`
 

اشعار سنگ مزار شهيدان

ای خوشا اندیشه ای همچون شهیدان داشتن
جان رها کردن به در همواره جانان داشتن
ادامه مطلب...
 
نی بر لب چوپان صحرا غمنوا شد
هر جای ایران ، سرزمین نینوا شد

ادامه مطلب...
 

معرفی سایت



پایگاه اطلاع رسانی شهداء ميقات
پایگاه رسمی اطلاع رسانی آزادگان - موسسه فرهنگی پیام آزادگان
موصل 4


نويد شاهد - پايگاه اطلاع رساني فرهنگ ايثار و شهادت

سایت ساجد به زبان عبری
پایگاه اطلاع رسانی قربانیان سلاح های شیمیایی

Sajed
خاطرات شهید علیرضا عاصمی(1) چاپ ارسال به دوست
28 بهمن 1385 ساعت 10:15

بسم الله الرحمن الرحیم

آن گاه که امام بزرگوارمان در استناد به آیه ی شریفه ی: « عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم» فرمودند: جنگ برای ما نعمت است، شاید کمتر کسی معنای آن را فهمید. سعی کردم از یکی از آن «فهمیده ها» معنایش را بپرسم. بهتر از «علی عاصمی» ندیدم، او گفت: علتش این است که جنگ، برکات زیادی برای ما داشت. ما قبل از انقلاب و جنگ، هم «زاهدان شب» داشتیم و هم «شیران روز» و بزرگترین برکت جنگ آن بود که برای ما «زاهدان شب و شیران روز» به وجود آورد.

 کسانی که علی «علیه السلام» از آن ها به عنوان: «گمنامان زمین و مشهوران آسمان ها» یاد می کند و امام امت، زبان و قلم خود را در توصیف آن ها عاجز و قاصر می داند.
علی، یعنی همان «مورخ جنگ» و «فرمانده ی عارف و سلحشور تخریب»، از گوهرهای ناب این دریا بود که ثنای او را گفتن کار این شکسته بال نیست و شاید نقصی هم محسوب شود. به قول مثنوی : «خود ثنا گفتن ز من ترک ثناست»، ولی چاره ای  نیست، باید گفت تا سوخت و به قول خودش: «برای آن کسی هم که در آتش غم و هجران می سوزد، سوختن حیات است».
با این سرود خوان رزمگاه شیران خدا، در خانه ی همیشگی اش – یعنی جبهه – آشنا شدم. محال به نظر می رسد کسی یک بار با او نشسته باشد و مجذوبش نگردیده باشد. او را به شکل «فرمانده» نمی دیدی و همیشه می گفت: «یک بسیجی که این حرف ها را نداره». همین «بسیجی ساده» که اکنون «پرنده ی خوش آواز بساط قرب الهی» است، در هنگام رزم و در صحنه ی درگیری، چون شیری از شیران خدا، بی مهابا بر دشمن خدا می تاخت، تو گویی در پس این پرده، دریایی مواج و خروشان قرار داشت. فداکاری او در تمام عملیات ها و مخصوصا عملیات بدر، در جریان تثبیت جاده ی خندق و در عملیات والفجر 8 در جریان تثبیت جاده ی فاو – ام القصر و دفع پاتک مخصوص ماهر عبدرالرشید، زبان زد تمام دوستان اوست. آن گاه که در روز روشن و در هنگام درگیری، در مقابل آن همه تانک و خمپاره و تیربار، حماسه های تاریخی بدر را با یاری دوستان دیگرش –خصوصا شیر مرد تخریب، شهید خدامراد زارع – بدون اعتنا به هلیکوپترهای دشمن، آفرید و با وجود آن همه جراحات، حاضر به ترک منطقه نبود، خود را سرزنش می کردم و غبطه می خوردم که چگونه «این ها ره صد ساله را یک شبه پیمودند» و ما ...
او دست از مادیات برداشته و در «پیشگاه عظمت حق و مقام جمع الجمع، به شهود و حضور رسیده بود» و در اتاق کوچکش، شب و روز را در فکر جبهه می گذراند که اختراعات و ابتکارات او پس از جنگ، بایستی معرفی شود. در عین حالی که این بسیجی کاشمری، برای دوره ی فرماندهی عالی سپاه، کلاس گذاشت و آن دوره دیده ی آمریکا را در درس می داد، تعبدی عجیب نسبت به احکام شرعی و روحانیت داشت. یک بار که صحبت از شهادت شد، متواضعانه سری تکان داد و گفت: « ... این فقاهت است که خط سرخ شهادت را مشخص می کنند.»
علی، این خنیاگر عشق و ایثار که همیشه در شوق شهادت می زیست، هیچ گاه سخن از لقاء الله نمی گفت، چون اعتقاد داشت: «شهادت، وظیفه ی ماست و کار مهمی نکرده ایم». ولی در این اواخر، بارها خبر از شهادت خود می داد. در آخرین سفری که به کاشمر رفت، جای قبرش را مشخص کرد و گفت که چه دعایی روی آن بنویسید.
مرتب تاکید می کرد: «می خواهم تجربیاتم را به شما انتقال بدهم.» وقتی می گفتیم : «چرا؟» می گفت: «برای این که بعد از من از آنها استفاده کنید.» حتی تسبیحی گرفت تا به یادگار بر قبرش بگذارند، با دوستان و خانواده، سخن ها گفت تا آنها را برای تحمل درد فراق، آماده کند و یک روز قبل از شهادت، وقتی نوار: «دستغیب صد پاره شد دیگر نمی آید» را گوش می داد، غصه می خورد و می گفت: « پس چرا من صد پاره نمی شوم...»
آری، او در آتش عشق می سوخت و بالاخره همان طور که آرزو می کرد، با بدنی صد پاره به دیار محبوب شتافت...
و السلام علی الشهدا و علیه یوم ولد و یوم یبعث حیا

