همين هنگام بابا محمد رستمي با من ارتباط بر قرار كرده بود . اما در يك لحظه ايشان متوجه شده بود كه هر چه پيام مي دهد، من جواب نمي دهم . بابا رستمي متعجب شده و فكركرده بود كه براي من مشكلي پيش آمده. لذا با پاي پياده مسيری طولاني را تا سنگر ما آمده بود . زماني كه داخل سنگر آمده بود ديده بود من به علت كار زياد و بي خوابي پشت دستگاه بي سيم خوابم برده است . من همين طور كه خواب بودم يك دفعه احساس كردم كه يك نسيم خنك و ملايمي به صورتم مي وزد . وقتي چشم هايم را باز كردم ديدم بابا محمد رستمي بالاي سر من نشسته و با يك تكه مقوا به صورتم باد مي زند . بلافاصله بلند شدم و سلام كردم . سپس گفتم:« ببخشيد زماني كه شما آمديد من خواب بودم و متوجه آمدن شما نشدم.» بعد سئوال كردم:« چه مدت است كه شما تشريف آورده ايد؟» پس از اسرار زياد من ايشان گفتند :« حدود سه ربع ساعت است كه من آمده ام .» در نهايت از ايشان عذر خواهي كردم .

محمد حسن لوخي:
يك شب به يكي از برادرها گفته شد كه شب به شناسايي برود. اين برادر مي گفت:«من دست خالي وبدون دوربين چگونه به شناسايي بروم ؟» بابا رستمي گفت :« شما خدا را داريد. ديگر چه مي خواهيد؟ وقتي خدا را داريد، در اصل همه چيز داريد . مگر ما براي سلاح مي جنگيم؟ بايد متكي به خدا باشيد و كارهايتان را انجام دهيد . برويد و شناسايي كنيد، چقدر نيرو دارند؟ چقدر با ما فاصله دارند و چگونه سنگرهايي دارند؟»

ابراهيم نصيري:
يك شب بابا رستمي درب مغازه من آمد و گفت :« به خانه نمي روي؟» گفتم:« چرا، مي روم.» از ايشان سؤال كردم:« كجا بودي؟» گفت:« تربت جام بودم؛ عدّه اي از اشرار شلوغ كرده بودند. رفتم و چند نفرشان را گرفتم و آوردم.» گفتم:« اين موقع شب كجا بودي ؟» گفت: «جلوي همين مسجد الرضا(ع) اين افراد شرور را كلي نصيحت كردم و گفتم که امشب برويد به حرم امام رضا و توبه كنيد . در صورتي كه توبه كنيد و قول بدهيد كه ديگر از اين كارها انجام ندهيد ، خودم به دادگستري مي آيم و ضمانتتان مي كنم .» گفتم:« مرد حسابي اين ها همه دزد بودند و قاچاقچي. چطوري اين ها را رها كردي؟ مگر اين ها بر مي گردند؟» گفت: «حالا مي بيني، اگر نيامدند. كجا مي توانند از دست من فرار كنند؟» به اتفاق شب را به خانه رفتيم و صبح ساعت 8 كه آمديم ديديم بله؛ در رديف جلوي مسجد الرضا (ع) در آفتاب نشسته اند. گفت:« ديديد آمدند؟ من طوري با اين ها صحبت كردم كه مي دانستم مي آيند.» اين هارا به دادگستري برده بود و قول هايي از اين ها گرفته بودند كه ديگر از اين كارها نكنند و تعهّدهايي هم به خود بابا رستمي داده بودند كه ديگر خلاف نكنند.

حميد بافتي :
در حمله ی سوسنگرد، بچه ها به همراه شهيد رستمي با يك اسلحه ی «ام.يك» هلي كوپترِ عراقي را دنبال كردند. گلنگدن اسلحه خراب بود و با دست كشيده نمي شد.مجبور شدند با پا اسلحه را مسلح كنند . با همان يك فشنگ توانستند هلي كوپتر را منفجر و خلبان و كمك خلبانش را اسير كنند . در همين موقع آمدند تا با شهيد رستمي مصاحبه كنند . گفت:« الان وقت مصاحبه نيست.» گفتند:« پس اجازه بده تا چند عكس بگيريم.» شهيد جواب داد:« اگر از من عكس بگيري مديوني حق عكس گرفتن نداري.»

غلام محمد نيك عيش:
برادرم غلام محمد نيك عيش نقل مي كرد:
اويل جنگ زماني كه بني صدر فرماندهي كل قوا را بر عهده داشت؛ يك روز حضرت امام خميني(ره)‍ فرمودند:« محاصره ی سوسنگرد بايد شكسته و از دست دشمن آزاد شود.» به همين خاطر جلسه اي در اهواز و در اتاقِ جنگ برگزار شد. در اين جلسه رئيس جمهوري وقت بني صدر و بابا رستمي و تعداد ديگري از فرماندهان نيروهاي مسلح حضور داشتند. اين افراد با توجه به حملات نيروهاي دشمن مي خواستند برنامه ريزي كنند كه شهر سوسنگرد را از محاصره عراقي ها خارج كنند. اما وقتي بابا محمد رستمي از اتاق جنگ اهواز برگشت، ديدم يك سره آه و ناله مي كند و اشك مي ريزد. از بابا رستمي سؤال كردم : « در اتاق جنگ اهواز فرمانده كل قوا بني صدر چه گفتند؟» گفت :« بني صدر در جلسه عنوان كرد فعلاً‌ نبايد كاري انجام شود.» بابارستمي گفت:« در جواب بني صدر گفتم که فرمودة امام خميني است كه محاصره سوسنگرد بايد شكسته شود. بني صدر در جواب گفت:« امام از مسائل نظامي چيزي نمي داند.» بابارستمي گفت:« در واقع اين نامردها دست رد به سينه ولايت فقيه زدند و به امام اهانت كردند و در نهايت نيروهاي مسلح را بلاتكليف نگه داشتند.» بعد از اين كه ديدم بابارستمي بسيار متأثر است و گريه مي كند، گفتم:‌« برادر رستمي، تا زماني كه شما سربازاني همچون نيك عيش ها را در ركاب داري از هيچ چيز نگران نباش! ما با فضل الهي كاري خواهيم كرد كه گرد و غبار غم از چهرة امام زدوده شود و فرمان امام هم اجرا شود، ولو اين كه اتاق جنگ دست رد به سينه امام زده باشد، ما پاسداران ولايت كه نمرده ايم و تا زنده هستيم سرباز امام خواهيم بود.» پس از آن قرار شد كه طرحي را جهت حمله به سوسنگرد آماده كنم. بعد از اين كه طرح را آماده كردم، طرح مورد نقد و بررسي قرار گرفت. يك شب بعد از اين كه هوا كاملاً تاريك شد، نيروها از دو جهت به سمت تانك هاي دشمن كه شهر را محاصره كرده بودند حركت كرديم. تعداد ما 50 نفر بيشتر نبود و سلاحهاي ما «آر.پي.جي» و سلاح هاي سبك ديگر بود. اما در مقابل ما ارتش عراق تا دندان مسلح به مدرن ترين سلاح هاي آن زمان بود. ضمناً از سوي اتاق جنگ اعلام شده بود كه جهت مقابله با نيروهاي عراق در سوسنگرد حداقل بايد دو لشكر كامل با پشتيباني توپخانه وهواپيما و هلي كوپترها بايد باشد كه بتوان آن ها را شكست داد. تعداد ما 50 نفر بیشتر نبود؛ اما همه از عاشقان ولايت و دلسوختگان امام و ولايت بوديم.
خود را به نزديك تانك هاي دشمن رسانيديم و در همان حين تانك هاي دشمن چندين كيلومتر دورتر را با توپ مستقيم خود مي زدند و اصلاً فكر نمي كردند كه در چند متري تانك هايشان نيروهاي ما مستقر شده باشند. تانك هاي عراقي خيلي به هم نزديك بودند. بعد از اين كه بابارستمي دستور دادند و اولين تانك منفجر شد تانك هاي اطراف آن در اثر تركش و مواد منفجره آن تانك منهدم شدند. در يك لحظه دشمن متحير و سرگردان شده بود- در واقع در آن لحظات يك نبرد تن با تانك بود- و تعدادي از تانك هاي آن ها شروع به عقب نشيني كردند. و در اين بين يك تريلر پر از امكانات هم در حال عقب نشيني بود. برادر دكتر چمران به بچه ها گفته بود اين تريلر را كه در حال عقب نشيني است، منفجر نكنيد؛ بلكه بايد آن را سالم بگيريم. من در اول متوجه حرف ايشان نشدم. اما بعد فهميدم چون آن تريلر پر از امكانات و مهمات است و نيروهاي ما هم چون شديداً به مهمات و غيره نياز دارند به همين دليل بايد آن سالم بماند. بچه ها فقط سعي مي كردند كه راننده تريلر را مورد هدف قرار دهند كه اتفاقاً موفق شدند ‌راننده را مجروح كنند. بعد خودِ دكتر چمران پشت فرمان تريلر نشست و امكانات را به عقب منتقل نمود.

زهرا بهادري:
يك روز به اتفاق آقاي رستمي به خانة پدرم مي رفتيم. جلوي فلكه آب كه رسيديم، يك پسر جلوي ايشان را گرفت وگفت:« كارت ماشين را ارائه بدهيد.» گفت:« باشد ، پسر جان كارت ماشين همراهم نيست ، مي روم و برمي گردم و برايت مي آورم.» خلاصه هر طور بود آقاي رستمي بازبان شيرين و برخورد خوبي كه داشت، آن پسر بچه را قانع كرد و ما حركت كرديم. وقتي مارا به خانة پدرم رساند، بدون اين كه پياده شود برگشت و گفت:« مي خواهم بروم و بقيه ی حرف هايم را با آن برادرمان بزنم وكارت را هم نشان بدهم .»

ابراهيم نصيري:
در دوران انقلاب يك روز ما جلوي منزل آيت ا... شيرازي جمع شده بوديم . يكي از افرادي كه آن جا حضور داشت گفت كه ما بايد تا كي صبر كنيم و بيائيم اين جا و به حرف هاي اين ها گوش بدهيم؟ برويم و خودمان وارد عمل شويم . بابا رستمي به ايشان گفت كه برو دهانت را آب بكش و ديگر از اين حرف ها نزن . اين چه حرفي است كه شما مي زنيد .

علي محمد داوري:
ما همسايه ی ديوار به ديوار ايشان بوديم و خانواده ی ما مي دانستند كه ما همراه ايشان هستيم. ظاهراً از مدتي كه بايد به مشهد بر مي گشتيم گذشته بود و اين ها ناراحت بودند . ايشان شبانه آمده بودند به آن مقرّي كه ما بوديم و ما را برداشتند آوردند به مقري كه امكانات مخابراتي بود و ارتباط ما را با خانواده ام بر قرار كردند. در حالی كه ما يك نيروي عادي در محل بيشتر نبوديم . بعد كه ما آمديم ديديم نه بابا تنها ما نيستيم . چون كمك هاي مالي هم در آن زمان مزايا و حقوقي نبود ايشان كمك كرده بود و گفته بود كسي نفهمد .

