|
1- تصمیم نداشتم چنین کاری بکنم و چون از خودستایی و تعریف از خود خوشم نمی آید، نمی خواستم بنویسم ولی بعداً به پیشنهاد یکی از برادران که گفت: اینها تاریخ خواهد شد و چون مساله ی شخصی در کار نیست و مساله ی یک جریان و ایثارهایی است که از برادران در این جبهه ها می شود و به علت این که به باد فراموشی سپرده نشود، تصمیم گرفتم از همین الان شروع کنم... در بین اگر داستانی از خودم نقل کردم، برادران حمل بر خودستایی نکنند زیرا خدا از وجود هر انسانی بهتر آگاه است و اگر از نظر انشایی ایرادی داشت، به بزرگی خودتان بر من ببخشایید.»
2- ما اولین گروهی بودیم که پس از جنگ اعزام شدیم؛ دو اتوبوس شب در جلو روابط عمومی سپاه کاشمر ایستاده بودند. تعداد 96 نفر از برادران بسیجی در داخل محوطه ی سپاه آماده ی رفتن به جبهه بودند ولی من هر چه اصرار کردم که من را هم ببرند، قبول نکردند. هر چه گریه کردم کسی نبود که به من جواب مثبت بدهد، همه می گفتند تو کوچک هستی. آن موقع من 17 سال داشتم و می گفتند از 18 سال به بالا اعزام می کنیم. اتوبوس ها آماده ی رفتن شدند. بچه ها سوار شدند و من هنوز گریه می کردم، ولی جواب رد می شنیدم. در آخرین لحظه ها که ماشین ها در حال حرکت بودند، من سوار اتوبوس شدم. وسط های راه خودم را به مسوول بچه ها معرفی کردم. گفت: تو اینجا چه کار می کنی؟ گفتم: حالا که آمدم دیگر. گفت: باید برگردی. گفتم: دلم را نشکن و با اصرار زیاد و پافشاری، برادر جواد را راضی کردم که اسم من را هم نفر نود و هفتم بنویسد و لیست را بست.
3- مردم به قدری شیرینی و شکلات و آجیل، به ما داده بودند که تا 3-2 روز غذایمان شیرینی بود... با گروه های دیگر اعزامی از استان، آموزش دیدیم؛ بعد از یک هفته کوچک ها را کنار زدند که من خود را جزو بزرگ ها جا زدم، سربازی نرفته ها را جدا کردند، باز هم من جزو سربازی رفته ها خود را جا زدم... محمد اولیایی هم جزو ما بود؛ چون سنش بالا بود، اعلام شد که مسن ها اعزام نمی شوند؛ رفت حرم حضرت رضا (ع). وقتی آمد گفت که من جواز گرفتم که همین طور هم شد.
4- در مسیر راه، خیلی خوشحال بودیم که به زودی به خط مقدم جبهه می رسیم. به اهواز که رسیدیم، شهر خالی از مردم بود؛ فقط منافقین مانده بودند که گرای نیروهای اعزامی را می دادند تا عراقی ها که نزدیک «نورد اهواز» بودند، با خمپاره محل آنها را بزنند. با این وضعیت، شب بعد در تاریکی مطلق با چند اتوبوس به خارج شهر رفتیم و پس از چند جابجایی در یک هفته، در مدرسه ی شهید جلالی در حصیرآباد مستقر شدیم. در این یک هفته، خوردیم و خوابیدیم و خبری از خط نبود. بچه ها که به امید جبهه از منزل خارج شده بودند، پس از گذشت یک ماه، هنوز رنگ جبهه را ندیده بودند، صبح ها پس از صبحانه، منتظر ظهر بودیم که نهار بخوریم و پس از نهار، منتظر شب که شام بخوریم. از بیکاری، بعضی ها فوتبال، بعضی والیبال و عده ای هم سه به سه قطار بازی می کردند. غافل از این که توطئه ی بنی صدر همین خسته کردن بسیج است. حالا بچه ها یک ماه بود که از خانه هایشان دور شده بودند و خستگی و بیکاری، باعث شد تعداد ما هر روز کمتر شود به حدی که کاشمری ها به 18 نفر رسیده بودند. یک روز ما را با وعده ی پیوستن به گروه چمران به اردوگاه درب خزینه بردند. آنجا چادرهایی بود و نیروهای خراسانی «ام یک» و قمی ها «برنو» داشتند. آب اردوگاه بسیار شور بود که موقع وضو چشمانت به شدت می سوخت. غذا بسیار کم بود که به 18 نفر گروه ما فقط دوکاسه آن هم خرماپلو می دادند. در این مدت، یک وعده غذای کافی نخوردیم.