1-
قبل از انقلاب، علی با یکی از دوستانش با موتور در شهر تردد می کردند و اعلامیه پخش می کردند و به خاطر این که لباس مبدل می پوشیدند، مأموران او  را شناسایی نمی کردند. اگرچه یکی دوبار کارهای او لو رفت و از طرف شهربانی مرا احضار کردند ولی ما اعتنایی نمی کردیم.
در آن سال ها «آیت الله مشکینی» و «آیت الله ربانی شیرازی» هم به کاشمر تبعید شده بودند که در خدمت آن ها هم بودیم و به خاطر این که ماشین خود را در اختیار ایشان گذاشته بودیم، باز به شهربانی احضار شدیم.
راوی : پدر شهید

2-
خیلی احترام پدر و مادر را داشت، هر کلمه ای که می گفتند او اجرا می کرد؛ بس که مظلوم و نجیب بود، احترام زیادی را هم به خود جلب می کرد.
راوی: خواهر شهید

3-
در ستاد جنگ های نامنظم، از میان مردمی که به نیروهای کاردان و با کیفیت این ستاد می پیوستند، جوانی فعال، خوش رو و خوش بیان، بیشتر از دیگران توجهم را به خود جلب کرد. این جوان که «علی عاصمی» نام داشت، اعزامی از کاشمر بود.
تعدادی از ما دانشجو و برخی معلم بودند. اگر شبی از شب ها حالت رکود در سنگرها و جبهه به وجود می آمد، بچه ها با آن شور و شوق زیاد، آن رکود و خستگی را از بین می بردند. با برادر عاصمی و بچه های آن جا قرار گذاشتیم که هر روز یکی از ما گشت بدهد و دشمن را از نزدیک شناسایی کند، مین بگذاریم و کارهای اصولی دیگر برای نابودی دشمن انجام دهیم.
راوی : عباس سقایی – همرزم