حميد بافتي:
يك روز همراه بچه هاي صدا و سيما بودم كه شهيد رستمي را در پمپ بنزين ديدم. گفتم: «شما كه الان بيكاريد و فقط راه مي رويد. بياييد! ببرمتان يك جايي مصاحبه كنيد.» گفت:‌ «بياييد اهواز مصاحبه كنيد. ما حق بيرون رفتن از اهواز را نداريم.» گفتم :«بابا مگر شما نمي خواهيد وقايع جنگ را ثبت كنيد؟‌» گفت:« تو يكي كاري به من نداشته باش. من نمي خواهم هيچ اثري از من بماند. اگر مي خواهيد مصاحبه كنيد بياييد برويم تو منطقه. اين جا جاي مصاحبه نيست. »

منفرد :
بار دوم كه از جبهه برگشته بوديم شهيد رستمي گفت :«هر طوري شده بايد خودمان را برسانيم و حضرت امام را زيارت كنيم.» همراه تعدادي از بچه ها به قم رفتيم. بيت حضرت امام در قم يك در پشتي داشت كه امام مي خواستند از همان جا بيايند و به تشييع جنازه مفتح بروند. شهيد رستمي گفت:« الان بهترين وقت است. مي توانيم از نزديك امام را زيارت كنيم.» به طرف در پشتي رفتيم. حضرت امام با آن چهرة نوراني تشريف آوردند و چند دقيقه اي با بچه ها ديدار داشتند. بعد سوار ماشين شدند و رفتند و شهيد رستمي هم به بچه ها گفت که برگردند به پايگاه و خودش دنبال ماشين دويد و رفت.

زهرا بهادري:
يك روز بابا رستمي به خانه آمد و گفت : «بچه ها چند دست رختخواب دارند؟» گفتم :« هر كدام سه دست .» گفت : «خانم زياد است ،يكي دو دست را بدهيد ببرم.» پرسيدم:« مي خواهيد كجا ببريد؟» گفت :« مي خواهم براي كسي ببرم .» وقتي بابا رستمي شهيد شده بود و ما به تشييع جنازه رفته بوديم ، يك خانم به همراه سه دختر را ديدم كه مي گويد: «خدا جان چرا رستمي را از ما گرفتي؟ بچه هايم تازه داشتند سروسامان مي گرفتند.» پرسيدم:« چه شده است؟» گفت : «شما خانم شهيد رستمي هستيد ؟» گفتم :« بله» ، گفت :« از اين كه بچه هاي شما يتيم شده اند غصه نخوري چرا كه بچه هاي من هم يتيم شده اند!»

محمد حسن لوخي:
من به اتفاق بابا رستمي اين طرف و آن طرف زياد مي رفتيم، تا شايد بتوانيم براي نيروهاي خراسان سلاح و مهمات تهيه كنيم. يك روز چند ستوان ارتش را به من معرفي كرد كه خودم شخصاً با آن ها صحبت كردم و از آن تاريخ به ما سهميه مي دادند. ابتدا روزي 2 گلوله سهميه مي دادند براي دو قبضه خمپاره 60 كه داشتيم . اين خمپاره ها نه پايه داشت و نه قنداق. من به برادر رستمي گفتم:« اين خمپاره هاي بدون پايه و قنداق را چه كنيم؟» ايشان گفتند:« برادر لوخي، به هر نحوي و هر چه مي توانيد بگيريد.» من آن جا خيلي ناراحت مي شدم. زيرا عراقي ها خمسه خمسه مي زدند و ما مي خواستيم با 2 گلوله خمپاره چه كنيم؟ برادر نيك عيش براي ته خمپاره رفته بود. كلاه آهني را خاك كرده بود و ته خمپاره را درون كلاه آهني گذاشته و فانسخه را به كمر خمپاره 60 انداخته بود. به حساب به جاي پايه اش و داخل خمپاره گلوله مي انداخت و شليك مي كرد. كه واقعاً براي اين كار قدرت و جرأت مي خواست و ايمان قوي لازم داشت. اين كار را كرده بود كه عراق فكر كند ما هم مجهز به سلاح پيشرفته هستيم. چون سنگرها خيلي نزديك بود. برادر نيك عيش نيروي خيلي فعالي بود. در كاتر پيلار كه رفته بوديم، آن قدر يكي از بيل هاي مكانيكي را دست كاري مي كرد، تا اين كه آن را روشن كرد و زير درخت ها برده بوديم و با اين سنگر حفر مي كرديم و بعد، از همان درخت ها رويَش چوب مي گذاشتيم و روي چوب خاك مي ريختيم. به علت نزديكي سنگرهاي ما و عراقي ها، خيلي خوب و واضح صحبت هاي همديگر را مي فهميديم كه مي گفتند:« به ما بپيونديد، بياييد ما به با آغوش باز شما را مي پذيريم.» و اين ها كه به عربي صحبت مي كردند، بلندگو نيز گذاشته بودند كه گاهي نوار عربي مي گذاشتند. در همين حين يك روز يكي از برادرهاي افسر نيروي هوايي آمد و نامه اي برايمان آورد. بعد من با بابا رستمي و همان افسر نيروي هوايي به سنگر رفتيم و به ايشان گفتيم:« گوش كن، صداي عراقي ها مي آيد.» ايشان باور نمي كرد و مي گفت:« اين صداي بچه هاي خودمان است.» برادر رستمي كلاه آهني را روي يك سرنيزه گذاشت و بلند كرد. به محض اين كه كلاه را بلند كرد، به آن سه تير اصابت كرد و سوراخ شد. چون عراقي ها سلاح «سيمينوف» داشتند. با ديدن اين صحنه، افسر نيروي هوايي باورش شد كه ما راست مي گفتيم كه عراقي ها اين قدر نزديك هستند. بلافاصله بدون اين كه توجه به ماشينش بكند از منطقه با حالت فرار به طرف كاترپيلار رفت. بعد ايشان نامه اي به تهران نوشته بودند كه نماينده ی برادرهاي خراسان به نام لوخي مي آيد، 200 قبضه ژ3 آكبند جهت جبهه به ايشان تحويل دهيد. وقتي اين نامه را گرفتيم خوشحال شدم كه داراي سلاح پيشرفته شده ايم.

سيد علي اكبر علوي پور:
زماني كه غائله ی گنبد شروع شد ما در خدمت شهيد رستمي راهي گنبد شديم. وقتي كه رسيديم شهيد رستمي چند ساعتي ما را نگه داشتندو خودشان رفتند خيابان ها و معابر را بررسي كردند و برگشتند. پس از بررسي وضعيت منافقين و خيابان ها، بچه ها را تقسيم كردند كه در يك عمليات هماهنگ عده زيادي از منافقين دستگير شدند.

محمد قاضي:
يك شب يكي از نگهبان ها آمد و مرا بيدار كرد و گفت:« بلند شو بيا كه اتفاقي افتاده است.» من پرسيدم:« چه اتفاقي افتاده است؟» گفت: «تعدادي چتر باز داخل شهر پياده شدند.» من از جايي كه تجربه ی جنگي نداشتم و دشمن را نمي شناختم، با خودم گفتم:« شايد اين آقا درست مي گويد.» به ناچار سراغ بابا رستمي رفته و ايشان را از خواب بيدار كردم و گفتم: «آقاي رستمي بيرون تشريف بياوريد.» وقتي آمدند، گفتم:« اين آقاي نگهبان مي گويد دشمن در اين منطقه چترباز پياده كرده است.» بابا رستمي با آن ديدِ وسيعِ جنگي كه داشتند و كنارم ايستادند و نگاهي به چپ و راست كردند و گفتند:« چيزي نيست. شما ناراحت نباشيد. اين ها جرأت نمي كنند داخل شهر چترباز پياده كنند.»

سردارشهیدنور علي شوشتري :
در عمليات بستان من بابا محمد رستمي را ديدم كه مانند شيري به تنهايي در مقابل لشگر صدام ايستادگي مي كرد. من هرگز يادم نمي رود كه بابا رستمي سوار جيپي بود و در ده كيلومتري سوسنگرد حضور داشت. ما هم پشت سر ايشان در حركت بوديم . عراقي ها حمله كرده بودند و مي خواستند محاصرة سوسنگرد را كامل كنند . بابا رستمي سعي مي كرد خودش را به هر طريقي شده به نيروهاي داخل سوسنگرد برساند و ارتباط بين آن ها و نيروهاي خارج از شهر را بر قرار كند. من شاهد بودم كه به طرف ماشيني كه بابا رستمي در آن بود حداقل 3 تا 4 موشك شليك كردند . اما بابا رستمي بي توجه به شليك اين موشك ها به راه خود ادامه مي داد. با هماهنگي كه ايشان با نيروهاي داخل سوسنگرد انجام داده بود و نيروهايي كه خارج از سوسنگرد بوديم، توانستيم تلفات بسيار سنگيني از نيروهاي عراقي را كه قصد بستن جاده را داشتند بگیریم . و اين حركت باعث شد كه عراقي ها بخش زيادي از سوسنگرد را رها كنند و در واقع سوسنگرد از محاصره خارج شد.

علي معدني :
براي دستگيري افرادي كه در جريان طبس مي خواستند بيايند و جعبة سياه هواپيماهاي آمريكايي را ببرند، يك نماينده از نيروي هوايي ارتش بود. من هم به عنوان فرمانده ی اين گروه بودم. كه به من مأموريت داد كه آن جا بروم. چون مأموريت بسيار حساسي بود دو چيز در ذهنم هست كه در آن جا به من توصيه كرد. آن موقع آقاي صفايي فرمانده بود و به آقاي رستمي گفته بود كه من يك نفر مي خواهم كه برود اين مأموريت را انجام بدهد و اگر حتي فرمانده نيروي هوايي آمد، اگر بني صدر آمد، دستگيرش كند و براي من بياورد. مي تواني چنين فردی را پیدا کنی؟ ايشان به من پيشنهاد كرد كه من به آن جا بروم، گفتم: «اشكالي ندارد.»
دو چيز را ايشان به من توصيه كرد يكي اين كه به جز خدا از كسي نترس. از بني صدر هم نترس. از هيچ كس نترس، چون مأموريت، مأموريت بسيار حساسي بود. يعني ايشان اين طور براي من صحنه را درست كرده بود كه اگر بني صدر هم آمد، شما دستگيرش كن و بياورش اين جا . دوم اين كه ايمان و اخلاص را در اين كار از دست نده. احتمال دارد شما در اين مأموريت كشته شوي، حالا چه به دست خودي و چه به دست بيگانه، به همين جهت ايمان و اخلاص را در اين كار از دست نده. اين توصيه هايي بود كه ايشان در آن موقع به من كرد.

حميد بافتي:
بابا رستمي، وقتي از مأموريت برگشته بوديم به من گفت:« برويد براي نيروها لباس ورزشي تهيه كنيد تا صبح ها دو و نرمش كنند.» ما هم رفتيم و بلوز و شلوار به قيمت دستي 85 تومان خريداري كرديم كه بعضي از نيروها پولش را دادند و بعضي ديگر نداده اند. هر روز صبح از ستاد عمليات سپاه خيابان كوهسنگي تا ميدان فلسطين مي دويديم و برمي گشتيم و هر روز مقداري بر اين مسير اضافه مي شود و نهايتاً تا پارك ملت مي دويديم و بر مي گشتيم. خود بابا رستمي هم در پيشاپيش نيروها مي دويد. البته در بين بچه ها چند نفري سلاح كمري داشتند كه در صورت لزوم از آن استفاده كنند.

زهرا بهادري:
برادر معدني كه پاسدار است به خانه ما خيلي رفت و آمد داشت و با آقاي رستمي دوست صميمي بود. يك شب كه آقاي معدني به منزل ما آمد ، آقاي رستمي به ايشان گفت:« مي خواهم دامادت كنم.» آقاي معدني گفت:« هر چه بابا بگويد ، كسي از امر بابا خارج نيست.» به اتفاق آقاي رستمي براي خواستگاري به منزل همسايه روبه رويی كه دختری داشت رفتيم . آقاي رستمي گفت كه آمده ام دخترت را براي يك پاسدار خواستگاري كنم . خانواده دختر ابتدا گفتند:« ما دخترمان را به پاسدار نمي دهيم. چون مي رود و شهيد مي شود .» بعد بابا رستمي به شوخي گفت:« دخترت را به خوبي و خوشي بده و گر نه به زور اسلحه از شما مي گيريم .» در نهايت راضي شدند و مراسم عقد در منزلمان برگزار شد . موقع عروسي آقاي رستمي مشهد نبود ، با من تماس گرفت كه شما حتماً در مجلس آقاي معدني شركت كنيد .

