`
 

اشعار سنگ مزار شهيدان

ای خوشا اندیشه ای همچون شهیدان داشتن
جان رها کردن به در همواره جانان داشتن
ادامه مطلب...
 
نی بر لب چوپان صحرا غمنوا شد
هر جای ایران ، سرزمین نینوا شد

ادامه مطلب...
 

معرفی سایت



پایگاه اطلاع رسانی شهداء ميقات
پایگاه رسمی اطلاع رسانی آزادگان - موسسه فرهنگی پیام آزادگان
موصل 4


نويد شاهد - پايگاه اطلاع رساني فرهنگ ايثار و شهادت

سایت ساجد به زبان عبری
پایگاه اطلاع رسانی قربانیان سلاح های شیمیایی

Sajed
خاطرات شهید علیرضا عاصمی (3) چاپ ارسال به دوست
28 بهمن 1385 ساعت 10:10


33-
دلم مدتی هوایش را کرده بود. مدتی بود ندیده بودمش تا آنکه آن روز در نماز جمعه ی اهواز دیدمش. او را در آغوش گرفتم. خیلی لاغر و نحیف شده بود. گفتم: «چه شده علی آقا! نحیف شده ای!» گفت: «در عملیات والفجر هشت، شیمیایی شدم.» گفتم: «علی آقا وزن خالص شما چه قدره؟ بدون تیرو ترکش. «لبخند و تبسم معصوم همیشگی اش را تحویل من داد. جز خواص، کسی او را درک نکرد.
راوی : محمد غلامی

34-
علیرضا همواره به حداقل امکاناتی که برای یک زندگی بسیار ساده لازم است، قناعت می کرد. تا هنگامی که در جنوب زندگی کرد، با همسر و فرزندش رسول در اتاق 9 متری زندگی کردند. این اتاق، هم آشپزخانه بود هم اتاق استراحت. آن قدر کوچک بود که هنگام آمدن میهمان، همسر علی چاره ای جز رفتن به خانه ی همسایه نداشت.
وقتی در غرب (باختران) خانه ای برایش فراهم آمد، از وسعت بیش از حد آن خانه (دو اتاق) نگران بود. عاقبت یکی از آن دو اتاق را به محل تعاون رزمندگان تبدیل کرد.
راوی : دکتر محسن اسماعیلی – همرزم

35-
وقتی در باختران بودیم، چند هفته ای بود که از او خواستم مرا به بازار ببرد تا مقداری مایجتاج زندگی بخرم. چیزی در خانه نداشتیم و او هم می گفت: «وقت ندارم.» یک روز چندین هواپیمای دشمن به باختران حمله کردند. من و رسول در زیر زمین منزل پناه گرفته بودیم. از هر طرف صدای انفجار و شلیک گلوله های ضد هوایی به گوش می رسید. زنگ خانه به صدا در آمد. در را باز کردم. علی بود با همان لبخند همیشگی. گفت: «حاضر شو برویم بازار. الآن وقت دارم.» فکر کردم جدی نمی گوید. اما اصرار و قاطعیت ایشان، نشانه ی جدیت قضیه بود. به بازار رفتیم. در حالی که به حکمت این کار فکر می کردم.
علی در راه، نزدیک یکی از پدافندهای ضد هوایی ایستاد. گفت: «انسان باید از نزدیک جنگ را حس کند.» حکمت این کار را دریافتم. علی می خواست من با تمامی وجود و در تمامی ابعاد زندگی در جنگ، عادت کنم.
راوی : همسر شهید

36-
گفتم: «شما بیشتر اوقات در جبهه هستید. خیلی مواظب خودت باش. ممکن است برایت اتفاقی بیفتند.» در جواب حرفم خطی برایم کشید و گفت: «هر چیزی، یک ابتدا و انتهایی دارد. زندگی هر انسانی، مانند این خط، ابتدا و انتهایی دارد. زندگی من هم همین گونه است. خدا کند که انتهایش شهادت باشد.»
راوی : خواهر شهید