4-
اولین باری که پسرم علیرضا به جبهه رفت، حدود سه ماه نیامد. هر چه تلفن می زدیم یا نامه می نوشتیم، می گفت: «من برای چه به کاشمر بیایم؟ وجود من این جا لازم است.» خدا رحمت کند پدربزرگش، گفت: «آیا او دلش برای پدر و مادرش تنگ نشده است؟ من به جبهه می روم تا او را بیاورم.» ایشان، با وجود این که پیرمرد بودند، به اهواز رفتند و علیرضا را به کاشمر آوردند. علیرضا، با گرفتن رضایت از ما، پس از یک هفته دوباره عازم جبهه شد. البته علیرضا می گفت:«اگر شما رضایت می دهید، به جبهه می روم و گرنه این جا می مانم.» ولی به هر طریقی بود، رضایت ما را جلب کرد.
راوی : مادر شهید


5-
ایشان می فرمود: مریم! تو نمی دانی در شب عملیات، چه حال و هوایی بین بچه ها وجود دارد! در شب یکی از عملیات ها، تصمیم گرفتم تا از نزدیک، به مناجات هایشان گوش کنم. جلو رفتم و در کنار تک تکشان قرار گرفتم. اکثر آنان، توفیق شهادتشان را از خدا طلب می کردند. بعضی دیگر می گفتند: خدایا! تو فقط ما را اسیر نکن، اما هر کاری دیگری می خواهی با ما انجام بده. بالاخره هر کدام از آنان، با سوز دل و اشک روان، چیزی را از خدا مسئلت می کردند.
هنوز جملات علیرضا تمام نشده بود که خطاب به ایشان گفتم: «علی جان! می توانم از شما بپرسم که شما در آن لحظه از خدا چه می خواستید؟» ایشان رو به من کرد و گفت: «مگر من می توانم برای خدا تکلیف مشخص کنم؟ من همیشه از خدا این گونه می خواهم: خدایا! اگر زنده ماندن من به نفع اسلام است، مرا زنده نگه دار و اگر شهادتم به نفع اسلام است، شهیدم کن. من هیچ گاه حاجتی را به اصرار از خدا نمی خواهم.»
راوی : خواهر شهید

6-
مدتی بود که علیرضا و عباس – برادر علیرضا – با هم دیگر در جبهه بودند. علیرضا به مرخصی آمد، ولی عباس را با خودش نیاورد. به ایشان گفتم: «عباس، دو ماه است که به مرخصی نیامده است. چرا او را با خودت نیاورده ای؟» در جواب گفت: «عباس خیلی مایل بود که با هم به کاشمر بیاییم، اما من به او گفتم که ماندن تو در جبهه واجب تر و مهم تر است از این که به کاشمر بیایی. من هم فقط برای این که پدر و مادر را خوشحال کنم به کاشمر می روم. هنگامی که برگشتم، تو می توانی به دیدن آنها بروی. ولی الان صلاح نیست که هر دوی ما در یک لحظه از جبهه خارج شویم.»
راوی : مادر شهید

7-
در مدتی که بنده افتخار حضور در خدمت ایشان را داشتم، شاید یک لحظه هم بیکار نمی نشست و دائم در حال حرکت و طراحی و اجرای عملیات بود. پس از شهادت شهید مجد – مسئول مهندسی – رزمی ستاد جنگ های نامنظم شهید چمران- که در خصوص موشک های آبی – خاکی کار می کرد، کلیه طرح های او در انبار مهندسی – رزمی بایگانی شده بود و تنها کسی که جسارت ادامه ی کارها را داشت، علی عاصمی بود که طرح را زنده کرد و موشک ها را در روزهای متوالی در هورالهویزه آزمایش کرد که نتیجه هم داد.
راوی : دکتر سید سعید موسوی – فرمانده ی پیشین تخریب قرارگاه کربلا


8-
من توفیق داشتم که در عملیات والفجر مقدماتی با برادرمان «شهید علی عاصمی» آشنا شوم. از همان ابتدای آشنایی، به این مطلب رسیدم که علی رزمنده ای شجاع، فداکار و انسانی دلسوز و اهل معرفت است. او علاوه بر تلاش بی وقفه اش در امور، به مشکلات کاری و وضعیت خانوادگی رزمنده ها و بچه های تخریب هم رسیدگی می کرد. امور جانبازان و خانواده شهدا را مد نظر داشت. به بچه های شهدا سر میزد. هر چند مدت یک بار اتوبوسی تهیه می کرد و بچه ها را به دیدار خانواده ی معظم شهدا می برد. بچه های جانباز را هم هر از چند گاه به مشهد مقدس برای زیارت می برد.
راوی: امیر اسدی- همرزم