5- یک شب آماده باش بودیم و پیاده روی داشتیم. غذای خیلی زیادی دادند؛ هر دو نفر یک کنسرو بادمجان. به هر کس یک «ام یک» دو تا پتو و یک کوله پشتی دادند و 35 کیلومتر راهپیمایی کردیم. ما بچه های کاشمر آخر صف بودیم. عبدالله هلالی برای ما داستان تعریف می کرد؛ 12 کیلومتر از راه را یک داستان گفت. صبح با اتوبوس به مدرسه ی جلالی برگشتیم. هر روز عراقی ها پر تحرک تر می شدند ولی ما بیکارتر. یک دفعه گفتنند بروید دور اهواز میله بکارید (ظاهراً دستور بنی صدر بود) یک متر آن بیرون باشد تا عراقی ها نتوانند وارد اهواز شوند! که ما در اول جاده ی سوسنگرد، روبروی تپه های فولی آباد این کار را کردیم. ما که نه تجربه ی نظامی داشتیم و نه چیزی یاد داشتیم، فکر می کردیم آن هم یک تاکتیک است و نمی گفتیم که عراقی که در سوسنگرد است، چرا از آن جا جلوش را نمی گیری و آمدی 50 کیلومتر عقب و دور اهواز را نرده می کشی؟ مگر یک عراقی قدرت ندارد از تانک بیاید پایین و آن را بردارد؟ خلاصه هدف این بود که از ما بیگاری بکشند و ما را خسته کنند تا خودمان بیزار شویم از جنگیدن. زیرا نه به ما پول می دادند نه هیچ چی، حتی یک روز یکی از برادران پول حمامش را از من گرفت. هنوز آن میله های مسخره ای که به زمین کرده ایم، در اول جاده ی سوسنگرد هست. به قدری از این اوضاع خسته شده بودیم که خدا می داند، ولی چاره ای هم نداشتیم. کم کم داشتیم متوجه می شدیم که هدف این خائن ها چیست؟ ما هم که تعدادمان به شش نفر رسیده بود، هم قسم شدیم که هر چه اذیتمان کردند، از این جا نرویم تا این که به جبهه اعزام شویم.
6- یک روز خبردار شدیم که سپاه خراسان در اهواز اقدام به تشکیل یک ستاد کرده است. لذا من و یکی از برادران رفتیم و ستاد را پیدا کردیم و با برادر (شهید) «رستمی» که آن زمان فرمانده آنجا بود، صحبت کردیم. خیلی ناراحت شد و گفت: بچه های ما در جبهه ها از کمبود نیرو هر شب 4 تا 6 ساعت نگهبانی می دهند و این خائن ها این همه نیرو را در آنجا خوابانده اند. بروید بقیه ی برادرانشان را هم بیاورید. رفتیم بچه ها را بیاوریم، مانع شدند و همان «ام یک» ها را هم از ما گرفتند و دست خالی به ستاد رفتیم. در ستاد هم مجهز به «ام یک» شدیم ولی از شانس بد ما هنوز جبهه نصیبمان نشده بود و گفتند باید بروید در پلیس راه سربندر یک هفته باشید و سپس به جبهه بروید. ما هم که هم قسم شده بودیم که تا جبهه با هم باشیم، به آنجا هم رفتیم. پلیس ها هم بودند ولی وقتی که دیدند ما هستیم، آنها نگهبانی نمی دادند...
7- خط مقدم، همان جاده ی سوسنگرد اهواز بود. وارد خط که شدیم، تمام ذهنیات ما اشتباه از کار درآمد. ما از جبهه و جنگ و سنگر چیز دیگری در ذهنمان بود. فکر می کردیم سنگر جایی است یا سوراخی است در زمین که باید داخل آن بنشینم و مواظب باشیم ببینیم کی عراقی سرش را از سنگرش بیرون می آورد و ما شلیک کنیم، ولی وقتی که وارد شدیم، نه تنها سنگرها آن طور نبود، بلکه اصلاً عراقی دیده نمی شد. فقط می گفتند آن روبرو 7 کیلومتر آن طرف تر، عراقی ها هستند. از خاک ریز که خبری نبود، بگذرد از هیچ چیز خبری نبود. همه مان با «ام یک» بودیم به جز پنج پاسدار که در گروهان، «ژ3» داشتند. سنگرها همچون قبرهایی بی سقف بودند. اگر هم سقفی داشت، خار بود. برای اولین دفعه بود که خمپاره ای در نزدیکی های ما به زمین خورد و تازه متوجه شدیم که نخیر، جنگ، جنگ نامردی است و از دور یکدیگر را می کوبند، کم کم داشتیم متوجه می شدیم که جنگ یعنی چه و آموزش هایی که دیده ایم، هیچ به دردمان نمی خورد و هم اکنون هم من بر این اعتقادم که جنگ را باید در جنگ آموخت...