37-
در یکی از افطارهای سال شصت و پنج بود که من و تعدادی از دوستان، به همراه آقای عاصمی، به مجلسی دعوت شده بودیم. در آن جا، حرف های زیادی مطرح شد. از آن جمله، صحبت پیرامون شخصیت معنوی و علمی حضرت امام خمینی (ره) بود. در آن جا، آقای عاصمی اظهار علاقه شدیدی نسبت به دیدار حضرت امام می کرد و می گفت: «بزرگترین آرزویم این است حتی اگر لحظه ای هم شده، خداوند توفیق دیدن چهره ی امام را از نزدیک به من بدهد.» در همین حین، یکی از دوستان قدیممان را در آن مجلس دیدیم. نزدیک آمد. حال و احوال پرسی کردیم و بعد از دقایقی، خطاب به جمع حاضر گفت: «چند روز دیگر، ملاقاتی خصوصی با حضرت امام (ره) داریم. از بین شما، یک نفر را می توانم با خود ببرم. حال شما، بین خودتان تصمیم گیری کنید.» ناخودآگاه، همه ی نگاه ها به سمت علیرضا معطوف شد و همگی بالاتفاق با رفتن علیرضا به دیدن حضرت امام، موافقت کردیم.
راوی : همرزم شهید

38-
توفیقی حاصل شده بود تا علیرضا، در یکی از افطارهای ماه مبارک رمضان سال هزار و سیصد و پنج، در محضر حضرت امام (ره) باشد. زمانی که به منزل برگشته بود، آنقدر خوشحال بود که گویی می خواست پرواز کند. اشک در چشمان پر فروغش موج می زد. برایمان تعریف می کرد: «می دانید! من امروز! پشت سر امام نماز خواندم. من امروز، با امام و مقتدایم افطار کردم. من امروز، رهبر و پیشوایم را از نزدیک ملاقات کردم. چه سعادتی از این بالاتر. اگر خدا نمازهای مرا قبول کند، می دانم به برکت همین هفت رکعتی است که پشت سر امام خمینی خوانده ام.»
راوی : همسر شهید

39-
عملیات «فتح 1» بود. عملیاتی که قرار بود برای اولین بار در عمق خاک عراق صورت گیرد و به همین دلیل بسیاری از نقاط آن مبهم بود. در راه چه پیش خواهد آمد؟ آیا به هدف اصلی که در عمق بیش از 100 کیلومتری داخل خاک دشمن قرار دارد، خواهیم رسید؟ و ... و بیشتر از همه احتمال اسارت تمامی نیروهای عمل کننده نیز داده می شد.
علی، یکی از مسئولین عملیات بود و سخت دلبسته آن. به علت مسائل امنیتی، بسیاری از مدارک و اسناد لازم در طی کار را در کوله پشتی خود جای داده بود و یکدم از آن جدا نمی شد. ولی بازهم دغدغه دستیابی دشمن به این اسناد (حتی در صورتی که شهید شود) او را آرام نمی گذاشت.
علی می دانست که اگر این راه تازه گشوده شده (عملیات گسترده برون مرزی) به واسطه دسترسی دشمن به اسناد، در اولین گام شکست بخورد، پیامدهای سنگین نظامی – سیاسی خواهد داشت.
عاقبت چاره ای اندیشید. چند تن از بچه هایی را که می شناخت صدا کرد و پس از برشمردن اهمیت مطلب، آنها را موظف کرد تا در صورت روی دادن هرگونه حادثه و ناامیدی بچه ها از نجات، بدون هیچ تردید و دودلی، با «آر پی . جی. هفت» او را هدف قرار داده و به شهادت برسانند تا حداقل با این کار، کوله پشتی حاوی اسناد و مدارکی که بنابر ضرورت باید با خود حمل می کرد، منهدم شده و از دسترس دشمن مصون بماند.
از آن لحظه به بعد تا پایان عملیات، با آرامشی شگرف ماموریت سنگین خود را در ادامه عملیات به پایان رساند.
راوی : دکتر محسن اسماعیلی – همرزم