حسن رستمي:
يك روز به اتفاق پدرم به منزل يكي از اقوام رفته بوديم. آن ها يك پسري داشتند كه از نظر سن و قد از من بزرگ تر بود. پدرم گفت:« بلند شو با او كشتي بگير.» پدر ايشان مي گفت نه پسرم پسر شما را زمین مي زند. پدرم گفت:« عيب ندارد. بايد به زمين بخورد تا كشتي را ياد بگيرد.» كشتي را شروع كرديم تا مي خواست مرا به زمين بزند، پدرم گفت:« گردنش را بگير.» تا گردنش را گرفتم. پشتش به خاك رسيد. دوباره گفتند:« بلند شو و يك كشتي ديگر بگير.» اما من قبول نكردم.

محمد حسن لوخي:
مدت 45 روز كه از اعزام نيروها به اهواز گذشته بود، يك روز بابا رستمي به من گفت: «براي ما نيرو آمده و مي خواهيم نيروها را تعويض كنيم.» بابارستمي به من گفت:« چه كار كنيم؟» من گفتم:« به اهواز برويم و يك جاي مناسب براي نيروها پيدا كنيم.»
چون هر جايي در آن مقطع محل امني نبود، به اتفاق دو برادر به «پادگان 92 زرهي اهواز» كه پادگان بزرگي است مراجعه كرديم. وقتي به پادگان 92 رسيديم، دير وقت بود و چند سرباز نگهبان آن جا بودند و هيچ كس ديگر نبود. گفتيم:« ما براي جا آمده ايم.» گفتند:« قبلاً بايد هماهنگ كنيد.» گفتم:« همين الان نيرو رسيده و همين الان هماهنگ كنيد. جنگ كه شب و روز ندارد.» گفت:« نمي توانيم راه بدهيم.» پرسيدم:« مسئولتان كيست؟» با حدود ده نفر آدم صحبت كردم تا توانستم از طريق افسر نگهبان پادگان با فرمانده تماس بگيرم. فرمانده گفت: «شما اين جا را براي چه مدت مي خواهيد؟» گفتم:« معلوم نيست. نيروها شب آمده اند؛ شايد امشب يا فردا نيروهايمان را ببريم.» خلاصه ما به اين صورت يك قسمت از پادگان را گرفتيم. به محل مراجعه كرديم نه آبي داشت و نه برقي، تمام شيشه ها شكسته شده بود. ساختمان کاملاً خرابه بود. وقتي به آن جا رفتيم، در آن تاريكي برادرها با كارتن آن جا را صاف كردند و چون روبروي انبار شركت نفت بود و ما از آن برادرها 400 عدد پتو گرفتيم و به هر نفر يك پتو داديم.

محمد حسن لوخي:
يك روز به اتفاق بابا رستمي و چند نفر ديگر براي شناسايي رفتيم . ديديم كه عراقي ها چند تانك ارتش را برده بودند و ابتداي جاده ی سوسنگرد در جاي معراج شهدا گذاشته بودند و خودشان فرار كرده بودند. ما مشاهده كرديم كه سه چهار تانك خراب آن جا هست. چون من زرهي بودم، تا حدودي با كار تانك آشنايي داشتم . به راه آهن و به سمت كارخانه ذوب آهن رفتيم. هيچ كس در آن جا حضور نداشت. در كاترپيلار اتاق هايي وجود داشت كه متعلق به مهندسين بود. در اتاق دو عدد تخت و دوتا يخچال و قاليچه وجود داشت و همه چيز دست نخورده بود و افراد فرار كرده بودند. به دنبال نگهباني مي گشتيم كه علت خالي بودن كارخانه را بدانيم اما هيچ كس نبود . روبروي كارخانه روستايي بود. به آن جا رفتيم و گفتند:« عراقي ها خمسه خمسه مي زنند.» و گفتند:« نيروهاي نگهبان به شهادت رسيده اند و ما فرار كرديم و هيچ كس نيست .» براي ما در آن مقطع چيز عجيبي بود كه كارخانه اي با آن عظمت رها شده. دركارخانه كاترپيلار، كلّي لودر و بلدوزر بود. مقداري جلوتر رفتيم. به پل راه آهن رسيديم. از كنار درخت ها كه مي خواستيم عبور كنيم، عراق چند گلوله زد كه مي گفتند :« خمسه خمسه است.»ما درآن موقع نميدانستيم كه خمسه خمسه چيست. اين گلوله ها صداي عجيب داشت. مي گفتند:« عراقي ها در همين درخت ها هستند .» بعد از شناساييِ كاترپيلا به اهواز برگشتيم كه نيروها را ببريم و مستقر كنيم. آن زمان ما سه گردان داشتيم. گردان «حر»،« اباذر» و« مقداد» . فرمانده يكي از گردان ها سيد هاشم درچه اي بود و فرمانده ديگر شهيد حاج احمد نيك عيش و يك گردان هم به عنوان پشتيباني داشتيم . ما در همان درخت ها جلوي عراقي ها مستقر شديم كه سمت راست روستايي به نام «دهلاويه» بود. وقتي براي شناسايي رفتيم، از برادر درچه اي پرسيديم كه چكار كنيم ؟ ايشان گفتند: «هيچي. وقتي ما براي شناسايي مي رويم، هركجا كه برويم تكان نمي خوريم تا عراقي ها بروند. چون عراقي ها اسلحه هاي خوبي دارند. بهترين سلاح تيربار كلاش دارند و ماهيچ گونه امكاناتي نداريم.»

محمد تقي لوخي :
حدود 40 روز بود كه در كردستان محاصره شده بوديم. شب متوجه شدم كه شهيد رستمي نيست. دنبال او گشتم، وقتي پيدايش كردم ديدم جداي از بچه ها خلوت كرده و نماز شب مي خواند.

محمد حسن لوخي:
ما حدود هشت نفر نيرو با يك سلاح ژ 3 كه آن هم متعلق به بابا رستمي بود، از مشهد به مقصد تهران حركت كرديم. به برادران سلاح «ام. يك» تحويل داديم و به هر كدام هم كه سلاح ام. يك نرسيد، سرنيزه تسهيلات ام. يك تحويل داديم.
به تهران كه رسيديم از يك كنار برادران را به صف كرده و موهاي همه را با ماشين كوتاه كردند، تا همه ی نيروها يك نواخت شده و بين افراد كسي به عنوان فرمانده تشخيص داده نشود. در همان جا عكس فوري گرفتند و كارت صادر كردند و روي اين كارت ها نوشتند «برادران اعزامي از خراسان جهت شركت در عمليات منطقه جنوب» و اين كارت ها را در پادگان امام حسن (ع) تهران به ما تحويل دادند. از تهران با پيگيري زياد بابارستمي توانستيم 136 قبضه اسلحه كلاش بدون مهمات تحويل بگيريم. هر سلاحي فقط يك خشاب داشت. نيروها با اسلحه ی كلاش آشنايي نداشتند. من چون قبلاً در تسليحات كار كرده بودم و آن زمان هم به عنوان مسئول تسليحات بودم، فوري سلاح را باز كردم تا با نحوه باز و بسته كردن آن آشنا شوم. سلاح ها گريسي بود و ما مانده بوديم كه چطوري اين ها را تميز كنيم. شب آن جا مانديم و صبح حركت كرديم. از تهران تا «انديمشك» بيشتر نمي شد با قطار رفت. ساعت 1 الي 2 بود كه به «پل دختر» رسيديم و گفتند:« اگر روز ادامه مسير بدهيم، چون جاده در ديد دشمن است، امكان زدن ماشين ها مي باشد.» بابارستمي بعضي از نيروها را جمع كرد و جلسه مشورتي بين خودمان گذاشتيم و قرار شد كه تا شب همان جا توقف كنيم. در اين فرصت من تعدادي از برادران به نام هاي بهروزِ بزم آرا، برونسي، نظرنژاد، دايي، آذرنيوا و چند نفر ديگر را جمع كردم و يك كلاسِ صحرايي براي آن ها گذاشتم و نحوه ی باز و بسته كردن سلاح كلاش را به آن ها آموزش دادم. بعد هر هفت نفر يك گروه تشكيل دادند كه سلاح را چگونه بايد باز و بسته كنند. شب به طرف اهواز حركت كرديم و در محدوده «گلف» در يك مدرسه راهنمايي مستقر شديم. در طي مدّتي كه در آن جا بوديم، دو مرتبه به ما حمله كردند. دو قبضه خمپاره انداز را كشف و افرادِ آن را كه از طرف عراق حمايت مي شدند و مدعي بودند كه عراق براي هر گلوله خمپاره به آن ها هزار تومان مي دهد را دستگير كرديم. سقف يك ميني بوس را سوراخ كرده بودند و يك خمپاره 120 را در آن جاسازي كرده بودند كه در شهر حركت و شليك مي كرد. عراقي ها هم بعد از كاترپيلار، توپخانه ی خمسه خمسه داشتند كه بعضي وقت ها شليك مي كرد. ولي خوشبختانه چون ما پشت تپه مستقر بوديم به ما اصابت نمي كرد. در اهواز افرادِ كمي ديده مي شدند. بيشتر افراد شهر را در ابتداي جنگ تخليه كرده بودند. تنها كساني كه حضور فيزيكيِ فعال داشتند، منافقين بودند به طوري كه روي تمام ديوارها نوشته بودند« درود بر مجاهد».

زهرا بهادري:
يك دفعه كه از كردستان برگشته بود به من گفت : «خانم بيا تا يك خاطرة شيرين برايت تعريف كنم.» مي گفت : «يك خانم معلّم مجرّدي در سپاه سقّز فعّاليّت مي كرد . با يكي از نيروهاي پاسدار كه مي دانستم مجرّد است صحبت كردم كه مي خواهي ازدواج كني يا نه ؟ گفت : كجا ؟ با چه كسي ؟ گفتم : همين جا ، با فلاني . گفت : بلي.»
مي گفت : همان جا برنامة عقد و عروسي را راه انداختيم و اين دو نفر را به خانة بخت فرستاديم، الان هم‌، آن‌ زوج در مشهد هستند و با ما ارتباط دارند.

محمد نظام دوست:
يكبار كه با هواپيماي «130 - C » در خدمت شهيد رستمي به سنندج اعزام شديم. در فرودگاهِ سنندج به ما کار با «آر.پي. جي» را آموزش دادند و ساعاتي بعد در پاسگاهي به نام «مرتوتخان» با ضد انقلاب درگير شديم. دشمن آتش شديدي روي سرِ ما مي ريخت و همه ی نيروها در سنگرها پناه گرفته و تيراندازي مي كردند. تنها شهيد رستمي بود كه دايم در رفت و آمد بين سنگرها بود و در همين درگيري به دليل تحرّكي كه داشت مجروح شد.