8- صبح یکی از روزها با بچه ها تصمیم گرفتیم حدود 2 کیلومتر جلوتر برویم و سنگر بکنیم. زیرا از این فاصله هیچ نمی دیدیم. حتی اگر جنگ تمام می شد و عراق عقب نشینی می کرد، شاید ما هنوز همان جا نگهبانی می دادیم. صبح ساعت 10 رفتیم جلو سنگر کندیم. ارتش هم وقتی دید ما جلو هستیم، آمد و در کنار ما مستقر شد. گروهان ما 35 نفر بودیم، زیرا گردان در آن وقت 100 نفر بود. پس از چندی، برادر رستمی با مراجعه به شورای عالی دفاع به آقای خامنه ای گفته بود: شما به ما سلاح بدهید تا با همین نیروی کم، دشمن را از منطقه ی خودمان بیرون کنیم... یادم هست که همان روز که برادر رستمی از تهران برگشته بود، بچه ها را در میدان جمع کرد و گفت: برادران! با این بنی صدر باید سوخت و ساخت و بنی صدر نمی خواهد به سپاه کمک کند. این اولین حرفی بود که بر علیه بنی صدر شنیدم و با حالت گریه می گفت: برادران! باید با همین «ام یک» ها به عراق حمله کنید و از آنها کلاش بگیرید و این جمله اش در تاریخ 17 دی 59 به عمل پیوست و پس از حمله ای که در 17 دی انجام شد و البته باز خیانت بنی صدر در این حمله باعث شد که پس از 20 کیلومتر پیشروی 23 کیلومتر عقب نشینی کنیم و از 53 تانک چیفتن 3 تای آن برگشت.
9- گروهان ما یک لندرور قراضه داشت که هم آمبولانس بود و هم ماشین تدارکات و هم ماشین غذا، یک روز که پنچر شده بود، نه آب داشتیم نه غذا. چون خاکریز نداشتیم، در وسط دشت بودیم. هر روز چند تا از برادران از تیر مستقیم کالیبر عراقی ها در امان نبودند. عباس سر توالت نشسته بود که پایش تیر خورد. به مسولین می گفتیم بولدزر برای زدن خاکریز بدهید، می گفتند طرحی داریم که لوردها و بولدوزرها روی آن کار می کنند. ما هم حرفی برای زدن نداشتیم.
10- یک روز ساعت 2 بعد از ظهر، آماده ی حرکت بودم؛ برادر اولیایی قمقمه ها را آب کرده بود و می آورد. به او گفتم: الهی همان طور که از خدا می خواهی، شهید بشوی و یک تیری به قلبت بخورد. خندید و سری تکان داد و گفت: خدا کند. ساعت 4 بعد از ظهر بود که در فاصله ی یک متری من ایستاده بود و داشت سنگر می کند که خمپاره ای در 15 متری ما به زمین خورد. چون یکی زخمی شد، من دویدم او را کشیدم بیرون، ولی آمبولانس در تمام خط وجود نداشت. همان طور این برادر زخمی خونریزی داشت و ترکش به کمرش فرو رفته بود و خیلی درد می کشید. خلاصه با هزار التماس، یک جیپ ارتشی به ما کمک کرد و گفت که من او را به شهر نمی رسانم، بلکه تا لب جاده می برم. ماشین در حال حرکت بود که یکی از برادران داد زد: یکی هم این طرف است؛ دیدم برادر اولیایی به لقاء الله پیوسته است...
11- روزها که برای دیده بانی می رفتیم، چون اولیایی مسن بود، او را با خودمان نمی بردیم. یک روز برگشتیم او را ندیدیم. بچه ها گفتند رفته اهواز از تو شکایت کند به برادر رستمی؛ که چرا عاصمی مرا جلو نمی برد. برادر رستمی این را به من گفت. من گفتم: او نمی تواند تند بدود یا مجروحی حمل کند. ولی قبول کردم که گاهی او را جلو ببرم. این برادر، همه کار می کرد از جارو کردن سنگر تا واکس زدن کفش ها و پر کردن قمقمه ها، یک شب به ما گفت که اگر شهید شدم، خودم سنگ لوح خودم را نوشته ام و داخل صندوق زیرزمین منزل است. ما به او خندیدیم. همیشه نماز شب می خواند حتی سر پست نگهبانی. همیشه می گفت: کی باشد یک تیری به قلبم بخورد... او با یک ترکش بزرگ که به صورتش خورده بود، به شهادت رسید. بعد از شهادت، سنگ مزار او را از زیرزمین منزلش بیرون آوردند، تاریخی که روی آن حک شده بود، مربوط به سه ماه بعد از شهادتش بود.
12- در گروهان 35 نفره ی ما یک فانوس وجود داشت، آن هم در سنگر فرماندهی که مثلاً بهترین سنگر بود که ظرفیت 3 نفر دراز کش را داشت. بچه ها شیشه ی مربا را نفت می کردند و بند اسلحه هم به عنوان فتیله آن، که خیلی هم دود داشت که بعد از مدتی یک شیشه ی دیگر روی آن گذاشتند که دود نکند. برانکار حمل مجروح اصلاً نداشتیم، درهای منزل روستاییان که روستاها را خالی کرده بودند مثل روستای جلالیه را تبدیل به برانکار کرده بودیم...
|