40-
در زمان عملیات برون مرزی فتح یک، همسر علیرضا در تهران، پیش خانواده اش بود. یک روز که به دیدن ایشان رفتم، گفتم: «آیا نبودن علیرضا، برای شما مشکل نیست؟» گفت: «من به نبودن علیرضا عادت کرده ام. یک روز خودم همین مسأله را به علیرضا گفتم. ایشان جوابم را این گونه داد. گفت: می دانی چرا به نبودن من در خانه عادت کرده ای؟ بیشتر آن شب هایی که به منزل نمی آمدم، در اردوگاه شهدای تخریب بودم و خیلی هم دوست داشتم به منزل بیایم تا شما تنها نباشی، ولی فقط می خواستم شما را عادت دهم برای مواقعی که مدت زمان زیادی مثل بیست یا سی روز در منزل نیستم تا به شما سخت نگذرد.» همسر ایشان در ادامه ی سخنش گفت: «هر روز که علیرضا می خواهد به محل کارش برود، ایشان را از زیر آینه و قرآن بدرقه می کنم ولی هر موقع در را می زنند، نمی دانم آیا با خود علیرضا روبرو می شوم یا خبر شهادتش را برایم می آورند؟»
راوی : خواهر شهید

41-
به یاد دارم بعد از شهادت اکبر واعظ شنو که یکی از بچه های گروه تخریب بود، به علیرضا گفتم: «چرا این برادران به این بمب های قوی و بزرگ نزدیک می شوند و آن ها را خنثی می کنند؟ حیف نیست این برادران عزیز، جانشان را به خاطر خنثی کردن این بمب ها از دست می دهند؟» همسرم در جواب گفت: «ما باید با خنثی کردن بمب ها و مین ها، تجربه کسب کنیم. تمامی تجربیات جنگی را که در حال حاضر داریم، در نتیجه ی ایثارگری ها و جان فشانی های این شهیدان است که ما فهمیدیم فلان مین و فلان تله و بمب، چگونه ساخته شده است و نحوه استفاده از آن ها چگونه است.»
راوی : همسر شهید

42-
یک هفته قبل از اینکه علی به شهادت برسد، یک شب خواب دیدم که بعد از عملیات است و بچه ها آمده اند ساکهایشان را از منزل ما ببرند.
زمانی که در باختران بودیم، اتاقمان یک مقدار بزرگتر بود، آقای عاصمی یک مقدار از اتاق را برای بچه هایی که به جبهه می آمدند، در نظر گرفته بود، آنها وسایلشان را می گذاشتند و به منطقه می رفتند. موقعی که تصمیم گرفت بچه ها ساکهایشان را بگذارند، گفت: «اتاق به این بزرگی را می خواهیم برای چه! بچه ها ساکهایشان را بگذارند و بروند.»
خلاصه بعد از عملیات، بچه ها آمدند و ساکهایشان را بردند، ولی علیرضا نیامد. به برادرم گفتم: «بیا بریم محل کارشان ببینیم چرا علی آقا نیامد؟» به محل کارشان رفتیم. دیدیم پلاکاردی دم در محل کارش نصب کرده اند و روی آن با خط قرمز نوشته شده است: «علی جان!...» رو به برادر کردم و گفتم: «نگاه کن! می خواهند بنویسند: «علی جان! شهادتت مبارک.» برادرم گفت: «این حرف ها چیست که می گویی؟ چرا به دل خودت این چیزها را راه می دهی؟» در همین لحظه از خواب بیدار شدم. یک هفته بعد از این جریان، خبر شهادت علی به گوشم رسید. بعد از گذشت چهل روز که برای آوردن اثاثیه مان به باختران رفتیم، همان پارچه را در آنجا دیدم که نوشته بود: «علی جان! شهادتت مبارک.»
راوی : همسر شهید

43-
یکی از دوستان از تهران آمده بود. خیلی نگران علی بود خواب دیده بود که علی وارد جماران می شود. همه درها به رویش باز می شود تا به امام (ره) می رسد.
امام (ره) او را می بوسند و می پرسند: «این بار هم طرح تازه ای آورده ای؟»
علی می گوید: «طرح هایم تمام شده، آمده ام برای شهادتم دعا کنید...» خواب را که برای علی تعریف کردیم، خندید...
راوی : دکتر محسن اسماعیلی – همرزم