حميد بافتي:
بابارستمي به بالاي پشت بام سپاه مي رفت و شهيد نيك عيش، تيربار دستش بود و آماده بود كه به داخل خيابان برود كه ضد انقلاب انگشتِ نيك عيش را هدف قرار داد. نيك عيش مي خواست تيراندازي كند، اما بابا رستمي گفت:« دست نگهداريد. تيراندازي نكنيد تا من يك هشداري به ضد انقلاب بدهم.» درهمين هنگام يك سرگردي كه به نظر مي رسيد فرمانده ژاندارمري سقز بود، داشت از آن محل عبور مي كرد كه بابا رستمي بلند فرياد كشيد:« آقاي قاسمي، به اين مردم هشدار دهيد، به اين گروه بگوييد اگر چنان چه ما تيراندازي را شروع كنيم، تمام شهر را با خاك يكسان مي كنيم. در آن صورت خشك و تر به پاي يكديگر مي سوزند.» و چهار دقيقه بيشتر هم زمان معين نكردند. سرگرد قاسمي گفت: «حداقل 15 _ 20 دقيقه به من فرصت بدهيد.» اما بابارستمي به بيش از 4 دقيقه راضي نشد. در اين چهار دقيقه تمام سلاح هايي كه داشتيم را در محل هاي تعيين شده مستقر كرديم و آماده شليك شديم. چهار دقيقه كه تمام شد، سرگرد قاسمي گفت: «اجازه مي دهيد داخل بيايم و باهم صحبت كنيم؟» بابارستمي گفت:« نه، همان بيرون بايست باهم صحبت مي كنيم. چون شما معلوم نيست طرفدار كدام گروه هستي.» به هر صورت مسائل خاتمه پيدا كرد.

حسن رستمي:
يكي از همرزمان پدرم نقل مي كرد:
در منطقه ی جنگي كه بوديم بابارستمي نان هاي اضافي را جمع مي كرد و در گوشه اي پنهان مي كرد و زماني كه در محاصره قرار گرفته بوديم، از آن نان هاي ذخيره شده استفاده مي كرديم.

ن .م رهبر:
در منطقه اهواز بوديم. واقعاً در حالتي بحراني قرار گرفته بودم كه امكانات نداشتيم. مهمات نداشتيم . خيلي دشوار بود . زمان بني صدر هم بود و امكانات نمي دادند . سپاه كه خودش چيزي نداشت . بايد از ارتش مهمات مي گرفتيم . از ارتش تجهيزات مي گرفتيم . يك مقداري سخت گيري مي كردند . ولي ايشان به قدري نسبت به ارتشي ها از جمله شهيد فلاحي، خوب رفتار كرده بودند كه علاقه ی شديدی به شهيد رستمي پيدا كرده بود. من خودم يادم هست كه ايشان شهيد رستمي را به عنوان يك برادر در بغل مي گرفت و به تمام پادگان ها دستور داده بود هر امكاناتي كه مي خواهند به ايشان بدهند. من يك سري يك نامه اي از خود شهيد فلاحي گرفتم و رفتيم از يكي از پادگان ها که يادم نيست در جاده ماهشهر بود يا زاغه مهمات بود، مقدار زيادي مهمات براي نيروهايمان گرفتيم .

سيد هاشم درچه اي :
ما در «بانه» كه بوديم از نظر آذوقه ، دچار مشكل شده بوديم . بابا رستمي به «سردشت» رفت و يك باره ديديم كه با يك هلي كوپتر آمد ، آن موقع به پاسدارها هلي كوپتر نمي دادند و آذوقه آورد . براي ما گلابي هایی آورده بود كه تا آن موقع مثل آن را نديده بوديم .

زهرا بهادري :
يكي از برادران تعريف مي كرد كه:
در جبهه با حضور آيت ا... خامنه اي، بني صدر و آقاي رستمي و تعدادي ديگر از مسئولين جنگ جلسه اي تشكيل شده بود. آقاي رستمي در آن جلسه مي گويد:« به ما نيرو و مهمات بدهيد.» بني صدر در جواب آقاي رستمي مي گويد: «مگر مهمات نقل و نبات است كه به شما بدهيم؟» اما رهبر عزيزمان دست روي شانه آقاي رستمي مي گذارد و مي گويد:« عزيز من، مي دانم كه شما خسته ايد و مشكلات زيادي است اما اگر صبر كنيد انشاءا... با صبر كارها درست مي شود.»

محمد اكبريان :
ضد انقلاب مدعي بود كه جاده هاي كردستان در دست آن هاست . به همين دليل همان شب اولي كه ما به وسيله اتوبوس توانستيم وارد شهرِ «سقز» شويم، ضد انقلاب حسابي عصباني شده بود. و همان شب اول تيراندازي زيادي كردند و از هر نوع سلاحي كه در اختيار داشتند استفاده كردند . در مقابل ما هم با آن ها درگير شديم و تير اندازي كرديم . من به يكي از دوستان گفتم:« اين طوري فايده اي ندارد كه ما اين جا بايستيم و ضد انقلاب ما را هدف قرار بدهد. من تير اندازي بلد نيستم ولي اگر شده ميروم وبا چوب آن ها را مي زنم .» بابارستمي فرياد زد وگفت:« شما را به زهرا تيراندازي نكنيد. چون اين سلاحهايي كه ما داريم سلاح هاي تعميراتي است. تا زماني كه دشمن به نزديك شما نرسيده و مطمئن نيستيد كه تير به هدف مي خورد، تيراندازي نكنيد. در موقع تيراندازي هم سعي كنيد تيرتان صد در صد به هدف بخورد.» لازم به يادآوري است كه در آن زمان شهرباني و ژاندارمري در اختيار دشمن بود. در ادامه بابارستمي گفت:« اگر قرار باشد كه ما در يك جا جمع شويم، دشمن متوجه كمي جمعيت ما خواهد شد. براي اين كه قلب دشمن را پر از ترس و وحشت كنيم، بايد گسترده و پراكنده شويم تا نتواند شهر را از چنگ ما خارج سازد.»

حميد بافتي :
حدود دو الي سه روز از شروع جنگ گذشته بود كه بابارستمي طي هماهنگي با سرهنگ كوچك زاده فرمانده ژاندارمري وقت، حدود پنج هزار و چهارصد نفر از نيروهاي مردمي را سازماندهي و راهي اهواز كردند. به اهواز كه رسيديم از اين تعداد نيرو حدود دو هزار نفر در اختيار شهيد چمران و جنگ هاي نامنظم قرار گرفت و بقيه در اختيار خودمان بود. نيروها حدود 24 ساعت به آداب و رسوم تيراندازي توجيه شدند كه بدانند اسلحه را چگونه به دست بگيرندو... قبل از اين كه درخواست نيرو بشود ايشان نيرو را بسيج كرد و در اهواز مستقر نمود. جالب اين جا بود كه تمام سلاح هاي نيروها، «ام.يك» بود كه از ژاندارمري تحويل گرفته بوديم. رفته بوديم براي ظهر نيروها آب و غذا تهيه كنيم. سرانجام مقداري نان و سيب زميني تهيه كرديم و براي نيروها آورديم و در همان ميدان تير به نيروها داديم. تعدادي ماشين تهيه كرديم و راه افتاديم. در آن زمان سپاه پولي هم نداشت كه در اختيار ما قرار دهد. يك مبلغ جزئي از جايي تهيه كرده بوديم و با توكّل به خدا حركت را آغاز كرديم. صبحانه را در سبزوار خورديم و حركت كرديم. يك ماشين آهو داشتيم با يك سيمرغ كه مقداري مهمات داخلش حمل مي كرديم و يك اسلحه «كاليبر 50 » هم رويش نصب كرده بوديم كه چنان چه خطري ما را تهديد كرد، در بين راه از خود دفاع كنيم. به «سر بچگان» كه رسيديم، ديديم حدود 20 يا 30 دستگاه ماشين پارك كرده اند. بابارستمي رفته بود و يك گوشه اي سرش را روي ماشين گذاشته بود و كسي هم متوجه نبود كه ايشان كجا رفته است. داشت فكر مي كرد كه با اين بيست وچند هزار تومان اين همه نيرو را چگونه به مقصد برساند. در همين حين دست به شانه اش زدم. گفت:« ول كن حميد كه تو گوشت مي زنم. برو بگذار به كارم برسم.» گفتم: «بابا پول مي خواهي ديگر جانمان را كه نمي خواهي. هر چه بخواهي هست.» گفت:« از كجا؟» گفتم: « يادت هست پولي به من دادي براي سفر به سنندج؟» گفت:« مگر شما خرج نكردي؟» گفتم:« نه. من مجروح شدم و برگشتم.» نيروها هم خودشان تأمين كردند. پول را همرا هم آوردم. يادم نمي رود همان جا ايشان رفت وضو گرفت و دو ركعت نماز شكر به جا آورد كه خدايا آبروي اين بچه مسلمان ها را حفظ كردي. كم كم به طرف «اراك» و «خرم آباد» حركت كرديم و شام را در خرم آباد صرف كرديم و به طرف «پل دختر» و «انديمشك» راه افتاديم. در بين راه گفتند:« بايد طوري حركت كنيد كه شب از منطقه ی «دزفول» رد شويد و گرنه تمام ستون را مي زنند. مردم وقتي اين نيروها را مي ديدند با خوشان مي گفتند:« با اين نيروها مي روند كه عراق را بگيرند؟» در پل دختر كه رسيديم يادم مي آيد كه آژير خطر پخش شد و گفتند: «هواپيما ها قصد تجاوز دارند.» كاليبر 50 همراهمان چند عدد تير هوايي شليك كرد و مردم حسابي روحيه گرفتند. بين انديمشك و پل دختر كنار رودخانه، كاروان را نگه داشتيم تا هوا خوب تاريك شود. مي خواستيم از راه وسط برويم كه اجازه ندادند و گفتند:« عراقي ها تا شوش آمده اند و جاده انديمشك، شوش و دزفول بسته است.» بابارستمي گفت:« نيمه هاي شب است اشكال ندارد.» يادم نمي رود فيش هاي چراغ عقب سيمرغ را كشيديم كه وقتي ترمز مي زنيم چراغ هايش روشن نشود كه آقاي باغبان گفت:« چشم هايم ديد ندارد.» گفتم:« چشم هاي من در تاريكي ديد زيادي دارد.» آهسته آهسته حركت كرديم تا به اهواز رسيديم. وارد اهواز كه شديم نمي دانستيم به كجا برويم. گفتند:« به طرف جاده «اُميديه» برويد. زيرا آن طرف امنيتش بيشتر است. رفتيم تا به مقابل گلف رسيديم. يكي از نيروها پياده شد و از افرادي كه آن جا ايستاده بودند، سئوال كرد كه اين جا سپاه است؟ گفتند:« بله. اينجا سپاه است. برويد داخل. » رفتيم زير درخت ها. بابارستمي اولين كاري كه كرد يك مكان مستقلي براي نيروها مشخص كرد كه مستقل باشيم. فرداي آن روز با برادر شمخاني آشنا شديم.

زهرا بهادري:
روز بعد از اين كه بابا رستمي به جبهه رفت، ساعت 9 - 10 صبح بود كه درب خانه به صدا در آمد. رفتم درب را باز كردم ، ديدم دو نفر از برادران سپاه خراسان با حالتي نگران ايستاده اند، گفتند:« منزل آقاي رستمي همين جا است؟» گفتم : «بله ، بفرمائيد ، چه كارداريد؟» اين دو برادر به هم نگاه مي كردند ، مثل اين كه مي خواستند چيزي را بگويند . گفتند:« چيزي نيست ، براي احوال پرسي آمده بوديم.» گفتم :« نه ، شما براي احوال پرسي آمده بوديم.» گفتم :« نه ، شما براي احوال پرسي نيامده ايد ، راستش را بگوييد چه شده است ؟» گفتند: «راستش آقاي رستمي مقداري زخمي شده اند و رفته اند كه ايشان را با هلي كوپتر (چرخبال) بياورند و در مشهد بستري كنند ، يك دفعه ديدم اشكهاي اين دو برادر جاري شد و دست و پايشان مي لرزد ، گفتم:« شما را به خدا سوگند مي دهم بگوييد چه شده است؟» در اين فاصله تعدادي از زنان و مردان همسايه جمع شده بودند ، من خودم را براي شنيدن خبر شهادت همسرم آماده كرده بودم ، به همسايه ها گفتم :« شما ببينيد اين برادرها چه مي گويند؟» اين دو برادر به همسايه ها گفته بودند كه آقاي رستمي شهيد شده است.