9-
در عملیات والفجر سه، علیرضا، عباس را در گروه دیگری قرار می دهد تا مبادا حس برادری باعث شود که ایشان، بین عباس و دیگر برادران رزمنده، فرق بگذارد. بنابراین عباس، در گروه تخریب یکی از تیپ ها، معبر گشای رزمندگان اسلام می شود. پس از این که مقداری به جلو می روند، عباس از ناحیه ی سر زخمی می شود. گروه تخریب، تصمیم می گیرند او را به عقب برگردانند. اما عباس مانع این کار شده و می گوید: «این آرزوی من بوده است که در این عملیات شرکت کنم.» زخمش را پانسمان می کنند و به کارشان ادامه می دهند. بعد از مدتی، عباس در منطقه ی کله قندی به شهادت می رسد. بعد از پایان عملیات، گروه های تخریب، برای ارائه ی گزارش کار خود، جمع می شوند و هر سر گروهی، گزارش کار خود را می دهد. هنگامی که سر گروه ها از شهادت بعضی از برادران رزمنده خبر می دهند، علیرضا می گوید: «خدا رحمتشان کند.» تا این که به فرمانده ی عباس می رسد. او بعد از این که گزارش شهادت چند نفر از افرادش را می دهد، سکوت می کند. بین بچه های گروه، نگاه هایی رد و بدل می شود. علیرضا می فهمد که حتماً برای عباس اتفاقی افتاده است. به همین خاطر می گوید: «اگر اتفاقی برای عباس افتاده است، بگویید. عباس هم مثل سایر برادران رزمنده است و با آن ها هیچ فرقی ندارد.» در جواب می شنود: «بله، عباس هم شهید شده است.» علیرضا می گوید: «خدا رحمتش کند. بقیه ی گزارش کارت را بده.» وقتی علیرضا این خاطره را برایم تعریف می کرد، گفتم:«واقعاً تو از شهادت عباس ناراحت نشدی؟» گفت: «مگر می شود برادر داغ برادر ببیند اما ناراحت نشود؟ در آن لحظه می خواستم چکار کنم؟ برای دیگر برادران می گفتم: خدا رحمتشان کند. اما برای عباس بنشینم و گریه کنم؟ نخواستم اشکم را کسی ببیند. ولی در خلوت، عقده ی دلم را گشودم.»
راوی: خواهر شهید


10-
تنها هفت روز از تشییع جنازه ی عباس گذشته بود که بند پوتین هایش را محکم کرد و در آستانه ی در ایستاد. هیچ کس چیزی نگفت، اما نگاه ها یک به یک با او حرف می زدند و او به خوبی منظورشان را می فهمید.
علیرضا صبر کن – مادر! هنوز داغ برادرت تازه است.
بابا! هنوز تربت مزار عباس خشک نشده
علیرضا عباس که رفت، تو بمان...
ساکش را از زمین برداشت و زیپ اورکتش را بالا کشید.
- عباس که رفت، برای خودش رفت. مگه شهادت را تقسیم می کنند که سهمیه خانواده ی ما فقط عباس باشه؟!
هیچ کس نمی توانست حرفی بزند یا جوابی بدهد. همه، فقط ایستاده بودند و با نگاهشان بدرقه اش می کردند.
برای آخرین بار برگشت و گفت: «منو کنار عباس دفن کنین و روی سنگ مزارم بنویسین:
«الهی رضاً برضاتک و تسلیماً لامرک» همه وصیتش همین بود.
راوی : خواهر شهید