44-
چند روز قبل از شهادتش نوار نوحه ی: «دستغیب صد پاره شده دیگر نمی آید» را به طور مکرر گوش می داد. هر بار دل تنگ تر از پیش، ناله می کرد و می گریست و می گفت: «پس چرا ما اینگونه شهید نمی شویم؟ می شود کسی بگوید علی صد پاره شد دیگر نمی آید؟»
شب موعود فرا می رسد و علی و همرزمانش را التهابی عجیب فرا می گیرد. آخرین شبی بود که علیرضا رنج زنده بودن را تحمل می کرد. شب را به همراه دوستانش به شکرانه ی این که توفیقی نصیبشان خواهد شد، نماز شب را خواندند و روز بعد، سر بر آستان معبود گذاشتند، ندای حق را عاشقانه لبیک گفتند و در راه خدا پودر شدند.
راوی: دکتر محسن اسماعیلی – همرزم شهید

45-
در خانه ی محقر علی، هنگام وداع، محشری از غم و اندوه بر پا بود. علی، برای آخرین بار، بر رخسار رسول از جان عزیزترش، بوسه زد و رسول، حیران که چرا بابا امروز از همیشه مهربان تر شده است. هنگام خداحافظی آخر، رو به همسر صبورش کرد و گفت: «دیشب خوابی دیده ام» و سپس، سکوتی پر معنی. همسرش هر قدر اصرار بر دانستن آن خواب کرد، بی فایده بود. علی،  از بیم بی تابی او، کلامی بر زبان نیاورد و سرانجام نگاهی کوتاه به زندگی ساده اش انداخت. لختی درنگ و اندیشه و سپس با شتاب هر چه تمام تر خانه را ترک کرد و رفت.

46-
بعد از شهادت علی آقا، یک شب ایشان را در عالم خواب دیدم که به منزل آمدند. به ایشان گفتم: «چه عجب شما آمدید.» گفت: «من همیشه با شما هستم، شما من را نمی بینی.» رفت و رسول را بغل کرد و بوسید. وقتی می خواستند بروند، پاکت میوه ای را برای این که در راه آن ها را مصرف کنند، به ایشان دادم. گفتم: «خوش به سعادت شما که از میوه های بهشتی استفاده می کنید.» رو به من کرد و گفت: «مواظب ریزه گناهانتان باشید، چون نمی گذارند انسان به بهشت برود.» این مطلب را چند بار تکرار کرد و خداحافظی کرد و رفت.
راوی : همسر شهید

47-
بعد از شهادت علیرضا، یک شب ایشان را خواب دیدم که یک حباب روی کف دستشان گذاشته اند. ایشان گفتند: «دنیا مثل حبابی است که هر لحظه ممکن است از کف دست بیفتد و بشکند. دنیا اصلاً ارزش غصه خوردن ندارد.» در همین لحظه، از خواب بیدار شدم.
راوی : همسر شهید

نظر ها
افزودن جدید جستجو
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."

 
Sajed
Sajed Sajed
Sajed Sajed Sajed

جستجو در سایت

ساجد استانها














سایتهای مرتبط


چهار دیپلمات
پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس
امتداد
راهیان نور

حاضرین در سایت

حاضرین در سایت : 15 نفر مهمان
Sajed  
 

پایگاه اطلاع رسانی جامع دفاع مقدس (ساجد).
باز نشر کلیه مطالب این سایت شامل مقالات، اخبار، صوت و تصویر و ... به طور کامل و یا چکیده آن، با ذکر منبع بلامانع است.
«کلیهٔ مطالب تحت مجوز مستندات آزاد گنو (GFDL) منتشر می‌شوند»
(تاریخ آغاز فعالیت، دوره جدید- 23-6-1385)
Copyright © 2006 - www.sajed.ir