غلام حسين محمودي :
به همراه يك ستون از ارتش در عمليات پاكسازي كردستان شركت كرده بوديم . فرمانده ما ، شهيد بابا محمد رستمي ، دستور داد كه همگي لباس نظامي بپوشيم . براي خودش درجه ی استواري نصب كرده بود . ما هم لباس سربازي پوشيديم. مي گفت:« دموكرات ها و كوموله ها نسبت به ارتش زياد حساس نيستند .» به دو كيلومتري سقز كه رسيديم، جلوي ما را گرفتند. گفتند:« اگر پاسداري همراه شما هست تحويل دهيد و بعد خودتان وارد شهر شويد.» فرمانده ارتشي ها تا خواست ما را معرفي كند ، شهيد رستمي سريع صدايش كرد و گفت : «اگر يكي از ما اسير شود، همه نيروها از بين مي روند . چون بچه ها ي ما اسارت را قبول نمي كنند . اين ها براي شهادت آمده اند؛ اگر آن ها بفهمند نمي گذارند ، يك نفر زنده از روي پل عبور كند . بعد خطاب به دموكرات ها گفت:« شما مي توانيد تمام ماشين ها را بازرسي كنيد . يك پاسدار هم نمي بينيد .» گفتند:« به ما اعلام شده يك ستون از نيروهاي سپاه از سنندج به سوي سقز حركت كرده اند و فرمانده آن ها هم رستمي است . شهيد جواب داد: «شما برويد فرياد بزنيد رستمي را مي خواهيم، اگر باشد خودش را معرفي مي كند .» آمدند ، چادرها را بالا زدند و نگاه كردند، ولي متوجه نشدند . گفتند كه پاسدار نيستيد ، مي توانيد سربازهايتان را گروه ، گروه از روي پل عبور دهيد . اولين گروه ارتشي ها بودند كه اعلام آمادگي كردند . اما به محض اين كه روي پل آمدند ، كوموله ها شروع به پرتاب نارنجك كردند ، درگيري شروع شد . اما سرانجام با فرماندهي شهيد بابا رستمي توانستيم پل را آزاد كنيم و وارد شهر بشويم .

حميد بافتي :
يك شب من رفته بودم مقداري وسيله تهيه كنم . بابا رستمي ماشينی را به رانندگي «فرهادي» سوار شده بود و از ستاد چراغ خاموش بيرون رفته بود . يك كاميون آمده بود و روي اين ماشين رفته بود ماشين بابا رستمي آتش گرفته و خود بابا رستمي ضربه محكمي خورده بود و ماشين هم از بين رفته بود . دست و پاي بابا رستمي و فرهادي از چند جا خراشيده و زخمي شده بود . بابا رستمي را نزد دكتر جاويد برديم . آقاي دكتر جاويد وضعيت بابا رستمي را كه ديد گفت :« شما بايد حداقل ده روز استراحت كنيد.» اما بابا رستمي با مختصر پانسماني بلند شد و پيگيري كارها را به عهده گرفت . در صورتي كه تا چند روز آمپي سيلين يك ميليون و200 ! تزريق مي كرد كه زخمهايش عفونت نكند .

علي معدني:
همراه ايشان در يك جلسه اي كه آن موقع مقام معظم رهبري حضرت آيت ا... خامنه اي هم تشريف داشتند در پادگان گلف اهواز شركت كرديم . مقام معظم رهبري در آن موقع فكر مي كنم نماينده حضرت امام در ستادِ جنگ بودند ، در آن جلسه هر كس نظري داشت و مي گفت که بايد چه كار كنيم .مقام معظم رهبري در آن موقع نظرات هيچ كدام از پاسدارهايي كه آن جا بودند را قبول نكرد ، شهيد رستمي در آن جا يك پيشنهادي به مقام معظم رهبري داد و گفت :« آقا با تدبير من بايد با وضعيت كنوني ارتش بسازيم وامكانات و وسايل را به نحوي كه آن ها دلشان مي خواهد از آن ها بگيريم.» و مثالي زد. دقيقاً يادم است كه آن جا مقام معظم رهبري به شهيد فرمودند :« احسنت ، اين پيشنهاد پخته است .» به اين پيشنهاد توجه كرد و جلسه اي جداگانه مقام معظم رهبري در پادگان گلف اهواز با شهيد رستمي گرفتند.

محمد تقي لوخي :
از تهران به شهيد رستمي دستور رسيد كه بايد براي سركوب شورش گنبد وارد عمل شود . شهيد همان اول گفت :« من در صورتي وارد گنبد مي شوم كه نيروهاي اصفهان و لشكر از شهر خارج شوند.» جلسه اي برگزار شد . بعد از جلسه نيروها را آماده كرد . گفت :« همگي بايد ورزش كنيم تا براي انجام عمليات گرم و آماده باشند. عمليات شروع شد . آخر گنبد پلي بود كه گرفتيم و از آن به بعد توانستيم منطقه را تحت كنترل در آوريم و در مدت 2 ساعت توانستيم شهر را به فرماندهي شهيد رستمي پاكسازي كنيم.

حميد بافتي:
وقتي جنگ شروع شده بود، شب اعلام شد كه همه ی چراغ هاي خيابان ها و مغازه ها را خاموش كنيد؛ به همين دليل بعضي از افراد سنگ به سوي شيشه ها پرتاب مي كردند و لامپ را خاموش كرده و خسارت وارد مي كردند و بعضي هم كليد كنتورها را خاموش مي كردند. اما بابارستمي به خاطر عدم وارد آمدن خسارت به مردم با صدا و سيما تماس گرفتند و اعلام كردند كه از مغازه داران خواسته شود تا بيايند و چراغ هاي مغازه را خاموش كنند.

زهرا بهادري :
يك دفعه به شوخي گفت:« نگاه كن خانم، شما اصلاً قدر من را نمي داني، براي من ارزش قائل نيستي، ببين بازهم زنده باد كردها، مي گويند هر كس سرپاسداري را براي ما بياورد، اين قدر جايزه مي دهيم، براي سر ما جايزه تعيين كرده اند، ما اين قدر ارزش پيدا كرده ايم، آن وقت شما از ما گله مي كني كه كجا بودي؟ چرا مي روي و ما را تنها مي گذاري.»

غلام حسين محمودي:
چهار نفر بوديم بستني مي خورديم و به طرف ساختمان سپاه مي آمديم . گويا در راه شهيد رستمي ما را مي بيند ولي خودش را نشان نمي دهد . وقتي داخل ساختمان با هم روبرو شديم . شهيد گفت : «كاري كه شما در خيابان كرديد ، آن هم در لباس سپاه ناخوشايند بود . اگر با لباس شخصي بوديد مشكل نداشت . اما حالا شما با اين كارتان به اين لباس لطمه زديد. آن هم لباسي كه امام آن را بوسيد و به آن افتخار مي كند . شما با اين لباس بايد طوري رفتار كنيد كه مردم درس بگيرند.»

ن .م بزم آرا:
در يكي از عمليات هاي پاتك عراقي ، كه نيروهاي خراسان در سوسنگرد ( يا هويزه ) تجمع كرده بودند و استقرار داشتند، در خدمت شهيد رستمي بوديم ، يكي از شب ها عراقي ها پاتك زدند و با تانك ها نزديك من آمدند. حدود تقريباً 100 متر با جاده فاصله داشتند. صبح زود برادرانمان را غافلگير كرده بودند . ما اين طرف جاده بوديم و آن ها آن طرف جاده . در كنار ما برادري بود كه اسمش را الان به خاطر ندارم . استواري بود از نيروهاي لشكر پيروز 77 خراسان ، كه با 4 قبضه «خمپارة 81 » به گردان ما آمده بود . شهيد رستمي با ايشان يك هماهنگي كرد و اين 4 قبضه خمپاره سريعاً شروع كردند به گلوله گذاري و نيروهاي بعثي را به سزاي اعمالشان رساندند ، در آن جا ما مقداري غنيمت گرفتيم ، حدود 6 دستگاه تانك ما از اين ها غنيمت گرفتيم ، كه بعد با دستور سردار رشيد اسلام رستمي با هماهنگي فرمانده محترم فعلي سپاه ، سردار اسلام صفوي آن تانك ها را ما به مشهد فرستاديم ، در آن عمليات برادران ما سختي هاي زيادي تحمل كردند .

محمد حسين آذرنيوا :
من يك سري آماده شده بودم كه به اتفاق بابا رستمي به منطقه بروم. بر همين اساس خودم را آماده كردم و رفتم كه سوار اتوبوس شوم ، من را برگرداند و گفت :« شما اينجا باش و كارها را پيگيري كن و نگذاشت كه اعزام بشوم .»

محمد قاضي :
بعد از دو هفته كه در يك جا مستقر بوديم و كار خاصي انجام نشده بود ، نيروهايي كه با هم بوديم از من خواستند كه نزد بابا رستمي بروم واز ايشان درخواست كنم ما را به محل ديگري انتقال دهند كه لااقل بيكار نباشيم . وقتي به حضور بابا رستمي رسيديم و اين پيشنهاد را مطرح كردم ، بابا رستمي در جواب من فرمودند كه امام صادق (ع) مي فرمايند : «اگر همه ی دنيا را يك لقمه كني و آن لقمه را بدهي مؤمن بخورد كم است .» شما اين جا براي جنگ آمده ايد و همين جا براي شما منطقه است . هر وقت صلاح باشد كه به جاي ديگر برويد اين كار را خواهيم كرد .

حميد بافتي:
يك روز در اثر بي توجهي و سهل انگاري ، يكي دو مين منفجر مي شود و دو تا از بچه ها شهيد و دو تا از بچه ها مجروح مي شوند . وقتي اين خبر به شهيد رستمي مي رسد ، شهيد از ناراحتي بر سر فرمانده گردان فرياد مي كشد:« چرا اين طور شد ؟ شما كه فرمانده يك گردان هستيد اجازه مي دهيد بچه ها بروند و اين جوري شهيد شوند ؟ درست است كه ما براي شهادت آمديم ولي هدفمان چيز ديگري است . نبايد بدون هدف كشته شويم . ديگه نبينم برويد نارنجك توي دل آب بيندازيد كه ماهي بگيريد . خرجي كه با زحمت به دست مي آيد شما براي ماهيگيري استفاده مي كنيد. جواب خون شهداء را چه مي دهيد ؟ اگر امام از من سؤال كرد چه جوابي بدهم ؟»

محمد حسين آذرنيوا :
شهيد رستمي وقتي مي خواست نيروها را به جبهه كردستان اعزام كند، گفت :« فلاني ! من حاضرم حقوق يك ماهم را به يكي از اين بچه ها ببخشم و به جاي او به جبهه بروم .» شهيد رستمي بعد از رفتن بچه ها آمد ، وارد دفتر من شد كه آماده شود . وقتي كوپن هاي بنزين را به او دادم گفت :« اين آخرين كوپني است كه از شما مي گيرم .» خنديدم و گفتم:« يعني وقتي برگشتي مي خواهي بساط ما را جمع كني ؟» در جوابم لبخندي زد و رفت . بعد از مدتي خبر شهادتش رسيد.

محمد حسن لوخي:
وقتي بابا رستمي شهيد شدند ، آقاي صفايي كه آن زمان مسئوليت سپاه را داشتند به اهواز آمدند. برادران وقتي آقاي صفايي را ديدند، هر كدام درگوشه اي نشسته و گريه مي كردند. خلاصه آقاي صفايي جلسه اي تشكيل دادند و صحبت كردند و از نيروها خواستند كه مسئوليت بابا رستمي را يكي به عهده بگيرد و مثالي زدند كه هر پرچمي كه از دست سرداري بيفتد ، سردار ديگري آن برداشته و به ميدان مي رود.