11-
به ایشان گفتم: «علیرضا جان! بالاخره ما باید برای خواستگاری به یک جایی برویم، طرف چه خصوصیاتی داشته باشد؟» گفت: «در مرحله ی اول، نه مال و نه ثروت و نه زیبایی در نظرم هست. فقط ایمان؛ باید شخص با ایمانی باشد. پدر و مادرش هم،  انسان های خوبی باشند. دیگر این که باید مقلد حضرت امام باشد. یک شرط هم دارم و آن این است که: من تا روز آخر زندگی ام در جبهه هستم و ایشان (خانمم) هم باید در آن جا همراه من باشد. اگر حاضر باشد به جبهه بیاید، من با او ازدواج می کنم، در غیر این صورت، حاضر نیستم ازدواج کنم.» خلاصه برای ایشان، زنی با شرایطی که می خواست، پیدا کردیم و او را داماد کردیم.
راوی: مادر شهید

12-
فاصله بین عقد و شروع زندگی من با آقای عاصمی، بیش از سه ماه طول نکشید. موقع شروع زندگی مان، ایشان به اهواز رفت و یک اتاق از هتلی را که اختیار رزمندگان قرار داده بودند، گرفت. وسایلی را که برای شروع زندگی مان ضروری بود، برداشتیم و به اهواز رفتیم. اتاقی که گرفته بودیم، فضایش به قدری محدود بود که وقتی مهمان می آمد، از اتاق همسایه مان استفاده می کردیم. حتی جایی برای لباس پهن کردن نداشتیم. هر موقع لباس می شستیم، طنابی را داخل اتاق می بستیم و لباس ها را روی آن پهن می کردم.
راوی: همسر شهید

13-
روز پاسدار بود. هدیه ای به آقای عاصمی دادم و گفتم: «عید شما مبارک» ایشان در جواب گفتند: «این حرف ها چیست؟ عید ما روزی است که در آن گناه نکنیم.»
راوی : همسر شهید

14- روزی به علیرضا گفتم: «شما در تمامی جبهه ها از خلیج فارس گرفته تا شمالی ترین نقطه ی مناطق جنگی فعالیت می کنی، آیا خسته نمی شوی؟» گفت : «چرا خسته نشوم؟ من هم یک انسان هستم و با کار زیاد، خسته می شوم اما فرصت استراحت کردن ندارم. من جور آن کسانی را می کشم که به جبهه نمی آیند و در خانه هایشان نشسته اند و مرتب نق می زنند. اگر مردم ایران، آن هایی که توانایی دارند، به جبهه بیایند، این تعداد دفعات رفتن به جبهه، به من نمی رسد. امروز روز کار است، روز استراحت نیست.»
راوی : خواهر شهید

نظر ها
افزودن جدید جستجو
جواد  - هدایت کاشمر     |2009-02-15 12:53:30
علی جان
شرمنده ام!!
تسلیم امر خدایم .
نمی توانم بگویم کاش در عاشورا می بودم تا در سپاه حسین همدوش حبیب می
جنگیدم ، چرا که بیم آن دارم شاید از جمله صدها نفری می بودم که شبانه از حسین جدا می شدم ...
ولی کاش ..
ای کاش در
دوران هشت سال دفاع مقدس حداقل سن حضور در جبهه را داشتم و دوشادوشت می رزمیدم تا شاید کمی از خستگی ات را می
کاستم..
شرم نده ام```
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."

 
Sajed
Sajed Sajed
Sajed Sajed Sajed

جستجو در سایت

ساجد استانها














سایتهای مرتبط


چهار دیپلمات
پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس
امتداد
راهیان نور

حاضرین در سایت

حاضرین در سایت : 24 نفر مهمان
Sajed  
 

پایگاه اطلاع رسانی جامع دفاع مقدس (ساجد).
باز نشر کلیه مطالب این سایت شامل مقالات، اخبار، صوت و تصویر و ... به طور کامل و یا چکیده آن، با ذکر منبع بلامانع است.
«کلیهٔ مطالب تحت مجوز مستندات آزاد گنو (GFDL) منتشر می‌شوند»
(تاریخ آغاز فعالیت، دوره جدید- 23-6-1385)
Copyright © 2006 - www.sajed.ir