زهرا بهادري:
يك شب ساعت 11_12 شب بود كه آقاي رستمي به منزل ما آمد . ماشين را داخل حياط آورد هنوز به درون خانه نرسيده بود كه يك مرتبه بي سيم تماس گرفت ، ديدم آقاي رستمي برگشت كه بيرون برود . گفتم:« آقاي رستمي كجا مي رويد ؟» گفت : «يك كار كوچك پيش آمده سريع مي روم و برمي گردم.» يك ساعت كه گذشت ديدم ماشين بوق مي زند ، برادرم رفت و در را باز كرد ، برادرم يك خانم جوان را ديده بود كه با يك روسري كوتاه و بلوز و شلوار داخل ماشين نشسته است . آن خانم جوان را آورد داخل و به يكي از اتاق ها برد و بعد آمد و گفت :« خانم يك ميهمان داريم .» گفتم :« ميهمان چه كسي است ؟» گفت:« يك پير زني است و امشب ميهمان ماست ، يك دست رختخواب بده برايش ببرم .» گفتم :« پس بگذار من رختخواب را برايش ببرم .» گفت :« شما نمي خواهد زحمت بكشيد.» صبح كه از خواب بيدار شدم ، درب خانة ما به صدا در آمد. گفت :« با آقاي رستمي كار دارم .» در همين زمان كه آقاي رستمي دم در خانه مشغول صحبت بود ، كنجكاوي من شروع شد ، گفتم:« بروم از پشت شيشه نگاه كنم و ببينم كه اين فرد كيست ؟» تا نگاه كردم چشمم به دختر جواني افتاد ، من ناراحت شدم . وقتي آقاي رستمي به درون آشپزخانه آمد گفتم :« آقاي رستمي پيرزني كه مي گفتي ايشان است؟» بعد خنديد ، من گفتم :« يا جاي من در اين خانه است يا جاي اين دختر خانم.» گفت :« نگاه كن خانم جان ايشان مثل اولادت مي ماند . سپاه ايشان را گرفته بود. من به خانه آوردمش كه شما مادرش بشوي و من هم پدرش.» خلاصه گفت :« من مي روم صحبت مي كنم كه بيايند و ايشان را ببرند.» يك وقت متوجه شدم كه ايشان سر از كردستان در آورده است و اين خواهر را به حاج آقا صفايي سپرده. اين دختر خانم چهار ماه در خانه ما بود و آقاي رستمي مي گفت :« مي خواهم به شما ثابت بكنم كه اين خواهر اين دنيا و آن دنياي من است.» بعد از چهار ماه اين دختر را به عقد يكي از برادران سپاه در آورد. مقداري وسايل برايش تهيه كرد و عروسش كرد الان آن خواهر در مشهد زندگي مي كند و 4 بچه هم دارد .

حميد بافتي :
در سقز كه بوديم در طي ده روز دو بار شهيد چمران ، بابا رستمي را به كرمانشاه اعزام كردند . در ضمن در سقز تعدادي پيش مرگِ كُرد مسلمان داشتيم كه خانواده هايشان را در سپاه اسكان داده بوديم. به دليل تهديدي كه عليه آن ها وجود داشت و در آن مقطع حدود 60 الي 62 خانواده پيش مرگ را در ستاد جا داده بوديم و بابا رستمي اولين «شنوكي» را كه از كرمانشاه فرستاده بود ، سفارش كرده بود كه خانواده پيش مرگ ها را بفرستيد . خانواده ها را كه برده بودند در خود هوانيروز كرمانشاه به آنها اسكان داده بودند تا اينكه اوضاع سقز آرام شد و خانواده ها به شهر خود بازگشتند.

محمد ابراهيم نصيري:
روز ده دي به اتفاق بابارستمي صبح از خانه بيرون آمده و به چهار راه شهداء جلوي خانه آيت ا... شيرازي رفتيم. وقتي به آن جا رسيديم، ديديم جلوي نيروي پايداري سابق شلوغ است. مردم مي خواستند نيروي پايداري را بگيرند. از طرف نيروي پايداري هم خيلي تيراندازي مي شد. در همين حين از طرف منزل آيت ا... شيرازي پيام آوردند كه به طرف بيمارستان امام رضا (ع) برويد كه آن جا به شما نياز دارند. من به اتفاق بابارستمي به طرف بيمارستان امام رضا (ع) حركت كرديم، ديديم آن جا هم خيلي شلوغ است. به داخل بخش مراجعه كرديم. گفته شد نيازي به شما نيست. شما اگر اين جا باشيد بيشتر مزاحم هستيد. ما به اندازه كافي پرسنل داريم. به اتفاق بابارستمي دوباره به طرف چهارراه شهدا برگشتيم كه اعلام شد تانك ها از پادگان خارج شده و هر كس را در خيابان ببينند به سمت او تيراندازي مي كنند. هر چه در مسير تانك ها بود از روي آن رد مي شدند. ظهر شد و مثل اين كه اعلام كردند حكومت نظامي اعلام شده است. كمتر كسي داخل خيابان ديده مي شد. من به بابارستمي گفتم:« به خانه برويم، اينجا جاي ايستادن نيست .» يك ماشين قراضه اي هم داشتم كه در خيابان آزادي پارك كرده بودم. گفت:« برويم ماشين را برداريم كه از بين نبرند.» گفتم:« نه.» هر چه گفت بيا برويم، من ترسيدم و به زور بابارستمي را به خانه آوردم. ساعت 2 _ 3 بعد از ظهر بود كه ديدم درب خانه به صدا درآمد. وقتي رفتم ديدم بابارستمي است. گفت:« برويم ماشين را برداريم بياوريم و در ضمن ببينيم در شهر چه خبر است؟» پياده به چهارراه شهدا آمديم. كمتر كسي در خيابان ديده مي شد. هر چه ماشين اطراف خيابان پارك شده بود همه را له كرده بودند. فقط ژيان قراضه ما سالم مانده بود. خلاصه ماشين را سوار شده و به اتفاق ايشان دور حرم يك دوري زديم كه باز ديدم تانك ها به اطراف حرم حمله كردند. البته درگيري پيش نيامد. يك ساعتي بوديم و بعد به طرف خانه برگشتيم.

محمد ابراهيم نصیري :
شهيد رستمي تدبيري داشتند كه ما آتش دشمن را منحرف كنيم . اشاره داشتند كه گاهي از اين لاستيك ها ي ماشين ها كه در بيابان ريخته، يك زاويه اي بگيريد و چند تا گلوله به طرف دشمن از آن زاويه شليك كنيد. آن وقت ها عراقي ها توپ ها را 5 تا 5 رها مي كردند ، آن جا مي گفتند كه اين ها توپ هاي عراقي هاست. ما مي گفتيم:« چه كار بكنيم؟» ايشان مي گفتند : «اگر شما از زاويه اي كه نيروها در آن نيست بتوانيد چند تا گلوله شليك كنيد؛ من فكر مي كنم كه اين ثمربخش باشد.» ما اين ماشين را برداشتيم وآتش را از جايي كه مناسب بود مي ریختیم و يك زاويه اي انتخاب مي كرديم. گاهي سمت چپ نيرو ، گاهي سمت راست نيرو. يك دو ، سه مرحله اي اين اتفاق افتاد و واقعاً مثمر ثمر هم بود . اين لاستيك ها را با خودمان مي برديم. بعد از آن جا چند گلوله با خمپاره 120 شليك مي كرديم. بعد هم مي گفتند :« اگر ديديد از طرف دشمن گلوله آمد ، لاستيك ها را آتش بزنيد.» ما صبر مي كرديم تا ببينيم آتش دشمن از کدام طرف مي آيد . گلوله ها طوري شليك مي شد كه آن ها تشخيص مي دادند از كدام زاويه است و از كجا دارد اين گلوله ها شليك مي شود . چهار پنج تا گلوله كه به آن سمت مي آمد ، بعد ما لاستيك ها را آتش مي زديم ، وقتي كه آتش مي خورد و دود لاستيك بلند مي شد ، يك وقت مي ديديم همه آتشي كه روي رزمندگان ريخته مي شد ، به آن سمت برگشته و يا گراهاي آن سمت را گرفتند و مرتب به آن طرف شليك مي شود و ما راحت مي نشستيم و بچه ها هم شب راحت بودند، اين يكي از تاكتيك هايي بود كه ايشان عمل مي كرد.

محمد حسين آذرنيوا :
در محوطة راه آهنِ شهر منتظر شروع كشتي بوديم. جمشيد خان رئيس كشتي گيران «چوخه» حريف مي طلبيد. همچنان منتظر نشسته بوديم كه ديديم، جواني خوش اندام و ورزيده كه سرباز هم بود جلو آمد. به او گفتند:« بهتر است با نفرات دوم يا سوم كشتي بگيري!» گفت:« نه، من فقط با جمشيد خان مي خواهم كشتي بگيرم.» خلاصه دور ميدان دوري زد. پيشاني و شال سبز سيدي را كه در جمع بود بوسيد. مبارزه شروع شد. دست به گريبان شدند و بعد از چند دقيقه ديدم كه آن جوان پاهاي جمشيد خان را بالا برد و او را با پشت به زمين كوبيد. جمشيد خان شكست خورده و همراه با طرفدارانش صحنه را ترك كردند. اين ماجرا گذشت تا اين كه در سپاه مشغول خدمت شدم، و يك بار ديگر آن جا با اين جوان روبرو شدم آن موقع بود كه فهميدم آن جوان همين شهيد رستمي است.

سيد هاشم درچه اي :
وقتي ما به «بانه» رسيديم ، در خدمت آقاي دكتر چمران بوديم . دكتر چمران به نيروهاي ارتش كه آن موقع همراهش بودند، گفت :« ارتفاعات اطراف را بگيريد.» تدبير نظامي خيلي درستي بود. بانه يك شهري است كه در گودي واقع شده . چهار طرفش ارتفاعات بلندي دارد كه به بانه اشراف دارد . يعني اگر كسي ارتفاعات را بگيرد، بر آنهايي كه در شهر هستند نيز مسلّط است وآن ها توان نظامي ديگری ندارند و از نظر نظامي واقعاً محكوم هستند. وقتي شهيد چمران به فرمانده نيروهاي ارتش دستور گرفتن ارتفاعات را داد ، ايشان گفت :« من نمي توانم و حتي من اجازه ورود به بانه را ندارم.» بعد شهيد چمران رو به شهيد رستمي كرد و از او خواست که او این کار را بکند. اشتياق و استقبال شهيد رستمي ، آن ايستادن و آمادگي شهيد رستمي همه باعث مي شد كه سردار چمران اين مسئوليت را به ايشان بدهد. ايشان بلافاصله گفت :« بچه های گروه یک جلو.» و اتفاقاً من جزء گروه يك بودم. گفت : «گروه يك اين تپه را اشغال كند .» البته برای بچه هاي تك آور چون آموزش هاي نظامي به آنان روحيا ت والايي داده و اين ها را نسبت به كارشان خيلي قوي كرده بود ،يك اشاره و يك كلام كفايت مي كرد كه اين ها چگونه شكل بگيرند و در چه جهتي و با چه فاصله اي و از كدام جهت نسبت به همديگر موضع داشته باشند و حركت كنند. البته آن ها وسط راه به ما مي رسند .

مجيد اكبر زاده:
در يك روز يادم هست كه سربازان و افرادي كه آن زمان با تانك و... وارد صحنه بودند مردم را مي زدند و اذيت مي كردند. همه مي دانيم كه چه اوضاع و احوالي بود. خود شهيد بزرگوار كه همراه مردم بود وارد يك كوچه بن بستي شد . مردم نيز فكر نمي كردند كه كوچه بن بست است . ايشان وارد شد و همه با هم وارد شديم . بعد يك سرباز كه توجيه نبود و مسائل را نمي دانست ، با تفنگ و قنداق تفنگ مردم را مي زد و اذيت مي كرد و از اين كارش لذّت مي برد . دقيقاً يادم هست كه شهيد رستمي تفنگ او را گرفت و وقتي سرباز تفنگش را از دست داد، رنگش پريد و التماس مي كرد كه تفنگ را بدهيد و بالاخره من را اعدام خواهند كرد . شهيد نصيحتش مي كرد و مي گفت:« آخر تو نمي فهمي كه چه مي كني. چرا اين قدر ناداني؟» آن سرباز گفت:« آخر به من دستور داده اند و من نيز بايد اين دستور را اجرا كنم.» بعد ايشان اشاره كرد كه اين كار تو كمك به ظلم است و كمك به ظالم و تو نيز در اين ظلم شريك هستي ، او اصرار مي كرد كه تفنگ مرا بدهيد. ايشان هم خشاب ژ 3 را باز كرد و تفنگ را به او داد ، او باز اصرار مي كرد اگر خشاب را ندهي مرا مي كشند و از بين مي برند. اين جا ديگر شهيد رستمي احتياط كرد كه اگر خشاب را به او مي داد او شايد باز جهالت بدتر ازاين مي كرد و لذا گفت :« اين خشاب را به منزل حضرت آيت ا... شيرازي مي دهم و شما برويد و از آن جا بگيريد و اين كار را هم كرد.»

مجيد اكبر زاده :
من خاطرم هست كه يك شب از كارت پستال هاي عكس امام كه شهيد رستمي داده بودند، براي جلسه ی ما يكي بيشتر نداده بودند وآن را هم لاي قرآن گذاشته بوديم. آن شب ديديم غريبه اي وارد جلسه شد. البته آن فرد را مي شناختيم . ايشان از همان اهل محل بود و از همان باز نشسته هاي ارتش آن زمان . ايشان آمدند نشستند و وفاداري ايشان به رژيم سلطنتي براي تمام اهل جلسه محرز بود. ايشان نشستند و ديدند كه جلسه قرآن هست . روحاني معظم جلسه هم با اشاره سر به ايشان خوش آمد گفتند و ما هم نمي دانستيم كه آن تمثال مبارك را داخل كداميك ازاين قرآن ها گذاشته ايم. حالا مشيّت چه بود كه آن قرآني كه تمثال مبارك حضرت امام لاي آن بود ، به دست اين آقا افتاد و يك مرتبه ديديم كه اين خيلي آرام اطرافش را نگاه كرد و چند دقيقه اي بيش نبود كه نشسته بود بلند شد و عذر خواهي كرد كه من بر مي گردم. به محضي كه ايشان از درب اتاق خارج شد، سيد روحاني محفل به صاحب بيت اشاره كرد كه ايشان را دنبال كنيد، ببینید كجا مي رود و بلا فاصله قرآن را نگاه كرديم ديديم كه تمثال مبارك حضرت امام داخل همان قرآن است. آن زمان هم مستحضر هستيد كه داشتن تمثال حضرت امام از نظر آن ها جرم بود. روحاني محفلمان اشاره كردند كه اين جا را ترك كنيد . هنوز اهل جلسه آن جا را ترك نكرده بودند كه صاحب بيت وارد شد و گفت :« آن سواري كه مي بينيد پايين ايستاده مال ساواكي هاست و قرار است كه بريزند به خانه و همه را ببرند. البته خدا نگهدارِ مردم خوب و مومن ميهن اسلامي ما باشد . آن زمان هم افرادي بودند كه ياري مي دادند و همراهي مي كردند و از رژيم سلطنتي منزجر و متنفر بودند . همسايه ديوار به ديوار باني محفل جزو افرادي بود كه با ما همراه بود . با هماهنگي صاحب خانه به داخل منزل آن برادرمان رفتيم . درب خانه آن ها كه از كوچه بعدي باز مي شد. از آن جا همه به سلامتي آن شب به خانه هايمان رفتيم . البته براي صاحب بيت مشكلاتي به وجود آوردند و ايشان را هم بردند . بيشتر از يكي دو ساعت شايد 4-5 ساعت ايشان را نگه نداشتند و چون آن ها مدركي در دست نداشتند، به ايشان گفته بودند كه شما اين ها را فراري داده ايد . ايشان هم گفته بود:« نخير ، اين ها اهل جلسه هستند و ما برنامه قرائت قرآن داريم و آن ها قرآنشان را خواندند و بعد هم رفتند.»

ابراهيم نصيري:
در سال 56 يك روز تعطيلي به اتفاق بابا رستمي به يك جمعي رفتيم كه در خانه اي نشسته بودند ونواري از حضرت امام (ره) را گوش مي كردند. من هم به اتفاق نوار را گوش دادم و بعد قرار شد نوار را تكثير كرده و به همراه عكس حضرت امام (ره) در بين دوستان و آشنايان تقسيم كنيم.

حسين دهدار:
وقتي چماق داران در قوچان شلوغ كرده بودند، ما به اتفاق محمد بابارستمي به قوچان رفتيم و شب را در يك مسافرخانه به سر برديم. وقتي ما خوابيده بوديم بابارستمي با يكي ديگر از دوستان به بازار قوچان رفته و عكس هاي شاه را كنده، پاره كرده و به مسافرخانه برگشته بودند. فردا كه به بازار رفتيم اثري از عكس هاي شاه را نديديم.

مجيد اكبر زاده :
شهيد بابارستمي يك شب بعد از نماز مغرب و عشاء اشاره كردند كه در مسجد امام رضا (ع) بين چهار راه لشكر و ديدگاه لشكر مراسمي هست و افرادي كه آماده هستند در خدمتشان باشيم، آن جا برويم. به جز يكي دو نفر بقيه همراه اين شهيد بزرگوار رفتيم و بعد از استماع سخنرانيِ يكي از روحانيونِ پيرو خط امام متوجه شديم كه حد فاصل چهار راه لشكر و ديدگاه لشكر، پر از نيروي مسلح است. البته يك تعداد از جوان هايي كه آن زمان جلوي سينماها بيكار بودند ، كسب و كاري نداشتند و ولگرد محسوب مي شدند، به هر كدام از آن ها يك چماقي داده بودند كه مردم را كتك بزنند. از عمال رژيم سلطنتي هم يك نفر آمد وارد مسجد شد و گفت:« كه شماها بايستي هر چه سريع تر اين مكان را ترك كنيد.» يادم هست كه شهيد بابارستمي رفت و با آن ها صحبتي كرد. بعد آمد و نشست. باز اين ها باهم مشورت كردند. برادرهاي ما هم كه داخل مسجد بودند به پرسش و پاسخ با همان روحاني بزرگوار ادامه دادند. دقايقي نگذشت كه همان سرهنگي كه بعداً در حين انقلاب به دست مردم هميشه در صحنه جانش را الحمدا... از دست داد، داخل مسجد آمد و گفت:« شماها مي توانيد خيلي آرام و بدون اين كه شعار بدهيد، به منزلتان برويد.» خوب طبيعتاً ما هم با شهيد رستمي و شهيد نظامي و بقيه برادراني كه همراه بودند، از مسجد بيرون آمديم. به محض اين كه برادران همه از مسجد خارج شدند و به خيابان رسيدند، آن سرهنگ يك كلمه اي به رمز گفت و نيروهايش به جان ماها افتادند و چون تعداد نيروهاي وفادار به رژيم سلطنت آن جا زياد بود، شايد هر يك نفر ما به دست دو نفر اين ها افتاد. من دقيقاً خاطرم هست كه شهيد رستمي پيرمردي را بغل كرده بود تا باتوم ها و چماق ها به سر و صورت اين پيرمرد باصفا اصابت نكند و آن ها به شهيد رستمي مي زدند. سه چهار نفري محكم مي زدند با باتوم و چماق مي زدند و ايشان جان آن پيرمرد را نجات داد.

محمد قاضي :
يك شب براي عزيزان رزمنده غذا آورده بودند كه توزيع كنند. جايي و مقري بود كه از آن جا به داخل اتاق ها منتهي مي شد. غذا را آن جا گذاشته بودند و هنوز هوا، تاريك نشده بود. در حين توزيع غذا يكي از برادران اشتباهي كرد و يك صدايي از خودش در آورد كه صداي خوشايندي نبود. بابارستمي يك دفعه برآشفت. يك «ژ-3 » همراهشان بود. گنگدن كشيد و چند تير هوايي داخل سالن زد و دستور داد همة نيروها بيرون بروند و همان نصف شب شروع كرد به دواندن آن نيروها به دور محوطه. خوب كه نيروها دويدند و خسته شدند، در يك جا همه را جمع كرد و گفت:‌« سرباز امام زمان (عج) اين گونه بي ادبي نمي كند.» وقتي آقاي بابارستمي را خيلي بر آشفته ديدم، برگشتم و به ايشان گفتم:‌« حالا كسي از اين افراد يك اشتباهي كرده است. اگر ممكن است او را ببخشيد.» ايشان فرمودند:‌« هيچ بخششي در كار نيست.» رفتيم داخل بيابان و شروع به سنگر كندن نموديم. بعضي در يكي دو متري به آب مي رسيدند. من دوباره به بابارستمي مراجعه كرده و گفتم:«‌ بعضي از نيروها مجبورند روي آب بخوابند.» باز هم قبول نكرد و گفت:« نه خير، برويد. بكنند بروند داخل آب تا بعد ببينيم چه كار مي شود كرد.» آن شب را هر طور بود، صبح كرديم. صبح كسي جرأت نمي كرد سرش را از آن سنگر آبكي خود بيرون بياورد.

ابراهيم نصيري:
يك شب به اتفاق بابا رستمي به مسجد الرضا (ع) واقع در چها راه لشكر كه آقاي موسوي خراساني آن جا سخنراني مي كرد، رفتيم . يك ساعتي از شروع جلسه مي گذشت که مشاهده كرديم كه همه جا را شهرباني محاصره كرده است . يعني از جلوي مسجد تا چها راه لشكر توسط نيروهايش يك كوچه اي درست كرده بود و كسي را نمي گذاشت كه وارد مسجد شود. رئيس شهربانيِ وقت ،خودش آمد و آقاي موسوي خراساني را صدا كرد كه ، بيا بيرون . بچه هاي داخل مسجد همه با هم گفتند :« بيا بيرون چيه ؟ درست حرف بزنيد. بفرمائيد بيرون .» رئيس شهرباني گفت :« خوب بفرمائيد بيرون.» بعد قرار شد كه ايشان بيرون نروند . چون امكان داشت اگر بيرون مي رفت او را دستگير مي كردند . افراد داخل مسجد مي گفتند :« اگر قرار است كه ايشان بيرون بيايد ما همه با هم بيرون مي آئيم. در غير اين صورت بيرون نمي آیند. هر كاري مي خواهيد انجام بدهيد .» رئيس شهرباني وقت گفت : «نه ،ما با شما كاري نداريم ، اگر شما با ما كار نداشته باشيد . بيائيد بيرون وبرويد ، به شرط اين كه 5 نفر5 نفر ، بيرون بيائيد .» پنج نفر اول كه رفتند و نوبت به پنج نفر دوم رسيد؛ يكي از آن پنج نفر برگشت و گفت :« بيرون نيائيد كه همه را دارند مي زنند و قلع و قمع مي كنند.» دوباره رئيس شهر باني آمد . گفت : «چرا بيرون نمي آئيد ؟ من كار ندارم . به صاحب اسمش قسم خورد كه اگر شما با ما كار نداشته باشيد ، ما هم با شما كار نداريم. بيائيد و دنبال كارتان برويد .» دوباره پنج نفر ، پنج نفر بيرون آمديم. ديگر هر كس كه وارد كوچه مي شد تا جايي كه مي توانستند او را مي زدند . آن شب بابا رستمي تنها آمده بود . خانمش را نياورده بود . يك پير مردي بود كه زير بغلش راگرفت و خودش را روي پير مرد انداخت كه كتك نخورد و تا چهار راه لشكر او را آورد .

حميد بافتي :
بعد از آزاد سازي سوسنگرد كه به فرماندهي شهيد رستمي بود، او را در سالنِ ستاد ديدم . بني صدر آن جا بود و روي شانه رستمي دست زد و گفت :« من يك درصد هم باور نمي كردم كه سوسنگرد آزاد شود.» و رو به ما كرد و گفت :« روزي كه من اين بچه را ديدم، يك چيزهايي مي خواست باورم بشود. ولي باز هر جور نگاه مي كردم نقشه هايي كه جلوي من آورده بود ...» آقاي رستمي حرفش را قطع كرد و گفت : «قربان تمام آن نقشه هايي را كه جلوي شما بوده اكثراً بنده خودم از منطقه تهيه كرده بودم ، كه در اختيار حضرت والا گذاشتم. اين هم نقشه و اطلاعاتی است كه نيروهاي ارتش گرفته اند .» شهيد چمران كه در آن جا حضور داشت، گفت :« همه آن نقشه ها و اطلاعات باعث آزاد سازي سوسنگرد شد. از «آقاي رستمي» است ، در صورتي كه شما فكر مي كرديد بچه هاي ارتش رفتند و عراقي ها را دور زدند و اطلاعات را به دست آوردند . من هم بعداً متوجه شدم كه كار ايشان است . بني صدر گفت :« احسنت به اين چنين فرمانده اي !» آقاي چمران گفت :«خوب ايشان تُرك هستند و همشهري ما هستند.» آقاي رستمي به شوخي گفتند :« نه قربان، مواظب باشيد من ترك قوچان هستم و شما ترك قزوين.»

  رهبر:
من يادم هست شبي كه امام به ارتش و سپاه پيام دادند که‏ سنندج را آزاد كنيد ، صبح نيروها را جمع آوري كرد. از تمام شهرها، حتي تربت. يادم هست بچه هاي تربت نيشابور و بچه هاي «سرخس» كه حدود 100 نفر بوديم، سريعاً اين ها را اعزام كرد به كردستان. خودش هم به عنوان فرمانده بود و جناب سرهنگ آذرنيوا هم به عنوان معاون ايشان بودند و آقاي مهريان پور هم از نيشابور آمده بود . صبح نيروها را براي آزاد سازي سنندج ، اعزام كرد . ما فردا شبش تهران بوديم . يعني صبح كه حركت كرديم ، شب تهران بوديم . وقتي به تهران رسيديم شب بود . ساعت 8-9 كه به تهران رسيديم يك نفر آمد و گفت :« آقاي رستمي كيست ؟ و كجاست ؟» گفتيم :« آقاي رستمي ايشان هستند . » گفتند :« ايشان را دفتر خواسته. سريع بگوييد بيايند .» ایشان به دفتر رفتند و برگشتند و گفتند :« يك مسئله اي در طبس پيش آمده.»از ایشان خواسته بودند که سريع بر گردد. ايشان به خاطر حرف امام و اطاعت پذيري از ولايت فقيه سريع برگشت و و نيروها را به آقاي آذرنيوا سپرد و گفت:« اين ها را به كردستان ببريد .»

  رهبر :
در كردستان ما به سقز اعزام شديم و حدود يك ماه در پادگاني كه قبلاً متعلق به ساواك بود ، محاصره بوديم . ما را محاصره و تير اندازي مي كردند . این وضع حدود يك ماه طول كشيد. يك سري ساعت 4 بعد از ظهر بود كه نيروهاي كردستان و منافقين و كوموله ها اطراف پادگان را محاصره كردند . از طرف فرمانده تيپ ارتش مستقر در سقز آمدند خدمت آقاي رستمي و گفتند:« ما مي خواهيم فرمانده ی اين جا را ببينيم . فرمانده اينجا چه كسي است؟» گفتيم که آقاي رستمي هستند . ايشان را خواستند و آمدند داخل همان محوطه . هر چه هم اصرار كرديم بفرمائيد داخل نيامدند . گفتند:« نه. ما فقط مي خواهيم ببينيمشان .» آمدند جلو ، آقاي رستمي را صدا كرديم آمد . گفتند :« ما يك پيامي داريم .» گفتند : «چه پيامي ؟» گفتند : «پيامي از طرف كردها و كومله ها و دموكرات ها آمده كه شما امشب اگر اين جا را تسليم ما نكنيد، ما پادگان شما را با خاك يكسان مي كنيم و تمام نيروهايتان را از بين مي بريم .» ايشان گفتند:« خوب نظر شما چيست ؟ ما بايد چكار كنيم ؟» گفتند :« آن ها خواستند كه شما اسلحه هايتان و امكانات هر چه داريد بدهيد . بعد هم ما به شما كاري نداريم . شما برويد و در پادگان ارتش باشيد .» بعد ايشان گفتند:« نظر شما چيست ؟ ما بايد چي كار كنيم ؟» نظرما اين است كه شما مهمّات و اسلحه هايتان را بدهيد و در مقابل اين ها نايستيد . چون اين ها شما را محاصره كرده اند و شما را زنده نمي گذارند. ايشان گفتند : «جناب سرهنگ شما عقيده تان اين است كه ما دو دستي خودمان را تقديم اين ها بكنيم؟ يعني اسلحه هايمان را بدهيم ، بعد برويم و بگوييم ما تسليم شما هستيم ؟ وقتي اسلحه و مهمات را داديم يعني كاملاً بايد در اختيار شما باشيم .» آن ها گفتند :« ما نظرمان را داديم. شما هر جوري صلاح مي دانيد .» ايشان گفت :« من يك ساعت به شما وقت مي دهم كه برويد . بگوييد الان ساعت 8 هست تا ساعت 9 اگر نيروهايش را از اين جا بردند كه بردند اگر نبردند ، من تمام سقز را با خاك يكسان مي كنم . همه را مي كشم زمين و زمان را در هم مي ريزيم ، تا زماني كه مهماتمان تمام شود . بعد اكر خواستند بكشند ما را بكشند . ولي اين كه ما بياييم به دست خودمان اسلحه هايمان رابه دست دشمن بدهيم و تسليم دشمن بشويم، ما اين كار را نمي كنيم . برو جناب سرهنگ اين مطلب را محكم به آن ها بگو . اگر تا ساعت 9 محاصره را برداشتند كه هيچي و گرنه من شروع مي كنم . خداحافظ شما. من مطلبي ديگر با شما ندارم.»

آقای محمد قاضي:
يك روز عصر آقاي رستمي به منطقه ما تشريف آوردند و وضعيت منطقه را يك نگاهي كردند وموقعيت دشمن را از ما گرفتند و شرايط ما را سنجيدند و يك دستور صادر كردند كه امشب دستگاه بياوريد و خاكريزتان را به خاك ريز دشمن وصل كنيد . با خودمان گفتيم : «يا حسين. اين چه فرمايشي است ، مگر مي شود ؟» گفتند :« آقاي رستمي فرموده اند . بايد اين كار انجام شود.» همان شب نيروها را سازماندهي كرديم وبه عنوان ، نيروهاي دفاع كننده همراه با گروه هاي آر.پي.جي زن، دستگاه فرستاديم تا دستگاه بتواند به راحتي كارش را انجام دهد . صبح كه هوا روشن شد، متوجه شديم كه به خاك ريز دشمن خيلي نزديك شده ايم. دشمن زماني متوجه شد كه ديد جايگاهي ندارد وما به خاك ريز آن ها وصل شده ايم . دشمن عقب نشيني كرد و ما از همان موقعيت آن ها استفاده كرديم .

محمد تقي لوخي:
يك روز سيد حميد بافتي آمد و به من و بابا رستمي گفت :« در اهواز جايي را پيدا كرده ام كه انبارها پر از مهمات است.» گفتم:« شوخي مي كني؟» گفت :« نه وا..» گفتيم :« مال كيست؟» گفت:« نمي دانم انبارها خيلي بزرگ است و پر از سلاح مي باشد.» و گفت:« احتمالاً اينجا را ارتش گذاشته و فرار كرده است.» بابا رستمي گفت :« لوخي برو و ببين جريان از چه قرار است ؟» ماشين خاوري را كه نمي دانم از كدام شهرستان نان خشك آورده بود برداشتيم و با برادر بافتي رفتيم . به انبارها كه رسيديم، ديديم دو تا برادر ارتشي با فاصله زيادي از انبارها آن طرف خيابان ايستاده اند . وقتي ما را ديدند ، گفتند:« شما چه مي خواهيد؟» گفتيم : «براي سلاح آمده ايم.» گفتند:« از كجا آمده ايد؟» گفتيم :« از خراسان آمده ايم و نيروهايمان الآن در اين جا مستقر هستند و سلاح نداريم .» در حالي كه بغض راه گلويش را گرفته بود، گفت:«برو دست از سرم بردار.» - هر دو استوار بودند و گريه مي كردند - نگو دو خمپاره روي انبارها اصابت كرده بود و اين ها مي ترسيدند كه به انبارها نزديك شوند . گفتند : «برويد. ما نمي توانيم داخل انبار برويم .» ما گفتيم : «بابا ، عراق الان مي آيد و اين ها را مي گيرد، دشمن دارد اهواز را مي گيرد، هيچ كس نيست ، ما بايد سلاح ببريم و دست خالي نرويم.» گفتند:« ما سلاح نمي دهيم.» گفتيم:«به حرف شما نيست.» اتفاقاً همان اسلحه ژ3 تاشو بابا رستمي همراه ما بود. ماشه را پايين دادم وگفتم:« برادر مي خواهي سلاح بدهي به خوبي بده. اگر ندهي ما دست خالي برنمي گرديم.» گفتند:« شما زور مي گوييد.» گفتم:« نه ، شما سلاحي را كه مي خواهيد به دشمن بدهيد به ما بدهيد.» گفتند : «ما نمي دانيم شما چه كاره هستيد.» تا اين حرف را زد من همان كارتي را كه از تهران به ما داده بودند و حكمي داشتيم به آن ها نشان دادم. بعد گفت :« خيلي خوب ما به شما سلاح مي دهيم ولي بايد خودتان سلاح را باز كنيد و اگر اتفاقي افتاد خون شما با خودتان است .» از داخل خيابان به ما نشان دادند كه گلوله ی خمپاره به سقف خورده بود و چون كه شيرواني بود آن را خراب كرده بود. آمدند در انبار را باز كردند و دوباره به آن طرف خيابان برگشتند . من و برادر بافتي به داخل انبار رفتيم . چند جعبه را كه آتش خورده بود كنار گذاشتيم و 300 تير بار ام ژ 3 آكبند در خاور بار كرديم . ارتش از من تعهد گرفت كه بعد از اتمام جنگ اين سلاح ها را برگردانم و ما از آن موقع داراي سلاح شديم .
نظر ها
افزودن جدید جستجو
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."

 
Sajed
Sajed Sajed
Sajed Sajed Sajed

جستجو در سایت

ساجد استانها














سایتهای مرتبط


چهار دیپلمات
پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس
امتداد
راهیان نور

حاضرین در سایت

حاضرین در سایت : 93 نفر مهمان
Sajed  
 

پایگاه اطلاع رسانی جامع دفاع مقدس (ساجد).
باز نشر کلیه مطالب این سایت شامل مقالات، اخبار، صوت و تصویر و ... به طور کامل و یا چکیده آن، با ذکر منبع بلامانع است.
«کلیهٔ مطالب تحت مجوز مستندات آزاد گنو (GFDL) منتشر می‌شوند»
(تاریخ آغاز فعالیت، دوره جدید- 23-6-1385)
Copyright © 2006 - www.sajed.ir